شاعر: جامی
مسلمانان چه سازم چاره با آن شوخ سنگین دل
که هم کام از لبش صعب است و هم صبر از رخش مشکل
اگر تن در فراق او دهم عمری ست بیهوده
وگر دل بر وصال او نهم فکری ست بی حاصل
دوای عشق گویند از سفر خیزد چه دانستم
که در دل مهر آن مه خواهد افزون شد به هر منزل
اگر نی آب بر آتش زدی باران اشک من
ز برق آه گرمم سوختی هم ناقه هم محمل
بدان در گرانمایه چگونه ره برم چون شد
ز آب دیده دریاها میان ما و او حایل
شکسته کشتی امید در گرداب غم ما را
تو ای ناصح مزن سنگ ملامت باری از ساحل
شراب خوش دلی ارباب عشرت را ده ای دوران
که هست از ساغر غم جامی اکنون مست لایعقل
زمین
الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1337
هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوتها در این منزل
عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1340
گرم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل
گُل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 345
فارسی متن کا ماخذ: گنجور