صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 26 - دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه و فریاد برداشتن که این نه آن کس است که من در خواب دیده ام و سالها محنت محبتش کشیده ام

بخش 26 - دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه و فریاد برداشتن که این نه آن کس است که من در خواب دیده ام و سالها محنت محبتش کشیده ام

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

زلیخا کرد ازان چشمه نگاهی

برآورد از دل غمدیده آهی

22

که واویلا عجب کاریم افتاد

به سر نابهره دیواریم افتاد

33

نه آنست اینکه من در خواب دیدم

به جست و جویش این محنت کشیدم

44

نه آنست این که عقل و هوش من برد

عنان دل به بیهوشیم بسپرد

55

نه آنست این که گفت از خویش رازم

ز بیهوشی به هوش آورد بازم

66

دریغا بخت سستم سختی آورد

طلوع اخترم بدبختی آورد

77

نشاندم نخل خرما خار بردار

فشاندم تخم مهر آزار بردار

88

برای گنج بردم رنج بسیار

فتاد آخر مرا با اژدها کار

99

شدم بر بوی گل چیدن به گلشن

سنان خار زد چنگم به دامن

1010

منم آن تشنه در ریگ بیابان

برای آب هر سویی شتابان

1111

زبان از تشنگی بر لب فتاده

لب از تبخاله موج خون گشاده

1212

نماید ناگهان از دور آبم

فتان خیزان به سوی آن شتابم

1313

به جای آب یابم در مغاکی

ز تاب خور درخشان شوره خاکی

1414

منم آن راحله گم کرده در کوه

ز بی زادی به زیر کوه اندوه

1515

شده پا شاخ شاخ از زخم سنگم

نه پای سیر نی رای درنگم

1616

ز ناگه چشم خون آغشته من

خیالی بیند از گمگشته من

1717

گشایم گام سوی او دلیری

بود از بخت من درنده شیری

1818

منم آن بحری کشتی شکسته

برهنه بر سر لوحی نشسته

1919

رباید هر زمان از جای موجم

برد گه تا حضیض و گه بر اوجم

2020

ز ناگه زورقی آید پدیدار

شوم خرم کزو آسان شود کار

2121

چو نزدیک من آید بی درنگی

بود بهر هلاک من نهنگی

2222

چو من در جمله عالم بیدلی نیست

میان بیدلان بی حاصلی نیست

2323

نه دل اکنون به دست من نه دلبر

ازانم سنگ بر دل دست بر سر

2424

خدا را ای فلک بر من ببخشای

به روی من دری از مهر بگشای

2525

اگر ننهی به کف دامان یارم

گرفتار کسی دیگر ندارم

2626

به روسایی مدر پیراهنم را

به دست کس میالا دامنم را

2727

به مقصود دل خود بسته ام عهد

که دارم پاس گنج خود به صد جهد

2828

مسوز از غم من بی دست و پا را

مده بر گنج من دست اژدها را

2929

ازینسان تا به دیری زاریی داشت

ز نوک هر مژه خونباریی داشت

3030

همی نالید از جان و دل چاک

همی مالید روی از درد بر خاک

3131

در آمد مرغ بخشایش به پرواز

سروش غیب دادش ناگه آواز

3232

که ای بیچاره روی از خاک بردار

کزین مشکل تو را آسان شود کار

3333

عزیز مصر مقصود دلت نیست

ولی مقصود بی او حاصلت نیست

3434

ازو خواهی جمال دوست دیدن

و زو خواهی به مقصودت رسیدن

3535

مباد از صحبت وی هیچ بیمت

کزو ماند سلامت قفل سیمت

3636

کلیدش را بود دندانه از موم

بود کار کلید موم معلوم

3737

چه حاجت گوهرت را داشتن پاس

ز نرم آهن نیاید کار الماس

3838

چو از خار ترش دادند سوزن

چه سان گردد به خارا بخیه افکن

3939

چو باشد آستین از دست خالی

نیاید ز آستین خنجر سگالی

4040

زلیخا چون ز غیب این مژده بشنود

به شکرانه سر خود بر زمین سود

4141

زبان از ناله و لب از فغان بست

چو غنچه خوردن خون را میان بست

4242

ز خون خوردن دمی بی غم نمی زد

ز غم می سوخت اما دم نمی زد

4343

به ره می بود چشم انتظارش

که کی این عقده بگشاید ز کارش

4444

کهن چرخ مشعبد حقه بازیست

پی آزار مردم حیله سازیست

4545

به امیدی نهد بر بیدلی بند

برد آخر به نومیدیش پیوند

4646

نماید میوه کامیش از دور

کند خاطر به ناکامیش رنجور

4747

عزیز مصر چون افکند سایه

در آن خیمه زلیخا بود و دایه

4848

عنان بربودش از کف شوق دیدار

به دایه گفت کای دیرینه غمخوار

4949

علاجی کن که یک دیدار بینم

کزین پس صبر را دشوار بینم

5050

نباشد شوق دل هرگز ازان بیش

که همسایه شود یار وفاکیش

5151

چو گیرد آب بر لب تشنه جانی

بسوزد گر نه تر سازد دهانی

5252

زلیخا را چو دایه مضطرب دید

به تدبیرش به گرد خیمه گردید

5353

شکافی زد به صد افسون و نیرنگ

در آن خیمه چو چشم خیمگی تنگ

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عزیز مصر چون آن مژده بشنید

جهان را بر مراد خویشتن دید

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 25 - خبر یافتن عزیز مصر از مقدم زلیخا و به عزیمت استقبال برخاستن و لشکریان مصر را به تجمل تمام آراستن

اگلی نظم

سحرگاهان که زد چرخ مکوکب

ز زرین کوس کوس رحلت شب

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 27 - درآمدن زلیخا همراه عزیز مصر به مصر و بیرون آمدن مصریان و طبق های نثار بر عماری زلیخا افشاندن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور