صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 42 - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را

بخش 42 - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نی باد و ز باد گرم روتر

نی سیل و ز سیل تیزدوتر

22

ننهاده هنوز چشم بر هم

پیوست چو کعبه رو به زمزم

33

دامن ز غبار ره برافشاند

اشتر به کنار چشمه خواباند

44

چون خضر به چشمه سار پیوست

خورد آبی و خضروار بنشست

55

لیلی گفتش که از کجایی

کاید ز تو بوی آشنایی

66

گفتا که ز خاک پاک نجدم

کحل بصر است خاک نجدم

77

زان خاک سرشته شد گل من

زان گل شگفد چو گل دل من

88

لیلی گفتا که تلخکامی

مجنون لقبی و قیس نامی

99

سرگشته در آن دیار گردد

غمدیده و سوگوار گردد

1010

هیچت به وی آشناییی هست

امکان زبان گشاییی هست

1111

گفتا بلی آشنای اویم

سر در کنف وفای اویم

1212

بسته کمرم به دوستداریش

بگشاده زبان به غمگساریش

1313

هر جا باشم دعاش گویم

تسکین دل از خداش جویم

1414

لیلی گفتا که در چه کار است

گفتا که ز درد عشق زار است

1515

همواره ز مردمان رمیده

با وحش رمیده آرمیده

1616

گه قافیه خوان فراز سنگی

سنگ از جگرش گرفته رنگی

1717

گه زمزمه گو به کنج غاری

بر چهره او غم غباری

1818

لیلی گفتا که ای خردمند

دانی که به عشق کیست در بند

1919

گفتا آری به یاد لیلی

هر دم راند ز دیده سیلی

2020

لیلی جویان به پای خیزد

لیلی گویان سرشک ریزد

2121

از هر چه نهد فلک به خوانش

این نام بود غذای جانش

2222

او را به زبان همین رود نام

واو را ز زبان همین بود کام

2323

لیلی ز مژه سرشک خون ریخت

و اسرار نهان ز دل برون ریخت

2424

گفتا که منم مراد جانش

وان نام من است بر زبانش

2525

از درد من است سینه اش داغ

وز یاد من است خاطرش باغ

2626

سرمایه سوز او منم من

روشن کن روز او منم من

2727

من نیز به جان خراب اویم

بر آتش غم کباب اویم

2828

واو بی خبر از خرابی من

غافل ز جگرکبابی من

2929

جانم به فدات اگر توانی

کز من خبری به وی رسانی

3030

درجی دارم به خون نوشته

بیرون و درون به خون سرشته

3131

خواهم ببری ز روی یاری

آن را و به دست او سپاری

3232

آیین وفا گری کنی ساز

وآری سوی من جواب آن باز

3333

دردی ببری و داغی آری

شمعی بدهی چراغی آری

3434

برخاست به پای آن جوانمرد

کای مجنون را دل از تو پر درد

3535

منت دارم به جان بکوشم

کالای تو را به جان فروشم

3636

هر حرفی ازان به چشم مجنون

جانیست به قدر بلکه افزون

3737

لطفی به ازین همی ندانم

کین ملطفه را به وی رسانم

3838

شد لیلی را درون ز غم شاد

وان نامه ز جیب خویش بگشاد

3939

پیچید در آن به آرزویی

برگ کاهی و تار مویی

4040

یعنی زان روز کز تو فردم

چون مو زارم چو کاه زردم

4141

وانگاه آن را به نامه بر داد

با دلبر نامور فرستاد

4242

چون نامه بر آن گرفته برجست

بر ناقه رهنورد بنشست

4343

شد راحله تاز راه مجنون

مایل به قرارگاه مجنون

4444

آنجا چو رسید بی کم و کاست

بسیار دوید از چپ و راست

4545

از وی اثری نیافت آنجا

زین غم جگرش شکافت آنجا

4646

زد گام به سایه گاه سنگی

کاساید ازان طلب درنگی

4747

دیدش که چو مستی اوفتاده

دستور خرد ز دست داده

4848

در خواب نه لیک چشم بسته

بیدار ولی ز خویش رسته

4949

جسمش اینجا و جان دگر جای

پیدا اینجا نهادن گر جای

5050

از گردش ماه و مهر بیرون

وز دایره سپهر بیرون

5151

از دعوی عاشقی بریده

وز معشوقی عنان کشیده

5252

مستغرق بحر عشق گشته

وز هر چه نه عشق در گذشته

5353

قاصد هر چند حیله انگیخت

تا بود که به وی تواند آمیخت

5454

آن حیله نداشت هیچ سودش

از بانگ بلند آزمودش

5555

برداشت چو حادیان نوایی

در کوه فکند ازان صدایی

5656

لیلی گویان حدی همی کرد

وان دلشده را ندا همی کرد

5757

کرد آن اثری در او سرانجام

وآمد به خود از سماع آن نام

5858

گفتا تو کیی و این چه نام است

زین نام مراد تو کدام است

5959

گفتا که منم رسول لیلی

خاص نظر قبول لیلی

6060

لیلی که بود انیس جانت

بینایی چشم خونفشانت

6161

گفتا که ره ادب نجسته

وز مشک و گلاب لب نشسته

6262

هر دم به زبان چه آری این نام

گستاخ چرا شماری این نام

6363

زد لاف که من زبان اویم

گویا شده ترجمان اویم

6464

اینک به کف نیازم اکنون

از وی رقمی چو در مکنون

6565

خیز و بستان که نامه اوست

یک رشح ز نوک خامه اوست

6666

مجنون چو شنید نام نامه

پا ساخت ز فرق سر چو خامه

6767

پیشش ز سر نیاز بنشست

وان حرف وفا گرفتش از دست

6868

چون بر سر نامه نام او دید

بوسید و به چشم خویش مالید

6969

زد نکهت وصل بر دماغش

بنشاند نسیم آن چراغش

7070

افتاد ز عقل و هوش رفته

خاصیت چشم و گوش رفته

7171

آمد چو ز بی خودی به خود باز

این نغمه شوق کرد آغاز

7272

کین نامه ز غنچه مراد است

زو در دل تنگ صد گشاد است

7373

از خوان وفاست یک نواله

گشته به من گدا حواله

7474

سربسته چو ناف مشکبار است

گویی که ز چین زلف یار است

7575

تعویذ دل رمیدگان است

طومار بلاکشیدگان است

7676

حرزیست به بازوی ارادت

مرقوم به خامه سعادت

7777

وان دم که گشاد نامه را سر

سر برزد ازو نوای دیگر

7878

کین نامه نه نامه نوبهاریست

از باغ امل بنفشه زاریست

7979

نقشیست به کلک دلنوازی

آرایش لوح چاره سازی

8080

دلکش رقمیست نو رسیده

بر صفحه آرزو کشیده

8181

صفهاش کشیده عنبرین مور

ره ساخته بر زمین کافور

8282

هر موری ازان به سوی خانه

برده دل بی دلان چو دانه

8383

زان نامه دلنواز هر حرف

بود از می ذوق و حال یک ظرف

8484

هر جرعه می کزان بخوردی

از جا جستی و رقص کردی

8585

خطهاش نمودی آشکارا

چون سلسله های مشک سارا

8686

هر سلسله ای ازان سلاسل

زنجیر نه هزار عاقل

8787

از خواندن نامه چون بپرداخت

در گردن جای حمایلش ساخت

8888

قاصد چو بدید آن به پا خواست

زو کرد جواب نامه درخواست

8989

گفتا که جواب چون نویسم

بر چهره مگر به خون نویسم

9090

از کاغذ و خامه ام تهی مشت

کاغذ ریگ است و خامه انگشت

9191

قاصد به شتر نشست حالی

شد مرحله کوب آن حوالی

9292

از هر طرفی به جهد بشتافت

شب را به یکی قبیله ره یافت

9393

کار وی ازان قبیله شد راست

چون صبح علم کشید برخاست

9494

شد بر ره آمدن عنان تاب

وآورد پی دبیری اسباب

9595

لیلی چو ز مشکبوی نامه

شد غالیه بند جیب جامه

9696

قاصد جویان ز خیمه برخاست

قد کرد پی برون شدن راست

9797

با یک دو کنیز گام برداشت

چون کبک دری خرام برداشت

9898

بودش خیمه به مرغزاری

نزدیک به خیمه چشمه ساری

9999

جو کرده بر آب سیمگون طشت

آبشخور تشنگان آن دشت

100100

آمد به کنار چشمه و جست

از هر چه نه یار دست خود شست

101101

بنشست ولی ز خود نه آگاه

بنهاد چو چشمه چشم بر راه

102102

تا بو که کسی ز ره درآید

از دست وی آن غرض برآید

103103

ناگاه بدید کز غباری

آمد بیرون شتر سواری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دردانه فروش درج این درج

این گوهر حرف را کند خرج

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 41 - نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود

اگلی نظم

مجنون چو به نامه در قلم زد

در اول نامه این رقم زد

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 43 - جواب نوشتن مجنون نامه لیلی را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور