صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 62 - طلب کردن پادشاه مصر یوسف را علیه السلام برای تعبیر خواب خود و تعلل کردن وی تا آنچه میان وی و زنان مصر گذشته بود تفحص نمایند

بخش 62 - طلب کردن پادشاه مصر یوسف را علیه السلام برای تعبیر خواب خود و تعلل کردن وی تا آنچه میان وی و زنان مصر گذشته بود تفحص نمایند

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو باشد خوشه خشک و گاو لاغر

بود از سال تنگت قصه آور

22

نخستین سال های هفتگانه

بود باران و آب و کشت و دانه

33

همه عالم ز نعمت پر برآید

وز آن پس هفت سال دیگر آید

44

که نعمت های پیشین خورده گردد

ز تنگی جان خلق آزرده گردد

55

نبارد زآسمان ابر عطایی

نروید از زمین شاخ گیایی

66

ز عشرت مالداران ست دارند

ز تنگی تنگدستان جان سپارند

77

چنان نان گم شود بر خوان دوران

که گوید آدمی نان و دهد جان

88

جوانمرد این سخن بشنید و برگشت

حریف بزم شاه دادگر گشت

99

حدیث یوسف و تعبیر او گفت

دل شاه از دمش چون غنچه بشگفت

1010

بگفتا خیز و یوسف را بیاور

کزو به گرددم این نکته باور

1111

سخن کز دوست آری شکر است آن

ولی گر خود بگوید خوشتر است آن

1212

چو از دلبر سخن شاید شنیدن

چرا از هر دهن باید شنیدن

1313

دگر باره به زندان شد روانه

ببرد این مژده سوی آن یگانه

1414

که ای سرو ریاض قدس بخرام

سوی بستانسرای شاه نه گام

1515

خرام آنسو بدین روی دلارا

بیارا زین گل آن بستانسرا را

1616

بگفتا من چه آیم سوی شاهی

که چون من بی کسی را بی گناهی

1717

به زندان سالها محبوس کرده ست

ز آثار کرم مأیوس کرده ست

1818

اگر خواهد ز من بیرون نهم پای

ازین غمخانه اول گو بفرمای

1919

که آنانی که چون رویم بدیدند

ز حیرت در رخم کفها بریدند

2020

به یکجا چون ثریا با هم آیند

نقاب از کار من روشن گشایند

2121

که جرم من چه بود از من چه دیدند

چرا رختم سوی زندان کشیدند

2222

بود کین سر شود بر شاه روشن

که پاک است از خیانت دامن من

2323

مرا پیشه گناه اندیشگی نیست

در اندیشه خیانت پیشگی نیست

2424

در آن خانه خیانت نامد از من

به جز صدق و امانت نامد از من

2525

مرا به گر زنم نقب خزاین

که باشم در فراش خانه خاین

2626

جوانمرد این سخن چون گفت با شاه

زنان مصر را کردند آگاه

2727

که پیش شاه یکسر جمع گشتند

همه پروانه آن شمع گشتند

2828

چو ره کردند در بزم شه آن جمع

زبان آتشین بگشاد چون شمع

2929

کزان شمع حریم جان چه دیدید

که بر وی تیغ بدنامی کشیدید

3030

ز رویش در بهار و باغ بودید

چرا ره سوی زندانش نمودید

3131

بتی کازار باشد بر تنش گل

کی از دانا سزد بر گردنش غل

3232

گلی کش نیست تاب باد شبگیر

به پایش چون نهد جز آب زنجیر

3333

زنان گفتند کای شاه جوان بخت

به تو فرخنده فر هم تاج و هم تخت

3434

ز یوسف ما به جز پاکی ندیدیم

به جز عز و شرفناکی ندیدیم

3535

نباشد در صدف گوهر چنان پاک

که بوده از تهمت آن جان و جهان پاک

3636

زلیخا نیز بود آنجا نشسته

زبان از کذب و جان از کید رسته

3737

ز دستان های پنهان زیر پرده

ریاضت های عشقش پاک کرده

3838

فروغ راستیش از جان علم زد

چو صبح راستین از صدق دم زد

3939

به جرم خویش کرد اقرار مطلق

برآمد زو صدای حصحص الحق

4040

بگفتا نیست یوسف را گناهی

منم در عشق او گم کرده راهی

4141

نخست او را به وصل خویش خواندم

چو کام من نداد از پیش راندم

4242

به زندان از ستم های من افتاد

در آن غم ها ز غم های من افتاد

4343

غم من چون گذشت از حد و غایت

به حالش کرد حال من سرایت

4444

جفایی گر رسد او را ز جافی

کنون واجب بود آن را تلافی

4545

هر احسان کاید از شاه نکوکار

به صد چندان بود یوسف سزاوار

4646

چو شاه این نکته سنجیده بشنید

چو گل بشگفت و چون غنچه بخندید

4747

اشارت کرد کز زندانش آرند

بدان خرم سرابستانش آرند

4848

ز باغ لطف گلبرگیست خندان

گل خندان به بستان به که زندان

4949

به ملک جان بود شاه نکوبخت

مقام شه نشاید جز سر تخت

5050

بسا قفلا که ناپیدا کلید است

برد او راه گشایش ناپدید است

5151

بود چون کار دانا پیچ در پیچ

به پیشش کوشش فکر و نظر هیچ

5252

ز ناگه دست صنعی در میان نه

به فتحش هیچ صانع را گمان نه

5353

پدید آید ز غیب آن را گشادی

ودیعت در گشادش هر مرادی

5454

چو یوسف دل ز حیلت های خود کند

برید از رشته تدبیر پیوند

5555

به جز ایزد نماند او را پناهی

که باشد در نوایب تکیه گاهی

5656

ز پندار خودی و بخردی رست

گرفتش فیض فضل ایزدی دست

5757

شبی سلطان مصر آن شاه بیدار

به خوابش هفت گاو آمد پدیدار

5858

همه بسیار خوب و سخت فربه

به خوبی و خوشی از یکدگر به

5959

وز آن پس هفت دیگر در برابر

پدید آمد سراسر خشک و لاغر

6060

در آن هفت نخستین روی کردند

به سان سبزه آن را پاک خوردند

6161

بدینسان سبز و خرم هفت خوشه

که دل زان قوت بردی دیده توشه

6262

برآمد از عقب هفت دگر خشک

بر آن پیچید و کردش سر به سر خشک

6363

چو سلطان بامداد از خواب برخاست

ز هر بیدار دل تعبیر آن خواست

6464

همه گفتند کین خوابی محال است

فراهم کرده وهم و خیال است

6565

به حکم عقل تعبیری ندارد

به جز اعراض تدبیری ندارد

6666

جوانمردی که از یوسف خبر داشت

ز روی کار یوسف پرده برداشت

6767

که در زندان همایون فر جوانیست

که در حل دقایق خرده دانیست

6868

بود بیدار در تعبیر هر خواب

دلش از غوص این دریا گهریاب

6969

اگر گویی بر او بگشایم این راز

و زو تعبیر خوابت آورم باز

7070

بگفتا اذن خواهی چیست از من

چه بهتر کور را از چشم روشن

7171

مرا چشم خرد زان لحظه کور است

که از دانستن این راز دور است

7272

روان شد جانب زندان جوانمرد

به یوسف حال خواب شه بیان کرد

7373

بگفتا گاو و خوشه هر دو سالند

به اوصاف خودش وصاف حالند

7474

چو باشد خوشه سبز و گاو فربه

بود از خوبی سالت خبره ده

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز مادر هر که دولتمند زاید

فروغ دولتش ظلمت زداید

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 61 - در شرح احسان های یوسف علیه السلام با اهل زندان و تعبیر کردن وی خواب مقربان پادشاه مصر را و وصیت کردن وی مر یکی ازیشان را که وی را پیش پادشاه یاد کند

اگلی نظم

درین دیر کهن رسمیست دیرین

که بی تلخی نباشد عیش شیرین

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 63 - بیرون آمدن یوسف علیه السلام از زندان و گرامی داشتن پادشاه مر وی را و وفات کردن عزیز مصر و مبتلا شدن زلیخا به تنهایی و جدایی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور