صبح است و از خمار شبم مانده تلخکام
هات الصبوح صبحک الله یا غلام
در بزم تو به دور پیاپی چه حاجت است
یک جام نیم خور تو باشد مرا تمام
خام است هرکه پخت خیال وجود غیر
خوشوقت پخته ای که برست از خیال خام
زاهد گرفت سبحه به کف صید عام را
از مهره کرد دانه و از رشته ساخت دام
مشهور شهر شد به کمال ورع ولی
آن را که رد خاص چه سود از قبول عام
شیخی چو جام نیست مریدان عشق را
خوش آنکه داد دست ارادت به شیخ جام
جامی ز شیخ جام طلب کن دوام فیض
کز فیض اوست عشرت میخوارگان مدام
زمین
می خواستم که روزه گشایم نماز شام
سر بر زد آفتاب جهانسوز من ز بام
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1403
هر شب نماز شام بود شادیم تمام
کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 221
بر اوج حسن روی تو ماهی بود تمام
ماهیت جمال تو اینست والسلام
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 308
ساری ست سر عشق در اعیان علی الدوام
کالبدر فی الدجیة والشمس فی الغمام
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 585
فارسی متن کا ماخذ: گنجور