شاعر: جامی
اژدهای عشق زد زخمی عجب بر دل مرا
نیست خاطر سوی تریاک و فسون مایل مرا
نیست تریاک و فسون من بجز جانان که ساخت
مهرش از صبح ازل در جان و دل منزل مرا
عمر در تحصیل وصلش رفت و آن حاصل نشد
وارهان ای هجر ازین تحصیل بی حاصل مرا
منزل او دور و بر من کوههای بار دل
کی تواند برد با این بارها محمل مرا
هستی من شد حجاب او بده ساقی شراب
تا کند از هستی من یک زمان غافل مرا
گر نگیرد دست من شاه عرب ای وای من
اینچنین کاندر عجم مانده ست پا در گل مرا
جامی آسا غرقه دریای عشق او شدم
هیچ ازین دریا مبادا روی در ساحل مرا
زمین
از بهار افزود شور عشق چون بلبل مرا
خامه مشق جنون گردید چوب گل مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 158
می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا
نیست چون ریگ روان آسایش منزل مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 159
کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟
بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 160
فارسی متن کا ماخذ: گنجور