صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 60 - رفتن زلیخا در روز به بام قصر خویش و از آنجا نظاره بام زندان کردن و بر مفارقت یوسف ناله و زاری برداشتن

بخش 60 - رفتن زلیخا در روز به بام قصر خویش و از آنجا نظاره بام زندان کردن و بر مفارقت یوسف ناله و زاری برداشتن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شب آمد عاشقان را پرده راز

شب آمد بی دلان را غصه پرداز

22

توان بس کار در شبگیر کردن

که روزش کم توان تدبیر کردن

33

زلیخا چون غم شب بگذرانید

نه غم بل ماتم شب بگذرانید

44

بلا و محنت روز آمدش پیش

صد اندوه جگرسوز آمدش پیش

55

نه روی آنکه در زندان کند روی

نه صبر آنکه بی زندان کند خوی

66

ز نعمت های خوش هر لحظه چیزی

نهادی بر کف محرم کنیزی

77

فرستادی به زندان سوی یوسف

که تا دیدی به جایش روی یوسف

88

چو آن محرم ز زندان آمدی باز

بدو صد عشقبازی کردی آغاز

99

گهی رو بر کف پایش نهادی

گهی صد بوسه اش بر چشم دادی

1010

که این چشمیست کان رخسار دیده ست

که آن پاییست کانجاها رسیده ست

1111

اگر چشمش نیارم بوسه دادن

و یا رو بر کف پایش نهادن

1212

ببوسم باری آن چشمی که گاهی

کند در روی زیبایش نگاهی

1313

نهم رو بر کف آن پای باری

که وقتی می کند سویش گذاری

1414

بپرسیدی ازان پس حال او را

جمال روی فرخ فال او را

1515

که رویش را نفرسوده گزندی

به کار او نیفتاده ست بندی

1616

گلش را از هوا پژمردگی نیست

تنش را زان زمین آزردگی نیست

1717

ز نعمت ها که بردی خورد یا نی

ازین دلداده یاد آورد یا نی

1818

پس از پرسش نمودن های بسیار

ز جا برخاستی با چشم خونبار

1919

به بام کاخ در یک غرفه بودش

کز آنجا بام زندان می نمودش

2020

در آن غرفه شدی تنها نشستی

در غرفه به روی خلق بستی

2121

بدیده در به مژگان لعل سفتی

سوی زندان نظر کردی و گفتی

2222

کیم تا روی گلفامش ببینم

پس این کز بام خود بامش ببینم

2323

نیم شایسته دیدار دیدن

خوشم با آن در و دیوار دیدن

2424

به هر جا ماه من منزل نشین است

نه خانه روضه خلد برین است

2525

ز دولت سقف او سرمایه دارد

که خورشیدی چنان در سایه دارد

2626

مرا دیوارش از غم پشت بشکست

که پشت آن مه بر او بنهاده بنشست

2727

سعادت سرفراز آید ازان در

که سرو من فرود آرد به آن سر

2828

چه دولتمند باشد آستانی

که بوسد پای آنسان دلستانی

2929

خوش آن کز تیغ مهرش آشکاره

تنم چون ذره کرده پاره پاره

3030

در افتم سرنگون از روزن او

به پیش آفتاب روشن او

3131

هزاران رشک دارم بر زمینی

که بخرامد بدانسان نازنینی

3232

شود از گرد دامانش معطر

ز موی عنبرافشانش معنبر

3333

سخن کوتاه تا شب کارش این بود

گرفتاریش آن گفتارش این بود

3434

درین گفتار جانش بر لب آمد

درین اندوه روزش تا شب آمد

3535

چو آمد شب دگر شد حیله اندیش

که گیرد پیش آیین شب پیش

3636

شبش این بود و روزان تا بدان روز

که زندان بود جای آن دل افروز

3737

به شب زندان شدن را چاره کردی

به روز از غرفه اش نظاره کردی

3838

نبودی هیچگه خالی ازین کار

گهی دیوار دیدی گاه دیدار

3939

چنان یوسف به خاطر خانه کردش

که از جان و جهان بیگانه کردش

4040

ز بس در یاد او گم کرد خود را

بشست از لوح خاطر نیک و بد را

4141

کنیزان گرچه می‌دادندش آواز

نمی آمد به حال خویشتن باز

4242

بگفتی با کنیزان گاه و بیگاه

که من هرگز نباشم از خود آگاه

4343

به گفتار از من آگاهی مجویید

بجنبانیدم اول پس بگویید

4444

ز جنبانیدن اول با خود آیم

وزان پس گوش بشنیدن گشایم

4545

دل من هست با زندانی من

از آنست این همه حیرانی من

4646

به خاطر هر که را آن ماه گردد

کجا از دیگری آگاه گردد

4747

بگشت از حال خود روزی مزاجش

به زخم نشتر افتاد احتیاجش

4848

ز خونش بر زمین در دیده کس

نیامد غیر یوسف یوسف و بس

4949

به کلک نشتر استاد سبکدست

به لوح خاک نقش این حرف را بست

5050

چنان از دوست پر بودش رگ و پوست

که بیرون نامدش از پوست جز دوست

5151

خوش آن کس کو رهایی یابد از خویش

نسیم آشنایی یابد از خویش

5252

کند در دل چنان جا دلبری را

که گنجایی نماند دیگری را

5353

درآید همچو جانش در رگ و پی

نبیند یک سر مو خالی از وی

5454

نه بویی باشدش از خود نه رنگی

نه صلحی باشدش با کس نه جنگی

5555

نه دل در تاج و نه در تخت بندد

ز کوی او هوس ها رخت بندد

5656

اگر گوید سخن با یار گوید

وگر جوید مراد از یار جوید

5757

نیارد خویشتن را در شماری

نگیرد پیش غیر از عشق کاری

5858

رخ اندر پختگی آرد ز خامی

ز بود خود برون آید تمامی

5959

تو هم جامی تمام از خود برون آی

به دولتخانه سرمد درون آی

6060

چو دانم راه دولتخانه دانی

نه از دولت بود چندین گرانی

6161

بر این دام گران جانان قدم نه

قدم در دولت آباد عدم نه

6262

نبودی و زیانی زان نبودت

مباش امروز هم کین است سودت

6363

مجوی اندر خودی بهبود خود را

کزین سودا نیابی سود خود را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو در زندان مغرب یوسف مهر

نهان کرد از زلیخای فلک چهر

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 59 - بی طاقت شدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و در شب همراه دایه به زندان رفتن و مشاهده جمال وی کردن

اگلی نظم

ز مادر هر که دولتمند زاید

فروغ دولتش ظلمت زداید

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 61 - در شرح احسان های یوسف علیه السلام با اهل زندان و تعبیر کردن وی خواب مقربان پادشاه مصر را و وصیت کردن وی مر یکی ازیشان را که وی را پیش پادشاه یاد کند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور