صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 40 - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد

بخش 40 - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون زرده بیضه های گردون

آمد سحر از سپیده بیرون

22

زیر خم طاق لاجوردی

زان زرده زمین گرفت زردی

33

مجنون پی جست و جوی دلبر

برداشت ز خواب بیخودی سر

44

لیلی گویان به ره درآمد

تا نوبت چاشتگه سر آمد

55

می شد چو سموم نیمروزان

افتان خیزان به ریگ سوزان

66

لب تشنه ز آه دشنه می کرد

بر سینه ز آه دشنه می خورد

77

می جست چو صید زخم خورده

از صیدگران کناره کرده

88

ناگه به دهی گذارش افتاد

چون باغ بهشت راحت آباد

99

در وادی گرم شد پدیدار

از نار خلیل تازه گلزار

1010

گشت از تف خور شده چو زاغی

دیوارنشین طرفه باغی

1111

آمد به نیاز خواجه باغ

کای باز سیاه گشته چون زاغ

1212

منت نه و میهمان من باش

زینت ده آشیان من باش

1313

دیوار نه آشیانه توست

در دیده نشین که خانه توست

1414

غم نیست اگر سیه نهادی

در دیده روشنم سوادی

1515

مجنون ز نیاز آن جوانمرد

جنبید و هوای آشیان کرد

1616

چون ورد عرابیان بیجیف

نحن العرب است و نکرم الضیف

1717

او هم ز کرم کشید خوانی

در پیش گزیده میهمانی

1818

وآماده نهاد بر سر خوان

شهد صافی و مرغ بریان

1919

مجنون نگشاد سوی خوان دست

وز خوردن آن لب و دهان بست

2020

گفتا کاینها طعام من نیست

در خورد گلو و کام من نیست

2121

آیین دد است صید کردن

وز پهلوی کشته لقمه خوردن

2222

بر من همه جانور حرامند

زان رو با من همیشه رامند

2323

دندان کردی به خونشان تیز

ناچار کنند از تو پرهیز

2424

از شیره نحل آیدم قی

قی کرده نحل کی خورم کی

2525

از بیخ نبات های شیرین

شد تلخ به کام ذوق من این

2626

حلوای نبات من همین بس

لیک این نشود خورای هر کس

2727

در چاشتگهان طعامش این بود

شب هم چو رسید شامش این بود

2828

شب رونق روز را چو بشکست

شد خواجه به خانه خواب و دربست

2929

در صحن سراش بود نخلی

آسان خرجی نفیس دخلی

3030

خرجش ز نم سحاب توشه

دخلش سر و شاخ غرق خوشه

3131

هر خوشه رواجبخش خوانها

شیرین کن تلخی دهان ها

3232

خوشه نه که شوشه های زر بود

هر یک سلک عقیق تر بود

3333

رنگش چو عقیق و چاشنی شهد

لب طالب کام او به صد جهد

3434

قدی چو قد شکر دهانان

مرغان ز سرش نشید خوانان

3535

مجنون به خیال قد لیلی

دریافت به وی ز خویش میلی

3636

سر بر قدمش نهاد و بگریست

کز دوست جدا نه خوش توان زیست

3737

خوش آن که ز دوست بهره مند است

وز بوسه به پاش سربلند است

3838

کردم به طلب همه جهان طی

در دستم ازو نه پای نی پی

3939

امروز به درد و سوز من کیست

وز تیره شبی به روز من کیست

4040

او بود درین که مرغی از شاخ

برداشت نوا به ناله گستاخ

4141

می کرد چنان فغانی از درد

کاندر دل سنگ رخنه می کرد

4242

می داد ز پر خراش آواز

چون نوحه گران ترانه ها ساز

4343

از عود شجر که بی وتر بود

هر لحظه به پرده دگر بود

4444

هر دم که ز غم زدی نوایی

از هر پرش آمدی صدایی

4545

گویی که ز ناله های پر حال

موسیقاریش بود هر بال

4646

یا خود چنگی ز ناله زار

رگ های تنش بر آن چو اوتار

4747

در هر نفش استخوان پرهاش

مضراب زننده بر وترهاش

4848

مجنون چو شنید ناله او

شد محنت و غم حواله او

4949

هر چند که ناله زارتر شد

جان و دل او فگارتر شد

5050

آن ناله چو زار شد ز حد بیش

افتاد برون ز طاقت خویش

5151

برجست به فرق خاک ده روفت

تا خواجه و در بر او فرو کوفت

5252

کای خواجه خانه این چه حال است

کز جان خود امشبم ملال است

5353

این مرغ چه درد و سوز دارد

کین ناوک سینه سوز دارد

5454

از ناله او که دردناک است

در سینه من هزار چاک است

5555

زین نغمه غم که می سراید

ترسم جانم ز تن برآید

5656

این نوحه او ز پرده راز

از درد من است قصه پرداز

5757

گفتا دو حمامه مطوق

بودند به صد صفا و رونق

5858

زین نخل گرفته آشیانه

بر طارم شاخ کرده خانه

5959

با هم بودی به خانه دمساز

با هم کردی بر اوج پرواز

6060

با هم رفتی و دانه خوردی

تا چشمه آب ره سپردی

6161

نی هرگزشان ز هم ملالی

نی دیده ز هجر گوشمالی

6262

از دامنشان به گاه و بیگاه

آفات زمانه دست کوتاه

6363

زین پیش به یک دو روز بازی

در شیوه صید حیله سازی

6464

ره یافت به آشیان ایشان

شد تفرقه گر میان ایشان

6565

هر یک به گریز پر گشادند

مهجور ز یکدگر فتادند

6666

این باز آمد به خانه خویش

وان ماند ز آشیانه خویش

6767

معلوم نشد که حال او چیست

در چنگل باز مرد یا زیست

6868

درد دل این ز دوری اوست

وز تفرقه ضروری اوست

6969

مجنون چو شنید این فسانه

از خواجه آن سرا و خانه

7070

بانگی بزد از درون پر تاب

کز زلزله ده درآمد از خواب

7171

بگریست که درد من جز این نیست

زین درد کسی چو من حزین نیست

7272

وانگه سوی نخل رفت و بنشست

بگشاد زبان به آن زبان بست

7373

کای مرجان ساق لعل منقار

لعل تو گهر ز خاک بردار

7474

فندق سر و فستقی پر و بال

همخرقه آسمان مه و سال

7575

یاقوتی چشم عنبرین طوق

سر بر کرده ز چنبر شوق

7676

ناقوسی دیر آشنایی

مزماری بزم بینوایی

7777

چوبک زن کاخ این عماری

کافراخته شد ز چوب کاری

7878

آگاهی بخش شب سیاهان

از غفلت خواب صبحگاهان

7979

یارب که به سابق عنایت

وز لاحق فضل بی نهایت

8080

گم کرده خویش را بیابی

وان دولت پیش را بیابی

8181

ماند دامان این کرامت

موصول به دامن قیامت

8282

من هم با تو درین بلایم

وافتاده ز یار خود جدایم

8383

عمری من و یار خویش با هم

فارغ ز مخالفان عالم

8484

همراز حریم قرب بودیم

در مهد وفا به هم غنودیم

8585

نی در ره ما ز هجر خاری

نه بر رخ ما ز غم غباری

8686

هم بسته زبان پندگویان

هم خسته درون عیبجویان

8787

بودیم به هم دو مغز و یک پوست

پوشیده ز چشم دشمن و دوست

8888

ایام ز سنگ بی وفایی

افکند میان ما جدایی

8989

اکنون از هم نشسته فردیم

بی یکدیگر زبون دردیم

9090

هیهات چه گفتم این دروغ است

خورشید دروغ بی فروغ است

9191

من بر دل ازو چو لاله داغی

زان داغ منش چو گل فراخی

9292

او فارغ و من عظیم مشتاق

او جفت کسان و من ز وی طاق

9393

آن را که به عشقش آشناییست

این غم بتر از غم جداییست

9494

پر قصه درد عالم از من

واو همدم دیگری کم از من

9595

معشوقه به زیر خاره و خار

بهتر که بود به دست اغیار

9696

میوه به زمین فتاده در باغ

زان به که به غارتش برد زاغ

9797

این گفت و ز دیده سیل خون ریخت

خوناب دل از درون برون ریخت

9898

وز خواجه میزبان جدا شد

معلوم نشد که تا کجا شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن عاشق از خرد رمیده

زاندیشه نیک و بد رهیده

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 39 - زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن

اگلی نظم

دردانه فروش درج این درج

این گوهر حرف را کند خرج

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 41 - نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور