شاعر: جامی
یارب از جانم ببر مهر مه رخسار او
یا به هر یک چند روزی کن مرا دیدار او
سوخت جانم از سموم هجر کو آن دولتم
تا بیاسایم دمی در سایه دیوار او
ره چه پیمایم به کوی زهد چون خواهد زدن
بار دیگر راه من لطف قد و رفتار او
شد سرم در ره شکاف از زخم نعل توسنش
مرهم آن چیست سم مرکب رهوار او
عاشق مهجور را بر رخ روان آن اشک نیست
می رود خونابه ای از سینه افگار او
کوهکن را صوت جان افزای مطرب گو مباش
کارغنون ساز است کوه از ناله های زار او
کار جامی در هم از انکار اهل درد شد
ناصحا بر خویش رحمی کن مکن انکار او
زمین
گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار او
چون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 346
دیده روشن می شود از خط عنبر یار او
می برد زنگ از دل آیینه ها زنگار او
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6447
بوسه ریزد گاه حرف از لعل شکربار او
جنگ باشد گوش و لب را بر سر گفتار او
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6448
فارسی متن کا ماخذ: گنجور