صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 64 - در شرح حال زلیخا بعد از وفات عزیز مصر و استیلای محبت یوسف علیه السلام بر وی و ابتلای وی به محنت فراق

بخش 64 - در شرح حال زلیخا بعد از وفات عزیز مصر و استیلای محبت یوسف علیه السلام بر وی و ابتلای وی به محنت فراق

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دلی کز دلبری ناشاد باشد

ز هر شادی و غم آزاد باشد

22

غم دیگر نگیرد دامن او

نگردد شادیی پیرامن او

33

اگر گردد جهان دریای اندوه

برآرد موجهای غصه چون کوه

44

ازان نم دامن او تر نگردد

ز اندوهی که دارد برنگردد

55

وگر جشن طرب سازد زمانه

دهد رو عیش های جاودانه

66

فرو پیچد ازان جشن طرب روی

نخواهد کم غم خود یک سر موی

77

زلیخا بود مرغ محنت آهنگ

جهان چون خانه مرغان بر او تنگ

88

در آن روزی که دولت یار بودش

حریم خانه چون گلزار بودش

99

عزیزش بود بر سر سایه گستر

نهالی بود رعنا سایه پرور

1010

همه اسباب عشرت جمع می داشت

رخی افروخته چون شمع می داشت

1111

غم یوسف ز جان او نمی رفت

حدیثش از زبان او نمی رفت

1212

در این وقتی که رفت از سر عزیزش

نماند اسباب دولت هیچ چیزش

1313

خیال روی یوسف یار او بود

انیس خاطر افگار او بود

1414

به یادش روی در ویرانه ای کردی

وطن در کنج محنتخانه ای کرد

1515

نه می خورد از فراق او نه می خفت

ز دیده خون همی بارید و می گفت

1616

خوش آن کز بخت برخوردار بودم

درون یک سرا با یار بودم

1717

دلی بی بار از حرمان دیدار

جمالش دیدمی هر روز صد بار

1818

ازان دولت چو بختم ساخت محروم

به زندان کردمش مظلوم و مرحوم

1919

به شب پنهان به زندان بردمی راه

تماشا کردمی آن روی چون ماه

2020

به روزم زنگ غم از دل زدودی

در و دیوار آن منزل که بودی

2121

منم امروز ازینها دور مانده

به دل رنجه به تن رنجور مانده

2222

ندارم زو به جز در دل خیالی

وز آن خالی نیم در هیچ حالی

2323

خیالش گر رود چون زنده مانم

که در قالب خیال اوست جانم

2424

همی گفت این حدیث و آه می زد

ز آه آتش به مهر و ماه می زد

2525

چو مد آه دایم دود آهش

به فرق سر شدی چتر سیاهش

2626

ز خورشید حوادث هیچگاهی

نبودی غیر ازان چترش پناهی

2727

نبود آن چتر کش بالای سر بود

فلک را از خدنگ او سپر بود

2828

خدنگش را گر آن مانع نگشتی

ز صندوق فلک پران گذشتی

2929

ز مژگان دمبدم خوناب می ریخت

مگر خوناب خون ناب می ریخت

3030

چو بود از تاب دل سوزان تب او

مژه می ریخت آبی بر لب او

3131

نمی شست از رخ آن خونابه گویی

ازان خونابه بودش سرخرویی

3232

چو زان خونابه رخ را غازه کردی

به دل عقد محبت تازه کردی

3333

به روی کار ناوردی دم نقد

به جز خون جگر کابین آن عقد

3434

گهی کندی به ناخن روی گلگون

چو چشم خود گشادی چشم ها خون

3535

ز سرخی هر یکی بودی دواتی

نوشتی از غمش خط نجاتی

3636

گهی سینه گهی دل می خراشید

ز جان جز نقش جانان می تراشید

3737

همی زد بر سر زانو کف دست

سمن را رنگ نیلوفر همی بست

3838

به مهر دوست یعنی در خورم من

گر او خورشید شد نیلوفرم من

3939

چو باشد آفتاب خاوری یار

مرا نبود به از نیلوفری کار

4040

به دل همچون صنوبر کوفتی مشت

به سان نیشکر خاییدی انگشت

4141

کفش کز هر نگاری داشتی عار

نگارین گشتی از انگشت افگار

4242

ز انگشتان خونین خامه کردی

ز کافوری کف خود نامه کردی

4343

درون نامه حرف غم نوشتی

برون زین حرف چیزی کم نوشتی

4444

ولی زان نامه هرگز داستانش

نخواندی دلبر ننوشته خوانش

4545

فراوان سال ها کار وی این بود

ز هجران رنج و تیمار وی این بود

4646

جوانی تیره گشت از چرخ پیرش

به رنگ شیر شد موی چو قیرش

4747

برآمد صبح و شب هنگامه برچید

به مشکستان او کافور بارید

4848

گریزان گشت زاغ از تیر تقدیر

به جای زاغ شد بوم آشیان گیر

4949

نباشد یاد پیری را درین باغ

کزینسان بوم گیرد خانه زاغ

5050

سیاهی را سرشک از نرگسش شست

ز نرگسزار چشمش یاسمین رست

5151

به شادی زیر این طاق کج آیین

سیه پوشیدیش چشم جهان بین

5252

چو ماتمدار گشت از ناامیدی

چرا رفت از سیاهی در سفیدی

5353

ز هندستان مگر بودش نمونه

که باشد کار هندو باژگونه

5454

به روی تازه چون گل چینش افتاد

شکن در صفحه نسرینش افتاد

5555

ز ناز آن چین که افکندی در ابرو

فتادش چون سپر بی ناز در رو

5656

ندارد کس درین بحر کهن یاد

که گیرد آب چین بی جنبش باد

5757

ولی گر باد بودی ور نبودی

رخ چون آب او پر چین نمودی

5858

سهی سروش ز بار عشق خم شد

سرش چون حلقه همراز قدم شد

5959

نه سر نی پای بود از بخت واژون

ز بزم وصل همچون حلقه بیرون

6060

درین غمدیده خاک از خون مردم

چو شد سرمایه بیناییش گم

6161

به پشت خم ازان بودی سرش پیش

که جستی گم شده سرمایه خویش

6262

به سر بردی در آن ویران مه و سال

سرش ز افسر تهی پایش ز خلخال

6363

تهی از حله های اطلسش دوش

سبک از دانه های گوهرش گوش

6464

معطل گردن از طوق مرصع

معرا عارض از زربفت برقع

6565

به زیر پهلو از خاکش نهالین

عذار نازکش را خشت بالین

6666

به مهر یوسفش از خاک بستر

به از مهد حریر حور گستر

6767

به یاد او به زیر روی خشتش

مربع بالشی بود از بهشتش

6868

درین محنت کزان یک شمه گفتم

به شرحش گوهر صد نکته سفتم

6969

نرفتی غیر یوسف بر زبانش

نبودی غیر او آرام جانش

7070

در آن وقتی که گنج سیم و زر داشت

هزاران حقه پر در و گهر داشت

7171

ز هر کس قصه یوسف شنیدی

به پایش گنج سیم و زر کشیدی

7272

دهانش را چو درجی از گهر پر

لبالب ساختی از گوهر و در

7373

بدین بخشش که بودش کار پیوست

شد از سیم و زر و گوهر تهیدست

7474

به پشمین جامه مسکین گشت خرسند

بر آن از لیف خرما شد کمربند

7575

خبرگویان ز یوسف لب ببستند

پس زانوی خاموشی نشستند

7676

گذشت آن کز لب هر صاحب هوش

ز یوسف یافتی قوت از ره گوش

7777

بر آن شد تا ز بی قوتی رهد باز

کند بر راه یوسف خانه ای ساز

7878

که چون افتد گذرگاهی به راهش

پذیرد قوت از آواز سپاهش

7979

زهی بیچاره آن از پا فتاده

زمام اختیار از دست داده

8080

ز وصل خوان جانان بازمانده

نوای عیش او ناساز مانده

8181

نباشد قوتی از بوی یارش

نیابد قوت از پیک دیارش

8282

گهی با باد از وی راز گوید

گه از مرغی نشانش باز جوید

8383

چو بیند رهروی بر رهگذاری

به رویش از ره غربت غباری

8484

ببوسد پای او کز شهریار است

بشوید گرد او گر زان دیار است

8585

وگر سلطانش از راهی سواره

برآید نبودش تاب نظاره

8686

شود خرم به خاک و گرد راهش

نشیند خوش به آواز سپاهش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

درین دیر کهن رسمیست دیرین

که بی تلخی نباشد عیش شیرین

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 63 - بیرون آمدن یوسف علیه السلام از زندان و گرامی داشتن پادشاه مر وی را و وفات کردن عزیز مصر و مبتلا شدن زلیخا به تنهایی و جدایی

اگلی نظم

زلیخا را ز تنهایی چو جان کاست

به راه یوسف از نی خانه ای خواست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 65 - آمدن زلیخا به سر راه یوسف علیه السلام و از نی خانه ای ساختن تا از آواز گذشتن سپاه وی خرسندی یابد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور