صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 41 - نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود

بخش 41 - نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

دردانه فروش درج این درج

این گوهر حرف را کند خرج

2

کان از صدف شرف مهین در

وان نه صدف از فروغ او پر

3

آن بانوی حجله نکویی

وان بانی کاخ خوبرویی

4

آن ماه فلک حصاری از وی

وان پر مه و خور عماری از وی

5

شمع حرم بزرگواری

سیاره برج نامداری

6

آهوی دمن غزال اطلال

پروین عقد هلال خلخال

7

چون گوهر سلک دیگری شد

آرایش تاج سروری شد

8

یعنی جفت مهی چو خود طاق

مشهور به نیکویی در آفاق

9

پیوسته ز کار خود خجل بود

وز عاشق خویش منفعل بود

10

ترسید که آن گمانش افتد

واندر خاطر چنانش افتد

11

کو پشت به دوستار خود کرد

وان جفت به اختیار خود کرد

12

با صحبت وی گرفت آرام

وز لب شکرش نهاد در کام

13

بر گنج مراد دست دادش

در دست کلید آن نهادش

14

تدبیر نیافت غیر ازین هیچ

کان قصه درد پیچ در پیچ

15

در طی صحیفه مطول

چون زلف سیاه خود مسلسل

16

تحریر کند به خون دیده

از خامه هر مژه چکیده

17

عنوان همه درد همچو مضمون

ارسال کند به سوی مجنون

18

این داعیه چون به خاطر آورد

آن نامه سینه سوز را کرد

19

آغاز به نام ایزد پاک

تسکین ده بیدلان غمناک

20

از ابروی نیکوان کمان ساز

وز غمزه خدنگ فتنه انداز

21

رخساره شاهد گل آرای

مشتاقی جان بلبل افزای

22

درمان کن درد دردناکان

مرهم نه ریش سینه چاکان

23

از برق جمال دین و دل سوز

وز صبح وصال دیده افروز

24

دیباچه نامه چون رقم زد

از صورت حال خویش دم زد

25

کین نامه که تازه داستانیست

از دلشده ای به دلستانیست

26

آن مانده به کنج نامرادی

وین رانده فرس به دشت و وادی

27

آن پای به دامن غرامت

وین روی به کوچه ملامت

28

نی نی غلطم ز بی زبانی

پیشش به سخن شکر فشانی

29

یعنی ز من به دام بسته

نزدیک تو ای ز دام جسته

30

ای رفته ز همدمان سوی دشت

همراه تو نی جز آهوی دشت

31

از درد تو باشد آهو آگاه

باشد ز سه حرف او دو حرف آه

32

ای جسته ز محرمان خود دور

از تیزتکیت در حسد گور

33

کن تیز سوی من این تک و تاز

در گور حسد آتش انداز

34

ای اشک فشان به هر گوزنی

از بار دل تو کوه وزنی

35

خود را زین وزن اگر رهاند

پیدا باشد کزو چه ماند

36

ای زاطلس و خز تو را کناره

پهلوی تو خوش به خار و خاره

37

از ما کرده کناره چونی

افتاده به خار و خاره چونی

38

سر با که همی نهی به بالین

همخواب کیی به یک نهالین

39

بر مهد شبت که می نهد گام

وز شهد لبت که می خورد کام

40

بپسوده به دست راحتت کیست

مرهم بخش جراحتت کیست

41

شبها کف پای تو که بیند

خار از کف پای تو که چیند

42

خوانت که نهد به چاشت یا شام

همخوان تو کیست جز دد و دام

43

با این همه شکر کن که باری

نبود چو منت به سینه باری

44

باری چه که کوههای اندوه

هر ذره ازان به جای صد کوه

45

پند پدر و جفای مادر

درد سر و ماجرای شوهر

46

روزان و شبان نیم زمانی

دور از نظر نگاهبانی

47

چون آه کشم نظر به راهت

گوید که برای کیست آهت

48

ور گریه کنم ز داغ حرمان

گوید که به گریه نیست فرمان

49

وز خانه نهم چو پای بیرون

گوید که ز در میای بیرون

50

ور روی نهم به چشمه آب

گوید که ز چشمه روی برتاب

51

ور جای کنم به عرصه دشت

گوید تا کی چنین توان گشت

52

دوران چو گلم به ناز پرورد

وز خار ستیزه غنچه ام کرد

53

شوهر کردن نه کار من بود

کاری نه به اختیار من بود

54

از مادر و از پدر شد این کار

زیشان به دلم خلید این خار

55

هر کس که چو گل رخ تو دیده ست

یا بوی تو از صبا شنیده ست

56

کی دیده به هر کسی کند باز

یا صحبت هر خسی کند ساز

57

همخوابه من نبوده هرگز

سر بر سر من نسوده هرگز

58

نی دست که گیرد آستینم

نی پای که بسپرد زمینم

59

گشته ز من خراب مهجور

قانع به نگاهی آن هم از دور

60

زین غم روزش شبی ست تاریک

زین رنج تنش چو موی بایک

61

وز کشمکش غمش ز هر سوی

نزدیک گسستن است آن موی

62

آن موست حجاب را بهانه

خوش آنکه بر افتد از میانه

63

تاروی تو بی حجاب بینم

خورشید تو بی سحاب بینم

64

نامه که شد از حجاب بنیاد

آخر چو به بی حجابی افتاد

65

زد خاتم مهر اختتامش

از حلقه میم و السلامش

66

پیچید چو درج عیش عاشق

از دست رفیق ناموافق

67

بنوشت بر آن ز چشم پرخون

کامرزادش خدای بیچون

68

کز کلبه غم به کوی هجران

در شهر بلا ز ملک حرمان

69

پرسد خبری ز عمر سیری

بر شیوه جاندهی دلیری

70

وان حرف وفا بدو رساند

تا حال اسیر خود بداند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون زرده بیضه های گردون

آمد سحر از سپیده بیرون

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 40 - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد

اگلی نظم

نی باد و ز باد گرم روتر

نی سیل و ز سیل تیزدوتر

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 42 - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور