صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 1

شمارهٔ 1

شاعر: جامی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 12

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای از علو قدر به کرسی نهاده پا

فرق مقیم فرش حریم تو عرش سا

2

مشکل رسد به دولت تقبیل سده ات

گردون اگر چه راست کند قامت دوتا

3

از طرف بامت ار نگرد پاسبان به زیر

در چشمش آفتاب نماید کم از سها

4

در نیمه ره به سدره برآساید از عروج

مرغی که سوی کنگر قصرت کند هوا

5

بر آسمان اگر نکنی سایه چون زمین

تنها زمین به سایه تو کی کند وفا

6

ضل زمین به ساحت فرشت نمی رسد

فارغ بود صباح تو از ظلمت مسا

7

سنگ اساس تو ز تصلب جبل مثل

سقف رواق تو ز ترفع سما نما

8

زان لنگر زمینی «اذا بست الجبال »

زین قبله دعایی «اذا شقت السما»

9

روی توجه همه آفاقیان به توست

هم قبله امیدی و هم کعبه صفا

10

وضع تو بی نظیر و بنای تو دلپذیر

آب تو جانفزای و هوای تو دلگشا

11

هر جای تو که می نگرم به ز دیگری ست

با تو نمی رسد صفت من به هیچ جا

12

جهدی بلیغ کرد به وصف زبان نطق

اما نشد هنوز کما ینبغی ادا

13

خود را بر آستان تو اندازد آفتاب

دارد ز شمسه های تو دریوزه ضیا

14

انداخت عکس نقش ضمیر مصوران

از بس که یافت صفحه دیار تو جلا

15

خورشید زر ناب و فلک لاجورد گشت

کردند جا درون تو خود را به نقش ها

16

نقاش چین چه کار کند در تو غیر آنک

بر نقش کلک خویش کشد خامه خطا

17

حوض تو در میانه و انهار گرد او

ما بر کنار او خوش و او در میان ما

18

چون چار جوی خلد به الوان مختلف

جاری ست گرد حوض تو انهار دایما

19

حوضی عجب ز سیم که بر دیده خیال

تمثیل مثل آن نبود حد سیمیا

20

چو دید حوض سیم تو از آب لطف پر

سیماب شد ز روی زمین چشمه بقا

21

سر برکشیده طرفه درختی ازان میان

وین طرفه ترکه نیست در او قوت نما

22

ریزان نگشته برگ وی از آفت خزان

جنبش ندیده شاخ وی از صولت صبا

23

مرغان به شاخ و برگ وی آنسان گرفته انس

کز وی نمی شوند به صد های و هوی جدا

24

جز منتهای همت مرغان عرش نیست

نبود درخت سدره بدین گونه منتها

25

فواره در ترانه ز منقار مرغ او

در باغ دهر کم زده مرغی چنین نوا

26

ننهاده در حریم تو سایل هنوز پای

گوید صریر باب تو اهلا و مرحبا

27

حاجت به قول نیست که بی ذلت سوال

حاجات سایلان ز در ما شود روا

28

از ظلمت کسوف شود ایمن آفتاب

گر آورد به سایه دیوارت التجا

29

لیک از فروغ شمسه درون و برون تو

امکان سایه نیست مگر سایه خدا

30

ذوالجود والمکارم و الفضل والمنن

ذوالمجد والمفاخر والعز والعلی

31

سلطان حسین آن که بود روز رزم و بزم

کالغیث فی العطیة واللیث فی الوغا

32

شاه غزا شعار که دارد غزای او

بر روزگار دشمن دین صورت عزا

33

مشکین ز طیب نافه خلقش مشام گل

روشن ز گرد موکب او چشم توتیا

34

یابد ز کیمیا صفت زر وجود مس

وز التفات همت او فعل کیمیا

35

گر یافتی به خدمت او رخصت قیام

از پشت چرخ پیر برون رفتی انحنا

36

نبود به روزهای ربیع آن مطر که خور

با دست زرفشانش عرق ریزد از حیا

37

شد خصم سفله از اثر تیغ او دو نیم

چون ارض سفلی از رقم خط استوا

38

هر کس که رو به مهر وی آرد چه باک ازان

کافتد چو سایه خصم نگونسارش از قفا

39

خواهد فلک به سایه او خواب ورنه چیست

بر مهد اطلسش ز مه و مهر متکا

40

عالم پناه شاها چون می کشد دلت

از شاهدان چسر قدر برقع خفا

41

پوشیده نیست بر تو که در عرصه فناست

معموریی که هست درین عرصه فنا

42

آن به که از اشارت معمار عقل و دین

در باغ ملک قصر عدالت کنی بنا

43

هر جا روان کنی ز درون و برونش آب

از جویبار دانش و سرچشمه ذکا

44

بنشانیش به صحن درختی که باشدش

شاخ از وفا و گل ز کرم میوه از سخا

45

برگش بود هوا زده نفس را علاج

شاخش بود زمن شده عجز را عصا

46

مرغان بر آن نشسته ز آثار پر تو

افکنده در رواق فلک غلغل ثنا

47

از میوه خود چه گویم کز طعم و بوی خوش

جان تو را شود ابدالآبدین غذا

48

بفروش کام نفس و بخر دولت ابد

اینک ستاده مشتری «ان الله اشتری »

49

حیف آیدم که رایت شاهی فتد ز پای

آنجا که سرکشد علم دولت گدا

50

نگشایدت ز ساختن این سرای کار

گر کار آن سرای نسازی درین سرا

51

از فیض ابر لطف و سحاب نوال توست

هر نکته ای که زاد ازین طبع نکته زا

52

ورنی در آن محیط که هر قطره هست ازو

بحر گهر چه قدر صدفریزه ای مرا

53

تا بهر صید مرغ اجابت همی نهند

هر صبح و شام اهل صفا دامی از دعا

54

بادا همیشه مرغ اجابت شکار تو

دامش دعای دام لک العز و البقا

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا

بشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 197

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها

صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 198

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

شاد آمدیت از سفر خانه خدا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 199

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا

نام بچه‌ش چه باشد او خود پِیَش دوا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 200

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما

ناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 201

هر روز بامداد سلام علیکما

آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 202

گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقّع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم؟ مرا می‌بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم؛ این چه لطف بود فرمود؟

که این از جملهٔ آن است که شما را همّتی عالی‌ست هر چند که شما را مرتبهٔ عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همّت، خود را قاصر می‌بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می‌دانید. اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود، امّا می‌خواستیم که به صورت هم مشرّف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد. چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز، همچنانک کار بی‌مغز برنمی‌آید بی‌ پوست نیز برنمی‌آید. چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید؛ چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم. پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود. ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد. اینک می‌گویند رَکْعَتَیْنِ مِنَ الصَلوةِ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا وَمَا فِیْهَا پیش هرکس نباشد؛ پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید.

رومی»فیه ما فیه»فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 1

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 6 - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا

در زندگی به تنگی قبرست مبتلا

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 675

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور