صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر دوم
  5. »بخش 8 - حکایت

بخش 8 - حکایت

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

داشت شاهی بر انس و جان غالب

دختری بلکه اختری ثاقب

22

از قضا روزی آن یگانه عصر

سر فرو کرد از کرانه قصر

33

حبشی زاده ای بدید از دور

دلربا همچو خال چهره حور

44

قامت آن سیاه چرده روان

چون الف کرد منزلش در جان

55

با سواد رخ و جبین و عذار

ساخت جا در دلش سویداوار

66

ماندش آن صورت پسندیده

چون سیاهی دیده در دیده

77

گرچه او بد سمر به ماه وشی

سوخت جانش به داغ آن حبشی

88

عجب افسانه ای و خوش لاغی

که زند بر تذرو ره زاغی

99

لیکن اینها ز عشق نیست شگفت

خود چه گل کان ز باغ او نشگفت

1010

عشق در بند حسن و احسان است

عشق بنده ست و حسن سلطان است

1111

هر کجا حسن می نماید روی

می نهد سر به سجده عشق آن سوی

1212

حسن بود آنکه در لباس ایاز

خواند محمود را به کوی نیاز

1313

حسن بود آن به کسوت لیلی

قیس را داده سوی خود میلی

1414

حسن بود آن ز صورت عذار

عذر وامق نهاده بر صحرا

1515

حسن بود آن کزان سیاه نمود

که ازان ماه صبر و دین بربود

1616

صبر و دین چیست آن ستوده غلام

برد ازان ماه هر چه داشت تمام

1717

هر چه از جنس هستی اش در دست

دید برد و به جای آن بنشست

1818

یکسر از رنج خویشتن برهید

غیر معشوق خویش هیچ ندید

1919

حبذا عاشقی که رست از خویش

هر چه جز دوست برگرفت از پیش

2020

یکدل و یک جهت شد و یکروی

روی همت بتافت از همه سوی

2121

دوست دانست و دوست دید و شنید

هر چه جز دوست دید ازان ببرید

2222

دختر القصه ماند بی خور و خواب

دل پر آتش ز عشق و دیده پر آب

2323

لب فرو بست از پرستاران

مهر بگسست از وفاداران

2424

پشت بر بزم و عیش و شادی کرد

رو به دیوار نامرادی کرد

2525

همه حیران کار او ماندند

سخن از کار و بار او راندند

2626

آن یکی گفت راه او زد دیو

ساخت دیوانه اش به حیله و ریو

2727

وان دگر گفت با پری شد یار

کارش از یاری پری شد زار

2828

وان دگر گفت خوبیی به تمام

داشت، چشمش رسید از ایام

2929

وان دگر گفت هیچ از اینها نیست

آفتش غیر عشق و سودا نیست

3030

دلبری دیده دل به او داده

وز غمش در کشاکش افتاده

3131

بود با او همیشه یک دایه

از فسون و فسانه پر مایه

3232

گنده پیری که تا جوان بوده

هدف تیر این و آن بوده

3333

زده بعد از جوانی گذران

دست در کارسازی دگران

3434

چون لبش در فسون بجنبیدی

بر خود افسونگران بلرزیدی

3535

ور زبان در فسانه بگشادی

مالش صد فسانه خوان دادی

3636

گرچه از بهر سبحه داشت به فن

مهره ای چند کرده در گردن

3737

بود چون سبحه اش به زخم درشت

خرد به مهره های گردن و پشت

3838

ورچه می کرد نفس حیله گرش

وصله وصله مرقعی به برش

3939

بود اولی ز دهر خونخواره

چون مرقع تنش به صد پاره

4040

دایه چون حال دختر آنسان دید

بر وی آن درد و رنج نپسندید

4141

پیش دختر نشست کای فرزند

که بود با تو روح را پیوند

4242

حق چو نشو و نمای سرو تو جست

بر کنار منش نشاند نخست

4343

لب تو کاینچنین شکر شکن است

پرورش یافته ز شیر من است

4444

ابرویت را به وسمه پیوسته

نقش نو کلک صنع من بسته

4545

تا نکردم به سرمه دست دراز

بود چشمت تهی ز سرمه ناز

4646

بود روشن رخت چو صبح دوم

در شب تار موی مشکین گم

4747

تا نبستم نغوله موی تو را

کس ندید آشکار روی تو را

4848

هر شب از بهر خواب تا به سحر

از حریرت فکنده ام بستر

4949

چون شده سیر نرگس تو ز خواب

گل روی تو شسته ام به گلاب

5050

حق خدمت بسی گزارده شد

تا هلال تو ماه چارده شد

5151

بار دیگر مکن ز رنج و ملال

بدل این ماه چارده به هلال

5252

محنت روزگار نابرده

گل رویت چراست پژمرده

5353

بود مقصود دل ز قد تو راست

این زمان قد تو خمیده چراست

5454

دیده عمری به روی تو خوش زیست

این چنین زلف تو مشوش چیست

5555

حال خود بازگو چه حال است این

اثر خواب یا خیال است این

5656

یا به بیداریت کسی زد راه

وز تو بربود صبر و دل ناگاه

5757

مهر خاموشی از لبت بگشای

سوی آن رهزنم رهی بنمای

5858

گر بود همچو مه بر اوج بلند

آرم او را فرو به خم کمند

5959

ور چو ماهی بود به بحر درون

کنم او را به مکر و حیله برون

6060

چون فسون و فریب بندم کار

خواهد از کار من فلک زنهار

6161

گر بود زاهدی به خود مغرور

یا حکیمی ز خود پرستی دور

6262

آن به زهد از فسون من نرهد

وین به جهد از فریب من نجهد

6363

دختر از دایه آن فسون چو شنید

بهتر از راست هیچ چاره ندید

6464

نام و ناموس را به گوشه نهاد

پرده از روی کار خود بگشاد

6565

حال خود آنچنان که واقع بود

بی تکلف به دایه باز نمود

6666

دایه گفتا کفایت این کار

بکنم دل ز غصه فارغ دار

6767

بنهم در کنار کام تو را

دور دارم ز عار نام تو را

6868

این سخن عرضه کرد بی کم و کاست

بهر موعود خویشتن برخاست

6969

سینه سوزان ز داغ آن حبشی

کرد هر جا سراغ آن حبشی

7070

عاقبت یافت منزل او را

دید موزون شمایل او را

7171

کرد با او به دوستی پیوند

شد یکی مادر و دگر فرزند

7272

خانه خویشتن نشانش داد

راه آمد شدن بر او بگشاد

7373

هیچ شامی نبودی و سحری

که نکردی به سوی او گذری

7474

یک شب او را به پیش خویش نشاند

بر وی از بهر خواب افسون خواند

7575

آنچنان خفت بر سر بستر

که نماندش ز حال خویش خبر

7676

گر به دندان کسی لبش کندی

چین در ابروی خود نیفکندی

7777

ور دو صد نیش، پای کرده دراز

نکشیدی به جانب خود باز

7878

خواب او را چو دایه دید گران

بست در پشت خادمیش روان

7979

برد چون تنگ مشک یا عنبر

یکسر او را به خانه دختر

8080

نیکبختا کسی که رفت به خواب

چشم حس بست ازین جهان خراب

8181

جذب معشوق گشت حامل او

برد تا پیشگاه محمل او

8282

شبروان رنج بین و محنت کش

واو به صدر وصال خرم و خوش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یا بود عشق منتشی از ذات

یا بود منبعث ز حسن صفات

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 7 - اشارت به تقسیم محبت به ذاتی و صفاتی و افعالی و آثاری

اگلی نظم

داد ذوالنون به بایزید پیام

کای گرفته به خواب خوش آرام

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 9 - حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور