صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 58 - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت وی

بخش 58 - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت وی

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

درین فیروزه کاخ دیر بنیاد

عجب غافل نهاد است آدمیزاد

22

نباشد دأب او نعمت شناسی

نداند طبع او جز ناسپاسی

33

به نعمت گرچه عمری بگذراند

نداند قدر آن تا در نماند

44

بسا عاشق که بر هجران دلیر است

به آن پندار کز معشوق سیر است

55

فلک چون آتش هجران فروزد

چو شمعش تن بکاهد جان بسوزد

66

چو زندان بر گرفتاران زندان

گلستان شد ازان گلبرگ خندان

77

زلیخا کش ازان سرو یگانه

به از خرم گلستان بود خانه

88

چو آن سرو از گلستانش بدر شد

گلستانش ز زندان تیره تر شد

99

به تنگ آمد در آن زندان دل او

یکی صد شد ز هجران مشکل او

1010

چه مشکل زان بتر بر عاشق زار

که بی دلدار بیند جای دلدار

1111

چه آسایش در آن گلزار ماند

کزو گل رخت بندد خار ماند

1212

سنان خار در گلزار بی گل

بود خاصه پی آزار بلبل

1313

چو خالی دید ازان گل گلشن خویش

چو غنچه چاک زد پیراهن خویش

1414

ز غم چون پر برآید جان غمناک

چه باک ار جیب خود عاشق زند چاک

1515

دری بر سینه خود می گشاید

که غم بیرون رود شادی درآید

1616

به ناخن همچو گل رخسار می کند

چو سنبل موی عنبر بار می کند

1717

چو بودش روی و موی از جان نشانی

ز هجر یار خود می کند جانی

1818

ز دست دل به سینه سنگ می کوفت

به قصد هجر طبل جنگ می کوفت

1919

اگرچه بود شاه خیل خوبی

شکست آمد بر او زان طبل کوبی

2020

به فرق سر به پنجه خاک می بیخت

سرشک از دیده غمناک می ریخت

2121

ز خاک و آب می کرد اینچنین گل

که بندد رخنه های هجر بر دل

2222

ولی رخنه که هجران در دل افکند

بدین یک مشت گل مشکل شود بند

2323

به دندان لعل چون عناب می خست

به عقد در عقیق ناب می خست

2424

مگر می خواست تا بنشاند آن خون

که از جوش دلش می ریخت بیرون

2525

رخ گلگون خود می ساخت نیلی

چو نیلوفر ز ضربت های سیلی

2626

که سرخی در خور آمد خرمی را

نشاید جز کبودی ماتمی را

2727

ز دل خونین رقم بر رو همی زد

به حسرت دست بر زانو همی زد

2828

که این کاری که من کردم که کرده ست

چنین زهری که من خوردم که خورده ست

2929

درین محنتسرا یک عشق پیشه

نزد چون من به پای خویش تیشه

3030

به دست خویش چشم خویش کندم

ز کوری خویش را در چه فکندم

3131

ز غم کوهی به پشت خویش بستم

به زیر کوه پشت خود شکستم

3232

دلم خون شد چو حنا روزگاری

که آوردم به کف زیبا نگاری

3333

ز دستان فلک بختمن آشفت

ز دست خویش دادم دامنش مفت

3434

به جانم از دل آواره خویش

نمی دانم چه سازم چاره خویش

3535

بدینسان نوحه جانسوز می کرد

شب اندوه خود را روز می کرد

3636

ز هر چیزی کزو بویی شنیدی

به بوی او ز جان آهی کشیدی

3737

گرفتی دمبدم پیراهن او

که روزی سوده بودی بر تن او

3838

چو گل عطر دماغ خویش کردی

بدان تسکین داغ خویش کردی

3939

گهی رو بر گریبانش نهادی

به صد حسرت زهش را بوسه دادی

4040

که طوق حشمت آن گردن است این

چه گفتم رشته جان من است این

4141

گهی در آستینش دست بردی

ز بخت آن دستبرد خود شمردی

4242

نهادی بر دو چشم خود به تعظیم

به یاد ساعدش کردی پر از سیم

4343

گهی کردی به دیده دامنش جای

که روزی سوده رو بر پشت آن پای

4444

نمودی ناامید از پایبوسی

به دامنبوسی او چاپلوسی

4545

چو دور از فرق دیدی افسرش را

فشاندی گرد لعل و گوهرش را

4646

که این همسایه آن فرق بوده ست

جهانی بر زمینش فرق سوده ست

4747

کمر را کز میانش یاد دادی

چو دیدی بندگی را داد دادی

4848

به یاد آهوی صید افکن خویش

کمندش ساختی در گردن خویش

4949

چو زرکش حله اش از هم گشادی

به گریه دیده پر نم گشادی

5050

بشستی دامن از اشک نیازش

ز اشک لعل خود بستی طرازش

5151

چو نعلینش به جایی جفت دیدی

ازان بوسی به جانی مفت دیدی

5252

بدو جفتش شدن در دل گذشتی

ز بی جفتیش طاقت طاق گشتی

5353

نهادی بند بر دل از دوالش

ز خون دیده دادی رنگ آلش

5454

بدینسان هر دمش از نو غمی بود

ز هر چیزی جدا در ماتمی بود

5555

چو قدر نعمت دیدار نشناخت

به داغ دوری از دیدار بگداخت

5656

پشیمان شد ولی سودی نبودش

به غیر از صبر بهبودی نبودش

5757

ولی صبر از چنان رو چون توان کرد

کی از دل مهر او بیرون توان کرد

5858

هلاک عاشق از جانان جداییست

به تخصیص آنکه بعد از آشناییست

5959

چو افتد عقد صحبت در میانه

بود فرقت عذاب بی کرانه

6060

وگر پیوند صحبت در میان نیست

جدایی ناخوش است اما چنان نیست

6161

به تنگ آمد ز خود ترک خودی کرد

به نیکی چون نشد میل بدی کرد

6262

سر خود بر در و دیوار می زد

به سینه خنجر خونخوار می زد

6363

به بام قصر می شد پاسبان وار

کز آنجا افکند خود را نگونسار

6464

طناب از گیسوی شبرنگ می ساخت

بدان راه نفس را تنگ می ساخت

6565

خلاصی از جفای دهر می جست

ز شربتدار جام زهر می جست

6666

ز هر چیزی که پس یا پیش می خواست

همه اسباب مرگ خویش می خواست

6767

همی بوسید دایه دست و پایش

همی گفت از صمیم دل دعایش

6868

که از جانان مرتب باد کامت

ز لعل او لبالب باد جامت

6969

رهاییت آنچنان باد از جدایی

که هرگز نایدت یاد از جدایی

7070

زمانی با خود آی این بی خودی چند

خردمندی گزین نابخردی چند

7171

دل ما را ز غم خون می کنی تو

که کرده ست اینکه اکنون می کنی تو

7272

ز من بشنو که هستم پیر این کار

شکیبایی بود تدبیر این کار

7373

ز بی صبری فتادی در تب و تاب

بر این آتش بریز از ابر صبر آب

7474

چو گیرد صرصر محنت وزیدن

نباید همچو کاه از جا پریدن

7575

به آن باشد که در دامن کشی پای

به سان کوه باشی پای بر جای

7676

صبوری مایه فیروزی آمد

قوی تر پایه بهروزی آمد

7777

صبوری میوه امیدت آرد

صبوری دولت جاویدت آرد

7878

به صبر اندر صدف باران شود در

به صبر از لعل و گوهر کان شود پر

7979

به صبر از دانه آید خوشه بیرون

ز خوشه رهروان را توشه بیرون

8080

به صبر اندر رحم یک قطره آب

شود نه ماه را ماه جهانتاب

8181

زلیخا با دل و جان رمیده

شد از گفتار دایه آرمیده

8282

گریبانی دریده تا به دامن

کشید از صبر کوشی پا به دامن

8383

ولی صبری که گیرد عاشقش پیش

به قول ناصحان مصلحت کیش

8484

چو گردد ناصح از گفتار خاموش

کند آن حرف را عاشق فراموش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو از دستان آن ببریده دستان

همه از خودپرستی بت پرستان

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 57 - انگیز کردن زنان مصر زلیخا را بر فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فرمان بردن زلیخا ایشان را

اگلی نظم

چو در زندان مغرب یوسف مهر

نهان کرد از زلیخای فلک چهر

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 59 - بی طاقت شدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و در شب همراه دایه به زندان رفتن و مشاهده جمال وی کردن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور