صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 59 - بی طاقت شدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و در شب همراه دایه به زندان رفتن و مشاهده جمال وی کردن

بخش 59 - بی طاقت شدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و در شب همراه دایه به زندان رفتن و مشاهده جمال وی کردن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو در زندان مغرب یوسف مهر

نهان کرد از زلیخای فلک چهر

22

زلیخای فلک را چهره شد گم

ز مهر یوسف اندر اشک انجم

33

زلیخا را غم یوسف چنان کرد

که از اشک شفق گون خونفشان کرد

44

شفق را شد ز اشک او جگر خون

وز آن خون دامن گردون جگرگون

55

به گریه ناله جانسوز برداشت

همان آه و فغان روز برداشت

66

چو روی اندر شب آرد روز عاشق

به شب گردد فزون بر سوز عاشق

77

ز هجران تیره باشد روزگارش

فزاید تیرگی شبهای تارش

88

ز غم روزش بود رو در سیاهی

شبش گردد سیاهی بر سیاهی

99

شب آبستن بود وان دم که آید

برای عاشقان اندوه زاید

1010

چو آرد از مشیمه بچه بیرون

به جای شیر از دلها مکد خون

1111

ازان مادر که برخوردار باشد

کزینسان بچه اش خونخوار باشد

1212

زلیخا را چو از بی صبری خویش

بدین خونخوارگی آمد شبی پیش

1313

ز دلبر دور وز دلدار مهجور

شبش بی ماه ماند و خانه بی نور

1414

چو نبود روی جانان پرتو افکن

به صد مشعل نگردد خانه روشن

1515

ز بس اندوه دل چشمش نمی خفت

ز دیده خون دل می راند و می گفت

1616

ندانم حال یوسف چیست امشب

کفیل خدمت او کیست امشب

1717

که گسترده ته پا بسترش را

که کرده راست بر بالین سرش را

1818

چراغ افروز بالینش که بوده ست

کف راحت به بالینش که سوده ست

1919

که بگشاده کمربند از میانش

که بوده وقت خواب افسانه خوانش

2020

هوای آن مقامش ساخت یا نه

چو مرغ آن دام رامش ساخت یا نه

2121

گل او همچنان بر آب خود هست

مسلسل سنبلش بر تاب خود هست

2222

نبرده آن هوا آب و گلش را

بشولیده نکرده سنبلش را

2323

دلش چون غنچه در تنگی فتاده

و یا چون گل به شادی لب گشاده

2424

همی گفت اینچنین در هر لباسی

غم خود تا ز شب بگذشت پاسی

2525

ازان پس طاقت و تابی نماندش

به دل از جوی صبر آبی نماندش

2626

ز شوقش در دل افتاد آتش تیز

به دایه دیده پر خون گفت برخیز

2727

که یکدم جانب زندان گراییم

به آن محنتسرا پنهان درآییم

2828

نهان در گوشه زندان نشینیم

مه زندانی خود را ببینیم

2929

چو زندان جای آنسان گلعذاریست

نه زندان بلکه خرم نوبهاریست

3030

دل هر عاشق از بستان گشاید

مرا این غنچه در زندان گشاید

3131

روان شد همچو سرو ناز و دایه

فتان خیزان به دنبالش چو سایه

3232

به زندان چون رسید آن ماه شبگرد

نهانی میر زندان را طلب کرد

3333

اشارت کرد تا بگشاد ره را

نمود از دور آن تابنده مه را

3434

بدیدش بر سر سجاده از دور

چو خورشید درخشان غرقه در نور

3535

گهی چون شمع بر پا ایستاده

ز رخ زندانیان را نور داده

3636

گهی خم کرده قامت چون مه نو

فکنده بر بساط از چهره پرتو

3737

گهی سر بر زمین در عذر تقصیر

چو شاخ تازه گل از باد شبگیر

3838

گهی طرح تواضع در فکنده

نشسته چون بنفشه سر فکنده

3939

ز خود دور و به وی نزدیک بنشست

ولی در گوشه تاریک بنشست

4040

ز جان زاری و از دل ناله می کرد

ز نرگس یاسمین را لاله می کرد

4141

به لؤلؤ لعل لب را می خراشید

ز نخل تر رطب را می تراشید

4242

به چشم خونفشان و اشک گلگون

همی داد از درون این راز بیرون

4343

که ای چشم و چراغ نازنینان

مراد خاطر اندوهگینان

4444

به جانم آتشی افروخت عشقت

سراپای وجودم سوخت عشقت

4545

نزد بر آتشم وصل تو آبی

به آبی از دلم ننشاند تابی

4646

به تیغ ظلم کردی سینه ام چاک

همی بینم تو را زین ظلم بی باک

4747

نداری رحم بر مظلومی من

زهی مرحومی و محرومی من

4848

ز تو هر لحظه ام از نو غمی زاد

مرا ای کاشکی مادر نمی زاد

4949

وگر می زاد مادر کاش دایه

به فرق من نمی افکند سایه

5050

ز شیر ناب کم می داد بهرم

به شیر از قهر می آمیخت زهرم

5151

ز حال خود بدینسان در سخن بود

ولی یوسف به حال خویشتن بود

5252

سر مویی بدو حاضر نمی شد

وگر می شد اثر ظاهر نمی شد

5353

چو شب بگذشت و همچون صبح خیزان

زلیخای فلک شد اشکریزان

5454

غریو کوس سلطانی درآمد

مؤذن در سحر خوانی برآمد

5555

دم سگ حلقه بر حلقوم او بست

دمش را از فغان شب فرو بست

5656

خروس از خواب شب شد گردن افراز

ز نای ساز کرده تیز آواز

5757

زلیخا دامن اندر چید و برگشت

به خدمت آستان بوسید و برگشت

5858

به زندان تا مهش خلوت نشین بود

شد آمد سوی زندانش چنین بود

5959

غذای جان او شد آن تک و پوی

نبودش جز در آن آمد شدن روی

6060

نکردی کس به بستان میل چندان

که بود آن خسته دل را میل زندان

6161

بلی آن را که زندانیست یارش

به جز زندان کجا باشد قرارش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

درین فیروزه کاخ دیر بنیاد

عجب غافل نهاد است آدمیزاد

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 58 - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت وی

اگلی نظم

شب آمد عاشقان را پرده راز

شب آمد بی دلان را غصه پرداز

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 60 - رفتن زلیخا در روز به بام قصر خویش و از آنجا نظاره بام زندان کردن و بر مفارقت یوسف ناله و زاری برداشتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور