شاعر: جامی
زمین
ای دل تو و درد او اگر خود مردی
جان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1730
با بیخبران اگر نشستی بردی
با هشیاران اگر نشستی مردی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1778
چونی ای آنکه از جمال فردی
صدبار ز چو نیم برون آوردی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1841
غم را دیدم گرفته جام دردی
گفتم که غما خبر بود رخ زردی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1908
مردی که فلک رخنه کند از دردی
مردی که خداش کاشکی ناوردی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1953
کی دانستم که بیخطا برگردی؟
برگشتی و خون مستمندان خوردی
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 133
امروز چو جمله عمر ضایع کردی
فردا چکنی به خاک و خون میگردی
عطارمختارنامهباب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدنشمارهٔ 25
ای خواجه مرا به لطف خود پروری
زآوردن پشت و دنبه فربه کردی
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 60