صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 63 - بیرون آمدن یوسف علیه السلام از زندان و گرامی داشتن پادشاه مر وی را و وفات کردن عزیز مصر و مبتلا شدن زلیخا به تنهایی و جدایی

بخش 63 - بیرون آمدن یوسف علیه السلام از زندان و گرامی داشتن پادشاه مر وی را و وفات کردن عزیز مصر و مبتلا شدن زلیخا به تنهایی و جدایی

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

درین دیر کهن رسمیست دیرین

که بی تلخی نباشد عیش شیرین

22

خورد نه ماه طفلی در رحم خون

که آید با رخی چون ماه بیرون

33

بسا سختی که بیند لعل در سنگ

که خورشید درخشانش دهد رنگ

44

شب یوسف چو بگذشت از درازی

طلوع صبح کردش کارسازی

55

چو شد کوه گران بر جانش اندوه

برآمد آفتابش از پس کوه

66

پی تعظیم و اکرام وی از شاه

خطاب آمد به نزدیکان درگاه

77

کز ایوان شه خورشید اورنگ

به میدانی ز هر جانب دو فرسنگ

88

دو رویه تا به زندان ایستادند

تجمل های خود را عرضه دادند

99

چه از زرین کمر سرکش غلامان

همه در خلعت زرکش خرامان

1010

چه از چابکسواران سپاهی

به تازی مرکبان با هم مباهی

1111

چه از خورشید پیکر خوش نوایان

به عبرانی و سریانی سرایان

1212

سران مصر بیرون از شماره

نثار آور دوان از هر کناره

1313

تهیدستان به امید نثاری

گشاده هر طرف جیب و کناری

1414

چو یوسف شد سوی خسرو روانه

به خلعت های خاص خسروانه

1515

فراز مرکبی از پای تا فرق

چو کوهی گشته در زر و گهر غرق

1616

به هر جا طبله های مشک و عنبر

ز هر سو بدره های زر و گوهر

1717

به راه مرکب او می فشاندند

گدا را از گدایی می رهاندند

1818

چو آمد بارگاه شه پدیدار

فرود آمد ز رخش تیز رفتار

1919

خز و اطلس به پا انداختندش

به پای انداز فرق افراختندش

2020

به بالای خز و اکسون همی رفت

بر اطلس چون مه گردون همی رفت

2121

ز قرب مقدمش چون شه خبر یافت

به استقبال او چون بخت بشتافت

2222

کشیدش در کنار خویشتن تنگ

چو سرو گلرخ و شمشاد گلرنگ

2323

به پهلوی خودش بر تخت بنشاند

به پرسش های خوش با وی سخن راند

2424

نخست از خواب خود پرسید و تعبیر

درآمد لعل نوشینش به تقریر

2525

وز آن پس کردش از هر جا سؤالی

بپرسیدش ز هر کاری و حالی

2626

جواب دلکش و مطبوع گفتش

چنان کامد ازان گفتن شگفتش

2727

در آخر گفت این خوابی که دیدم

ز تو تعبیر آن روشن شنیدم

2828

چه سان تدبیر آن کردم توانم

غم خلق جهان خوردن توانم

2929

بگفتا باید ایام فراخی

که ابرو نم نیفتد در تراخی

3030

منادی کردن اندر هر دیاری

که نبود خلق را جز کشت کاری

3131

به ناخن سنگ خارا را تراشند

ز چهره خوی فشانان دانه پاشند

3232

چو از دانه شود آگنده خوشه

نهندش همچنان از بهر توشه

3333

سنان ها خوشه را زان رسته از تن

که باشد بر رخ خصمان سنان زن

3434

چو گردد خوشه در خانه درنگی

بیاید روزگار قحط و تنگی

3535

برد هر کس برای عیش تیره

به قدر حاجت خود زان ذخیره

3636

ولی هر کار را باید کفیلی

که از دانش بود با وی دلیلی

3737

به دانش غایت آن کار داند

چو داند کار را کردن تواند

3838

ز هر چیزی که در عالم توان یافت

چو من دانا کفیلی کم توان یافت

3939

به من تفویض کن تدبیر این کار

که ناید دیگری چون من پدیدار

4040

چو شاه از وی بدید این کار سازی

به ملک مصر دادش سرفرازی

4141

سپه را بنده فرمان او کرد

زمین را عرصه میدان او کرد

4242

به جای خود به تخت زر نشاندش

به صد عزت عزیز مصر خواندش

4343

چو پا بالای تخت زر نهادی

جهانی زیر تختش سر نهادی

4444

چو رفتی بر سر میدان ز ایوان

رسیدی بانگ چاووشان به کیوان

4545

به هر جانب که طوف اندیش بودی

جنیبت کش هزاران بیش بودی

4646

به هر کشور که بگذشتی سواره

برون بودی سپاهش از شماره

4747

چو یوسف را خدا داد این بلندی

به قدر این بلندی ارجمندی

4848

عزیز مصر را دولت زبون گشت

لوای حشمت او سرنگون گشت

4949

دلش طاقت نیاورد این خلل را

به زودی شد هدف تیر اجل را

5050

زلیخا روی در دیوار غم کرد

ز بار هجر یوسف پشت خم کرد

5151

نه از جاه عزیزش خانه آباد

نه از اندوه یوسف خاطر آزاد

5252

فلک کو دیر مهر و زود کین است

درین حرمانسرا کار وی این است

5353

یکی را برکشد چون خور بر افلاک

یکی را افکند چون سایه بر خاک

5454

خوش آن دانا به هر کاری و باری

که از کارش نگیرد اعتباری

5555

نه از اقبال او گردن فرازد

نه از ادبار او جانش گدازد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو باشد خوشه خشک و گاو لاغر

بود از سال تنگت قصه آور

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 62 - طلب کردن پادشاه مصر یوسف را علیه السلام برای تعبیر خواب خود و تعلل کردن وی تا آنچه میان وی و زنان مصر گذشته بود تفحص نمایند

اگلی نظم

دلی کز دلبری ناشاد باشد

ز هر شادی و غم آزاد باشد

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 64 - در شرح حال زلیخا بعد از وفات عزیز مصر و استیلای محبت یوسف علیه السلام بر وی و ابتلای وی به محنت فراق

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور