صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »تحفة‌الاحرار
  4. »بخش 46 - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب

بخش 46 - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب

شاعر: جامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای به سرت افسر فرماندهی

افسرت از گوهر احسان تهی

22

زیور سر افسر ازان گوهر است

خالی ازان مایه درد سر است

33

گرد میان تو مرصع کمر

مهره و مار آمده با یکدگر

44

لیک نه آن مهره که روز شمار

نفع رساند به تو ز آسیب مار

55

تخت زرت آتش و گوهر در او

هست درخشنده چو اخگر در او

66

شعله به جان در زده آن آتشت

لیک ز بس بیخودی آید خوشت

77

چون به خود آیی ز شراب غرور

آورد آن سوختگی بر تو زور

88

هر دمت از درد دو صد قطره خون

از بن هر موی تراود برون

99

سود سر ایوان تو را بر سپهر

شمسه آن گشت معارض به مهر

1010

قصر تو چون کاخ فلک سر بلند

حادثه را قاصر از آنجا کمند

1111

حارس و بواب تو بر بد سگال

بسته پی حفظ تو راه خیال

1212

لیک نیارند به مکر و حیل

بستن آن رخنه که آید اجل

1313

زود بود کاید اجل از کمین

شیشه عمر تو زند بر زمین

1414

نقد حیات تو به غارت برد

خصم تو را بخت بشارت برد

1515

کنگر کاخ تو به خاک افکند

طاق بلندت به مغاک افکند

1616

افسرت از فرق فتد زیر پای

پایه تخت تو بلغزد ز جای

1717

روزی ازین واقعه اندیشه کن

قاعده دادگری پیشه کن

1818

ظلم تو را بیخ چو محکم کند

ظلم تو ظلم همه عالم بود

1919

خواجه به خانه چون بود دف سرای

اهل سرایش همه کوبند پای

2020

شهری از آشوب تو غارت شود

تات یکی خانه عمارت شود

2121

کاش کنی ترک عمارتگری

تا نکشد کار به غارتگری

2222

باغی از آسیب تو گردد تلف

تات درآید ته سیبی به کف

2323

به که ازان سیب شکیبت بود

ور نه به هر سیب حسیبت بود

2424

میوه و مرغ سر خوانت مقیم

از حرم بیوه و باغ یتیم

2525

مطبخیت هیمه ز خوی درشت

می کشد از پشته هر کوژپشت

2626

باز تو را میر شکاران به فن

طعمه ده از جوژه هر پیرزن

2727

بارگی خاص تو را هر پسین

کاه و جو از توبره خوشه چین

2828

گوش کنیزان تو را داده بهر

از زر دریوزه گدایان شهر

2929

چند کنی ظلم به هر بوم و مرز

چند گهی رسم و ره عدل ورز

3030

بین که ازین هر دو کدام است به

هر چند نه به بر رخ آن دست نه

3131

ظلم نهد دام سراب غرور

عدل دهد جام شراب سرور

3232

هان که جگر سوخته و دل کباب

باز نمانی به سراب از شراب

3333

شهر و ده آباد به عدل است و بس

طبع جهان شاد به عدل است و بس

3434

تو چو شبانی و رعیت همه

در کنف رحمت تو چون رمه

3535

وای شبانی که کند کار گرگ

همچو سگ زرد شود یار گرگ

3636

بره کند باز ز پستان میش

تا دردش گرگ به دندان خویش

3737

عدل تو گر فیض رسانی کند

بر رمه ها گرگ شبانی کند

3838

پنجه کند شانه به دشت و دره

شانه زند گردن و پشت بره

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عالمی از چاه جهالت برون

در رهی افتاد به چاهی درون

جامی»هفت اورنگ»تحفة‌الاحرار»بخش 45 - حکایت آن عالم در چاه افتاده که دست به شاگرد خود نداد تا جزای آخرت از دست ندهد

اگلی نظم

چون ثمر دوحه عبدالعزیز

دولت دین شد شرف ملک نیز

جامی»هفت اورنگ»تحفة‌الاحرار»بخش 47 - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور