صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 57 - انگیز کردن زنان مصر زلیخا را بر فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فرمان بردن زلیخا ایشان را

بخش 57 - انگیز کردن زنان مصر زلیخا را بر فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فرمان بردن زلیخا ایشان را

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو از دستان آن ببریده دستان

همه از خودپرستی بت پرستان

22

دل یوسف نگشت از عصمت خویش

بسی از پیشتر شد عصمتش بیش

33

همه خفاش آن خورشید گشتند

ز نور قرب وی نومید گشتند

44

زلیخا را غبارانگیز کردند

به زندان کردن او تیز کردند

55

بدو گفتند کای مسکین مظلوم

نبوده مستحقی چون تو محروم

66

چو یوسف گرچه نبود حورزادی

نیابی هرگز از وصلش مرادی

77

شدیم از پند گویی سخت کشتی

زبان کردیم سوهان از درشتی

88

ولی سوهان نگیرد آهن او

نباشد غیر رو سختی فن او

99

چو کوره ساز زندان را بر او گرم

بود زان کوره گردد آهنش نرم

1010

چو گردد نرم از آتش طبع پولاد

ازو چیزی تواند ساخت استاد

1111

ز گرمی نرم اگر نتواندش کرد

چه حاصل زانکه کوبد آهن سرد

1212

زلیخا را چو زان جادوزبانان

شد از زندان امید وصل جانان

1313

برای راحت خود رنج از خواست

در آن ویران مقام گنج او ساخت

1414

چو نبود عشق عاشق را کمالی

نبندد جز مراد خود خیالی

1515

طفیل خویش خواهد یار خود را

به کام خویش سازد کار خود را

1616

به بوی یک گل از بستان معشوق

زند صد خار غم بر جان معشوق

1717

زلیا با عزیز آمیخت یک شب

ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب

1818

که گشتم زین پسر بدنام در مصر

شدم رسوای خاص و عام در مصر

1919

درین قولند مرد و زن موافق

که من بر وی ز جانم گشته عاشق

2020

درین هامون شکار تیر اویم

به خاک و خون طپان نخجیر اویم

2121

به جانم تیر او چندان نشسته ست

که پیکان بر سر پیکان نشسته ست

2222

سر یک مویم از عشقش تهی نیست

به عشق او ز خویشم آگهی نیست

2323

در آن فکرم که دفع این گمان را

سوی زندان فرستم آن جوان را

2424

به هر کویش به عجز و نامرادی

بگردانم منادی در منادی

2525

که این باشد سزای آن بداندیش

که انبازی کند با خواجه خویش

2626

نیندیشد ز قهر جانخراشش

نهد پای تمنا در فراشش

2727

چو مردم قهر من با او ببینند

ازان ناخوش گمان یکسو نشینند

2828

عزیز اندیشه او را پسندید

ز استصواب آن طبعش بخندید

2929

بگفتا من تفکر پیشه کردم

درین معنی بسی اندیشه کردم

3030

نچیدم گوهری به زانکه سفتی

نیامد در دلم به زانچه گفتی

3131

به دست توست اکنون اختیارش

ز راه خویشتن بنشان غبارش

3232

زلیخا از وی این رخصت چو بشنید

سوی یوسف عنان کید پیچید

3333

که ای کام دل و مقصود جانم

به عالم جز تو مقصودی ندانم

3434

عزیزم با تو بالا دست کرده ست

سرت را زیر حکمم پست کرده ست

3535

اگر خواهم به زندان سازمت جای

وگر خواهم به گردون سایمت پای

3636

بنه سر سرکشی تا چند با من

برآ خوش ناخوشی تا چند با من

3737

قدم زن در مقام سازگاری

مرا از غم رهان خود را ز خواری

3838

اگر کامم دهی کامت برآرم

به اوج کبریا نامت برآرم

3939

وگر نی صد در محنت گشاده

پی زجر تو زندان ایستاده

4040

به رویم خرم و خندان نشینی

ازان بهتر که در زندان نشینی

4141

زبان بگشاد یوسف در خطابش

بداد آنسان که می دانی جوابش

4242

زلیخا از جواب او برآشفت

به سرهنگان بی فرهنگ خود گفت

4343

که زرین افسرش از سر فکندند

خشن پشمینه اش در بر فکندند

4444

ز آهن بند بر سیمش نهادند

به گردن طوق تسلیمش نهادند

4545

به سان عیسی اش بر خر نشاندند

به هر کویی ز مصر آن خر براندند

4646

منادی زن منادی بر کشیده

که هر سرکش غلام شوخ دیده

4747

که گیرد شیوه بی حرمتی پیش

نهد پا در فراش خواجه خویش

4848

بود لایق که همچون ناپسندان

بدین خواری برندش سوی زندان

4949

ولی خلقی ز هر سو در تماشا

همی گفتند حاشا ثم حاشا

5050

کزین روی نکو بدکاری آید

وز این دلدار دل آزاری آید

5151

فرشته ست این به صد پاکی سرشته

نیاید کار شیطان از فرشته

5252

نکو رو می کشد از خوی بد پای

چه خوش گفت آن نکو روی نکورای

5353

که هر کس در جهان نیکوست رویش

بسی بهتر ز روی اوست خویش

5454

به صورت هر که زشت آمد سرشتش

به است از خوی زشتش روی زشتش

5555

چنان کز زشت نیکویی نیاید

ز نیکو نیز بدخویی نیاید

5656

بدینسان تا به زندانش ببردند

به عیاران زندانش سپردند

5757

چو آن دل زنده در زندان درآمد

به جسم مرده گویی جان درآمد

5858

در آن محنتسرا افتاد جوشی

برآمد زان گرفتاران خروشی

5959

شدند از مقدم آن شاه خوبان

همه زنجیریان زنجیر کوبان

6060

به پا شد بندشان قید ارادت

به گردن غلشان طوق سعادت

6161

به شادی شد به دل اندوه ایشان

کم از کاهی غم چون کوه ایشان

6262

بلی هر جا رسد حورا سرشتی

اگر دوزخ بود گردد بهشتی

6363

به هر جا یار گلرخسار گردد

اگر گلخن بود گلزار گردد

6464

چو در زندان گرفت از جنبش آرام

به زندانبان زلیخا داد پیغام

6565

کزین پس محنتش مپسند بر دل

ز گردن غل ز پایش بند بگسل

6666

تن سیمینش از پشمین مفرسای

به زرکش حله سروش را بیارای

6767

بشوی از فرق او گرد نژندی

ز تاج حشمتش ده سربلندی

6868

یکی خانه برای او جدا کن

جدا از دیگران آنجاش جا کن

6969

معطر دار دیوار و درش را

منور ساز طاق و منظرش را

7070

زمینش را ز سندس مفرش انداز

ز استبرق بساط دلکش انداز

7171

در آن خانه چو منزل ساخت یوسف

بساط بندگی انداخت یوسف

7272

رخ آورد آنچنان کش بود عادت

در آن منزل به محرات عبادت

7373

چون مردان در مقام صبر بنشست

به شکر آنکه از کید زنان رست

7474

نیفتد در جهان کس را بلایی

که ناید زان بلا بوی عطایی

7575

اسیری کز بلا باشد هراسان

کند بوی عطا دشوارش آسان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو کالا را شود جوینده بسیار

فزون گردد بدان میل خریدار

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 56 - معذور داشتن زنان مصر بعد از مشاهده جمال یوسف زلیخا را و دلالت کردن یوسف را بر انقیاد زلیخا و تهدید کردن وی به زندان

اگلی نظم

درین فیروزه کاخ دیر بنیاد

عجب غافل نهاد است آدمیزاد

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 58 - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور