صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 1

شمارهٔ 1

شاعر: جامی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 12

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای از علو قدر به کرسی نهاده پا

فرق مقیم فرش حریم تو عرش سا

22

مشکل رسد به دولت تقبیل سده ات

گردون اگر چه راست کند قامت دوتا

33

از طرف بامت ار نگرد پاسبان به زیر

در چشمش آفتاب نماید کم از سها

44

در نیمه ره به سدره برآساید از عروج

مرغی که سوی کنگر قصرت کند هوا

55

بر آسمان اگر نکنی سایه چون زمین

تنها زمین به سایه تو کی کند وفا

66

ضل زمین به ساحت فرشت نمی رسد

فارغ بود صباح تو از ظلمت مسا

77

سنگ اساس تو ز تصلب جبل مثل

سقف رواق تو ز ترفع سما نما

88

زان لنگر زمینی «اذا بست الجبال »

زین قبله دعایی «اذا شقت السما»

99

روی توجه همه آفاقیان به توست

هم قبله امیدی و هم کعبه صفا

1010

وضع تو بی نظیر و بنای تو دلپذیر

آب تو جانفزای و هوای تو دلگشا

1111

هر جای تو که می نگرم به ز دیگری ست

با تو نمی رسد صفت من به هیچ جا

1212

جهدی بلیغ کرد به وصف زبان نطق

اما نشد هنوز کما ینبغی ادا

1313

خود را بر آستان تو اندازد آفتاب

دارد ز شمسه های تو دریوزه ضیا

1414

انداخت عکس نقش ضمیر مصوران

از بس که یافت صفحه دیار تو جلا

1515

خورشید زر ناب و فلک لاجورد گشت

کردند جا درون تو خود را به نقش ها

1616

نقاش چین چه کار کند در تو غیر آنک

بر نقش کلک خویش کشد خامه خطا

1717

حوض تو در میانه و انهار گرد او

ما بر کنار او خوش و او در میان ما

1818

چون چار جوی خلد به الوان مختلف

جاری ست گرد حوض تو انهار دایما

1919

حوضی عجب ز سیم که بر دیده خیال

تمثیل مثل آن نبود حد سیمیا

2020

چو دید حوض سیم تو از آب لطف پر

سیماب شد ز روی زمین چشمه بقا

2121

سر برکشیده طرفه درختی ازان میان

وین طرفه ترکه نیست در او قوت نما

2222

ریزان نگشته برگ وی از آفت خزان

جنبش ندیده شاخ وی از صولت صبا

2323

مرغان به شاخ و برگ وی آنسان گرفته انس

کز وی نمی شوند به صد های و هوی جدا

2424

جز منتهای همت مرغان عرش نیست

نبود درخت سدره بدین گونه منتها

2525

فواره در ترانه ز منقار مرغ او

در باغ دهر کم زده مرغی چنین نوا

2626

ننهاده در حریم تو سایل هنوز پای

گوید صریر باب تو اهلا و مرحبا

2727

حاجت به قول نیست که بی ذلت سوال

حاجات سایلان ز در ما شود روا

2828

از ظلمت کسوف شود ایمن آفتاب

گر آورد به سایه دیوارت التجا

2929

لیک از فروغ شمسه درون و برون تو

امکان سایه نیست مگر سایه خدا

3030

ذوالجود والمکارم و الفضل والمنن

ذوالمجد والمفاخر والعز والعلی

3131

سلطان حسین آن که بود روز رزم و بزم

کالغیث فی العطیة واللیث فی الوغا

3232

شاه غزا شعار که دارد غزای او

بر روزگار دشمن دین صورت عزا

3333

مشکین ز طیب نافه خلقش مشام گل

روشن ز گرد موکب او چشم توتیا

3434

یابد ز کیمیا صفت زر وجود مس

وز التفات همت او فعل کیمیا

3535

گر یافتی به خدمت او رخصت قیام

از پشت چرخ پیر برون رفتی انحنا

3636

نبود به روزهای ربیع آن مطر که خور

با دست زرفشانش عرق ریزد از حیا

3737

شد خصم سفله از اثر تیغ او دو نیم

چون ارض سفلی از رقم خط استوا

3838

هر کس که رو به مهر وی آرد چه باک ازان

کافتد چو سایه خصم نگونسارش از قفا

3939

خواهد فلک به سایه او خواب ورنه چیست

بر مهد اطلسش ز مه و مهر متکا

4040

عالم پناه شاها چون می کشد دلت

از شاهدان چسر قدر برقع خفا

4141

پوشیده نیست بر تو که در عرصه فناست

معموریی که هست درین عرصه فنا

4242

آن به که از اشارت معمار عقل و دین

در باغ ملک قصر عدالت کنی بنا

4343

هر جا روان کنی ز درون و برونش آب

از جویبار دانش و سرچشمه ذکا

4444

بنشانیش به صحن درختی که باشدش

شاخ از وفا و گل ز کرم میوه از سخا

4545

برگش بود هوا زده نفس را علاج

شاخش بود زمن شده عجز را عصا

4646

مرغان بر آن نشسته ز آثار پر تو

افکنده در رواق فلک غلغل ثنا

4747

از میوه خود چه گویم کز طعم و بوی خوش

جان تو را شود ابدالآبدین غذا

4848

بفروش کام نفس و بخر دولت ابد

اینک ستاده مشتری «ان الله اشتری »

4949

حیف آیدم که رایت شاهی فتد ز پای

آنجا که سرکشد علم دولت گدا

5050

نگشایدت ز ساختن این سرای کار

گر کار آن سرای نسازی درین سرا

5151

از فیض ابر لطف و سحاب نوال توست

هر نکته ای که زاد ازین طبع نکته زا

5252

ورنی در آن محیط که هر قطره هست ازو

بحر گهر چه قدر صدفریزه ای مرا

5353

تا بهر صید مرغ اجابت همی نهند

هر صبح و شام اهل صفا دامی از دعا

5454

بادا همیشه مرغ اجابت شکار تو

دامش دعای دام لک العز و البقا

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا

بشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 197

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها

صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 198

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

شاد آمدیت از سفر خانه خدا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 199

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا

نام بچه‌ش چه باشد او خود پِیَش دوا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 200

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما

ناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 201

هر روز بامداد سلام علیکما

آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 202

گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقّع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم؟ مرا می‌بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم؛ این چه لطف بود فرمود؟

که این از جملهٔ آن است که شما را همّتی عالی‌ست هر چند که شما را مرتبهٔ عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همّت، خود را قاصر می‌بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می‌دانید. اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود، امّا می‌خواستیم که به صورت هم مشرّف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد. چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز، همچنانک کار بی‌مغز برنمی‌آید بی‌ پوست نیز برنمی‌آید. چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید؛ چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم. پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود. ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد. اینک می‌گویند رَکْعَتَیْنِ مِنَ الصَلوةِ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا وَمَا فِیْهَا پیش هرکس نباشد؛ پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید.

رومی»فیه ما فیه»فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 1

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 6 - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا

در زندگی به تنگی قبرست مبتلا

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 675

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور