صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر دوم
  5. »بخش 14 - جواب گفتن پدر پسر را

بخش 14 - جواب گفتن پدر پسر را

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

پدر این قصه از زبان پسر

چون نیوشید گفت جان پدر

22

نیست پوشیده پیش اهل ادب

که بود ریش پر به عرف عرب

33

لیک آن پر که مرغ حسن و جمال

زند از وی سوی عدم پر و بال

44

گرچه خیزد همین ز روی و ذقن

رود از وی لطافت همه تن

55

نرگس چشم ازان شود بی آب

لاله روی ازان شود بی تاب

66

خم ابرو که خوانیش مه نو

شود از ریش داس عمر درو

77

قد که باشد نهال تازه و تر

خشک چوبی شود سزای تبر

88

خط فیروزه رنگ زنگاری

آورد روی در سیه کاری

99

خال مشکین که بر جبین و عذار

نقطه مشک بود بر گلنار

1010

چون دمد ریش بینیش به صریح

مثل بعرالظباء حول الشیح

1111

وانچه می خوانیش چه سیمین

بینی آن را به چشم عبرت بین

1212

چون نشان سم ستور به راه

وز نم بول ازو دمیده گیاه

1313

لب و سبلت چنان به هم کز موی

لای پالای بر دهان سبوی

1414

رود القصه حسن و ماند ریش

گل دهد جای خویشتن به حشیش

1515

چه حشیشی که آب و گل ببرد

چه گیاهی که گاو و خر بچرد

1616

پس به این خال و خط مشو مغرور

باش از آلایش رعونت دور

1717

کین همه زیب و زینت صور است

حال صورت زمان زمان دگر است

1818

هر که او دل درین صور بسته ست

بگسل از وی که همتش پست است

1919

پی آن رو که عارف معناست

مرد عارف به دوستی اولی ست

2020

چون صور نیست ایمن از تغییر

دامن عاشقان معنی گیر

2121

حسن معنی چو جاودان پاید

عشق آن اعتماد را شاید

2222

حسن سیرت محل تغییر است

عارف از عشق آن کران گیر است

2323

چون شنید این سخن پسر ز پدر

کرد بیرون غرور حسن ز سر

2424

حسن سیرت گرفت با همه پیش

لیک با مرد عارف از همه بیش

2525

چشم و دل بر رضای او می داشت

گوش بر حکم و رای او می داشت

2626

هر چه گفتی به جان نیوشیدی

زهر دادی روان بنوشیدی

2727

عارف تیز چشم معنی بین

کش شهود خدای بود آیین

2828

روی او را چو روشن آینه تافت

که بر آن نور حق معاینه تافت

2929

دایما در تجلی آن نور

بود از چشم خویشتن مستور

3030

ذره بود او ز نور هستی حق

ذره در نور بود مستغرق

3131

حبذا آن دو ناظر و منظور

هر دو ز آلودگی شهوت دور

3232

روی در روی یکدگر کرده

باده از جام یکدگر خورده

3333

سینه آن چو دامن این چاک

دامن این چو دیده آن پاک

3434

حس این آفتاب هستی سوز

عشق آن صبح آفتاب افروز

3535

بود یکچند ازان دو مهرگزار

گرم سودای عشق را بازار

3636

عاقبت چون نهاد رو به زوال

زان پسر آفتاب حسن و جمال

3737

عشق عشاق نیز رخت ببست

آتش اشتیاقشان بنشست

3838

حسن شخص است و عشق چون سایه

سایه از شخص می برد مایه

3939

چون درآید وجود شخص ز پای

نیست ممکن بقای سایه به جای

4040

آن که دایم ز عشق لاف زدی

در محبت در گزاف زدی

4141

ناگهانش به راه اگر دیدی

بی بهانه ز راه گردیدی

4242

بر گرفتی ز دور راه گریز

پای خود درگریز کردی تیز

4343

غیر عارف که رو به ره می داشت

سر آن رشته را نگه می داشت

4444

گرچه عشقش نماند همچو نخست

نشد آیین آشنایی سست

4545

عشق اگر رفت دوستداری ماند

در میانه طریق یاری ماند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

با پدر گفت نازنین پسری

کای ز هر نیک و بد تو را خبری

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 13 - سؤال پسر صاحب جمال از پدر صاحب کمال و جواب وی از آن سؤال

اگلی نظم

روزی آن نوجوان به عارف گفت

کای شناسای رازهای نهفت

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 15 - پرسیدن پسر از سبب نقصان عشق عارف که عاشقق معنی بود به واسطه نقصان حسن صورت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور