صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 28 - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایام

بخش 28 - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایام

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو دل با دلبری آرام گیرد

ز وصل دیگر کی کام گیرد

22

کجا پروانه پرد سوی خورشید

چو باشد سوی شمعش روی امید

33

نهی صد دسته ریحان پیش بلبل

نخواهد خاطرش جز نکهت گل

44

ز مهر آتش چو در نیلوفر افتد

تماشای مهش کی در خور افتد

55

چو خواهد تشنه جانی شربت آب

نیفتد سودمندش شکر ناب

66

زلیخا را در آن فرخنده منزل

همه اسباب حشمت بود حاصل

77

غلامی بود پیش رو عزیزش

نبود از مال و زر کم هیچ چیزش

88

پرستاران گلبوی گل اندام

پرستاریش را بی صبر و آرام

99

کنیزان دل آشوب دلارای

پی خدمتگری ننشسته از پای

1010

غلامان قصب پوش کمربند

ز سر تا پای شیرین چون نی قند

1111

سیه فامانی از عنبر سرشته

ز شهوت پاکدامن چون فرشته

1212

مقیمان حریم پاکبازی

امینان حرم در کارسازی

1313

ز خاتونان مصری همنشینان

به رعنایی و خوبی نازنینان

1414

همه همقامت و همزاد با او

ز ذوق همنشینی شاد با او

1515

زلیخا با همه در صفه بار

که یکسان باشد آنجا یار و اغیار

1616

بساط خرمی افکنده بودی

درون پر خون و لب پر خنده بودی

1717

به ظاهر با همه گفت و شنو داشت

ولی دل جای دیگر در گرو داشت

1818

لبش با خلق در گفتار می بود

ولی جان و دلش با یار می بود

1919

ازان یاریگران در شادی و غم

نبودش با کسی پیوند محکم

2020

به صورت بود با مردم نشسته

به معنی از همه خاطر گسسته

2121

ز وقت صبح تا شب کارش این بود

میان دوستان کردارش این بود

2222

چو شب بر چهره مشکین پرده بستی

چو مه در پرده اش تنها نشستی

2323

خیال دوست را در خلوت راز

نشاندی تا سحر بر مسند ناز

2424

به زانوی ادب بنشستیش پیش

به عرض او رسانیدی غم خویش

2525

ز ناله چنگ محنت ساز کردی

سرود بیخودی آغاز کردی

2626

بدو گفتی که ای مقصود جانم

به مصراز خویشتن دادی نشانم

2727

عزیز مصر گفتی خویش را نام

عزیزی روزیت بادا سرانجام

2828

به فرقم تاج عزت از عزیزیت

به روی آثار دولت از کنیزیت

2929

به مصر امروز مهجور و غریبم

ز اقبال وصالت بی نصیبم

3030

ندانم تا به کی سوزم بدین داغ

چراغ محنت افروزم بدین داغ

3131

بیا و رونق باغ دلم باش

به وصلت مرهم داغ دلم باش

3232

به نومیدی کشید از عشق کارم

سروش غیب کرد امیدوارم

3333

بدان امیدم اکنون زنده مانده

ز دامن گرد نومیدی فشانده

3434

به نوری کز جمالت بر دلم تافت

یقین دانم که آخر خواهمت یافت

3535

ز شوقت گرچه خونبار است چشمم

به سوی شش جهت چار است چشمم

3636

خوشا وقتی که از راهی برآیی

به برج دیده چون ماهی درآیی

3737

چو دیدار تو بینم نیست گردم

بساط هستی خود درنوردم

3838

کنم سر رشته پندار خود گم

شوم از بیخودی در کار خود گم

3939

مرادیگر به جای من نبینی

چو جان آیی به جان من نشینی

4040

نهم یکسو خیال ما و من را

تو را یابم چو جویم خویشتن را

4141

تویی از هر دو عالم آرزویم

تو را چون یافتم از خود چه گویم

4242

سحر کردی بدین گفتار شب را

نبستی زین سخن تا روز لب را

4343

چو باد صبح جستن کردی آغاز

بر آیین دگر دادی سخن ساز

4444

چه گفتی گفتی ای باد سحر خیز

شمیم مشک در جیب سمن بیز

4545

تماشاگاه سرو و سوسن آرای

ز سنبل جعدتر بر روی گل سای

4646

به شاخ از برگ جنبانی جلاجل

شود رقصان درخت پای در گل

4747

به معشوقان بری پیغام عاشق

بدین جنبش دهی آرام عاشق

4848

ز دلداران نوازش نامه آری

کنی غمدیدگان را غمگساری

4949

کس از من در جهان غمدیده تر نیست

ز داغ هجر ماتمدیده تر نیست

5050

دلم بیمار شد دلداریی کن

غمم بسیار شد غمخواریی کن

5151

به عالم هیچ منزلگه نباشد

کت آنجا گاه و بیگه ره نباشد

5252

ز در ور خود بود زآهن درآیی

چو در بندند از روزن درآیی

5353

ببخشا بر چو من بی راه و رویی

بکن از جانب من جست و جویی

5454

درآ در دار ملک شهریاران

برآ بر تختگاه تاجداران

5555

به هر شهری خبر پرس از مه من

به هر تختی نشان جو از شه من

5656

گذار افکن به هر باغ و بهاری

قدم نه بر لب هر جویباری

5757

بود بر طرف جویی زین تک و پوی

به چشم آید تو را آن سرو دلجوی

5858

به صحرای ختن نه از کرم گام

به صورتخانه چین گیر آرام

5959

تماشا کن ز روی او مثالی

به دام آور به بوی او غزالی

6060

چو گیرد رای رفتن زین دیارت

به هر کوه و دری کافتد گذارت

6161

اگر پیش آیدت کبک خرامان

به یاد او بزن دستش به دامان

6262

وگر بینی به راهی کاروانی

در او سالار گشته دلستانی

6363

به چشم من ببین آن دلستان را

بدین کشور رسان آن کاروان را

6464

بود کان دلستان را چون ببینم

گلی از گلبن امید چینم

6565

ز وقت صبح تا خورشید تابان

به جولانگاه روز آمد شتابان

6666

دلی پر درد و چشم خونفشان داشت

به باد صبحدم این داستان داشت

6767

چو شد خورشید شمع مجلس روز

زلیخا همچو خور شد مجلس افروز

6868

پرستاران به پیشش صف کشیدند

رفیقان با جمالش آرمیدند

6969

به آن صافی دلان پاک سینه

بجای آورد رسم و راه دینه

7070

به هر روز و شبی این بود حالش

بدین آیین گذشتی ماه و سالش

7171

چو در خانه دل او تنگ گشتی

به عزم گشت تیزآهنگ گشتی

7272

گهی با داغ سینه ز آه و ناله

به دشت افراختی خیمه چو لاله

7373

ازان گلرخ به لاله راز گفتی

ز داغ دل سخن ها باز گفتی

7474

گهی چون سیل هر وادی به تعجیل

شدی با دیده گریان سوی نیل

7575

نهادی در میان با او غم خویش

زدی بر نیل دلق ماتم خویش

7676

به سر می برد ازینسان روزگاری

به ره می داشت چشم انتظاری

7777

که یارش از کدامین ره برآید

چو خور طالع شود چون مه برآید

7878

بیا جامی که همت برگماریم

ز کنعان ماه کنعان را بیاریم

7979

زلیخا با دلی امیدوار است

نظر بر شاهراه انتظار است

8080

ز حد بگذشت درد انتظارش

دوا بخشی کنیم از وصل یارش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سحرگاهان که زد چرخ مکوکب

ز زرین کوس کوس رحلت شب

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 27 - درآمدن زلیخا همراه عزیز مصر به مصر و بیرون آمدن مصریان و طبق های نثار بر عماری زلیخا افشاندن

اگلی نظم

دبیر خامه ز استاد کهن زاد

درین نامه چنین داد سخن داد

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 29 - آغاز حسد بردن اخوان و دور انداختن یوسف را علیه السلام از کنعان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور