صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 27 - درآمدن زلیخا همراه عزیز مصر به مصر و بیرون آمدن مصریان و طبق های نثار بر عماری زلیخا افشاندن

بخش 27 - درآمدن زلیخا همراه عزیز مصر به مصر و بیرون آمدن مصریان و طبق های نثار بر عماری زلیخا افشاندن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سحرگاهان که زد چرخ مکوکب

ز زرین کوس کوس رحلت شب

22

کواکب نیز محفل برشکستند

به همراهی شب محمل ببستند

33

شد از رخشانی آن زر فشان کوس

به رنگ پر طوطی دم طاووس

44

عزیز آمد به فر شهریاری

نشاند از خیمه مه را در عماری

55

سپه را از پس و پیش و چپ و راست

به آیینی که می بایست آراست

66

ز چتر زر به فرق نیکبختان

به پا شد سایه ور زرین درختان

77

مرصع زین به پای هر درختی

شده مسند برای نیکبختی

88

درخت و سایه و مسند روانه

نشسته نیکبخت اندر میانه

99

طرب سازان نواها ساز کردند

شتررانان حدی آغاز کردند

1010

شد از بانگ حدی و غلغل لحن

فلک ها را طبق پر دشت را صحن

1111

ز بس رفتار کز اسپ و شتر بود

در و دشت از هلال و بدر پر بود

1212

گهی کنده به هر سوی از تک و پوی

هلال از زخم ناخن بدر را روی

1313

گهی طالع شده فرخنده بدری

هلال از وی شده ناچیز قدری

1414

زمین را کرده ریش اسپ از سم خویش

کف پای شتر مرهم بر آن ریش

1515

پی مست آهوان زین نشیمن

صهیل بادپایان ارغنون زن

1616

پی آسودگان هودج ناز

نفیر ساربانان پرده پرداز

1717

کنیزان زلیخا خرم و خوش

که رست از دیو هجران آن پریوش

1818

عزیز و اهل او هم شادمانه

که شد زینسان بتی بانوی خانه

1919

زلیخا تلخ عمر اندر عماری

رسانده بر فلک فریاد و زاری

2020

که ای گردون مرا زینسان چه داری

چنین بی صبر و بی سامان چه داری

2121

ندانم در حق تو من چه کردم

که افکندی چنین در رنج و دردم

2222

نخست از من به خوابی دل ربودی

به بیداری هزارم غم فزودی

2323

گه از دیوانگی بندم نهادی

گه از فرزانگی بندم گشادی

2424

چو شد از تو شکست خود درستم

خطا کردم که از تو چاره جستم

2525

چه دانستم که وقت چاره سازی

ز خان و مان مرا آواره سازی

2626

مرا بس بود داغ بی نصیبی

فزون کردی بر آن درد غریبی

2727

چو باشد جانگدازی چاره سازیت

معاذالله چه باشد جانگدازیت

2828

منه در ره دگر دام فریبم

میفکن سنگ بر جام شکیبم

2929

دهی وعده کزین پس کامیابی

وز آن آرام جان آرام یابی

3030

بدین وعده بغایت شادمانم

ولی گر بختم این باشد چه دانم

3131

زلیخا با فلک این گفت و گو داشت

که آن برداشت را آمد فرو داشت

3232

برآمد بانگ رهدانان به تعجیل

که اینک شهر مصر و ساحل نیل

3333

هزاران تن سواره یا پیاده

خروشان بر لب نیل ایستاده

3434

عزیز مصر را در حق گزاری

به کف بهر نثار آن عماری

3535

طبق های زر از زر و درم پر

طبق های دگر از گوهر و در

3636

گهرریزان بر او صاحب نثاران

چو بر طرف چمن بر غنچه باران

3737

ز بس کفها زر و گوهر فشان شد

عماری در زر و گوهر نشان شد

3838

نمی آمد ز گوهر ریز مردم

در آن ره مرکبان را بر زمین سم

3939

چو گشتی سم اسبی آتش افکن

ز لعل و نعل بودی سنگ و آهن

4040

همه صف ها کشیده میل در میل

نثار افشان گذشتند از لب نیل

4141

به نیل اندر شد از درهای شاهی

چو پر گوهر صدف هر گوش ماهی

4242

شد از بذل درم ریزان بسیار

نهنگش نیز چون ماهی درم دار

4343

بدین آرایش شاهانه رفتند

به دولت سوی دولتخانه رفتند

4444

سرایی بلکه در دنیا بهشتی

ز فرشش ماه خشتی مهر خشتی

4545

در آن دولتسرا تختی نهاده

به زیبایی ز هر تختی زیاده

4646

در او برده به کار استاد زر کار

پی گوهر نشانی زر به خروار

4747

به پای تخت زر مهدش رساندند

گهروارش به تخت زر نشاندند

4848

ولی جانش ز داغ دل نرسته

ازان زر بود در آتش نشسته

4949

مرصع تاج بر فرقش نهادند

میان تخت و تاجش جلوه دادند

5050

ولیکن بود ازان تاج گرانسنگ

به زیر کوه از بار دل تنگ

5151

فشاندندش به تارک گوهر انبوه

ولی بود آن بر او باران اندوه

5252

ز گوهرها که بردی حور ازان رشک

به چشمش درنیامد جز در اشک

5353

کسی کش دل ز هجران لخت لخت است

ز یک لختیست گر مایل به تخت است

5454

در آن میدان که را باشد سر تاج

که صد سر می رود آنجا به تاراج

5555

چو چشم از اشک نومیدی بود پر

کجا باشد در او گنجایی در

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زلیخا کرد ازان چشمه نگاهی

برآورد از دل غمدیده آهی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 26 - دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه و فریاد برداشتن که این نه آن کس است که من در خواب دیده ام و سالها محنت محبتش کشیده ام

اگلی نظم

چو دل با دلبری آرام گیرد

ز وصل دیگر کی کام گیرد

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 28 - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور