صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 22 - واقف شدن قبیله لیلی از عشق مجنون با وی و منع کردن وی از ملاقات با لیلی

بخش 22 - واقف شدن قبیله لیلی از عشق مجنون با وی و منع کردن وی از ملاقات با لیلی

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خوش نغمه مغنی حجازی

این نغمه زند به پرده سازی

22

کز کعبه چو بازگشت مجنون

با شوقی از آنچه بود افزون

33

محمل به دیار لیلی افکند

سررشته وصل یافت پیوند

44

آمد شد پیش ساخت پیشه

جویان وصال او همیشه

55

چون سر زدی آفتاب خاور

در راه طلب شدی تکاور

66

آیین وفا ز سر گرفتی

راه در دوست برگرفتی

77

جامی ز می طلب لبالب

بردی بر دوست روز تا شب

88

چون ظلمت شب علم کشیدی

خود را به حریم غم کشیدی

99

در کلبه خود مقام کردی

آسایش شب حرام کردی

1010

هر چند که دوست را ندیدی

با او گفتی و زو شنیدی

1111

چون یکچندی بر این برآمد

صد بار دل از زمین برآمد

1212

آن واقعه فاش شد در افواه

گشتند کسان لیلی آگاه

1313

در گفتن این فسانه راز

نمام زبان کشید و غماز

1414

مشروح شد این حدیث درهم

با مادر لیلی و پدر هم

1515

یک شب ز کمال مهربانی

در گوشه خلوتی که دانی

1616

فرزند خجسته را نشاندند

بر وی ز سخن گهر فشاندند

1717

کای مردم چشم و راحت دل

کم شو نمک جراحت دل

1818

هر چند که چرخ پرده دار است

در پرده دری ستیزه کار است

1919

کم دوز پرده ای ز آغاز

ک آخر نکند دریدنش ساز

2020

هر شب که ز مشک پرده بندد

از پرده دری سحر بخندد

2121

یک گل به نقاب غنچه ننهفت

کز جنبش باد صبح نشکفت

2222

یک دانه نشد به پرده خاک

کان پرده نگشت عاقبت چاک

2323

خلق از تو و قیس آنچه گویند

زان قصه نه نیکی تو جویند

2424

زین گونه حکایت پریشان

رسوایی توست قصد ایشان

2525

بشنید صبا سحر ز بلبل

آوازه پرده داری گل

2626

بر وی نفسی دمید و بگذشت

آن پرده بر او درید و بگذشت

2727

زان پیش که این سخن شود فاش

افتد سمری به دست اوباش

2828

کوته کن ازان زبان مردم

بر در ورق گمان مردم

2929

دیوار چو سست شد ز یک نم

از یک دو نم دگر شود خم

3030

گر رو ننمایدش ز معمار

پشتیوانی شود نگونسار

3131

آتش بنشان ز آستانه

نابرده علم به سقف خانه

3232

چون شعله به سقف خانه گیرد

صد حیله اگر کنی نمیرد

3333

بردار ز قیس عامری دل

وز صحبت او امید بگسل

3434

رفتن ز درت نه رای قیس است

تو کعبه و قیس بوقبیس است

3535

لیکن تو مکن برای او کار

از پهلوی خود بیفکن این بار

3636

یاری که ازو به دل غبار است

یارش نکنی لقب که بار است

3737

مپسند به گردن خود این بار

بر دامنت این غبار مگذار

3838

در ستر عفاف باش مستور

دیگر مدهش به خانه دستور

3939

مستور که رخ نهفته باشد

چون غنچه ناشکفته باشد

4040

آسوده بود به طرف گلزار

رسوا نشود به کوی و بازار

4141

وان دم که گشادچهره چون گل

زد نعره عشق و شوق بلبل

4242

از طارم گلبنش شکستند

با شاخ گیاه دسته بستند

4343

گردانیدند گرد هر کوی

بردند به هرزه آبش از روی

4444

هر چند که دامن تو پاک است

وز طعنه حاسدت نه باک است

4545

آلوده هر گمان چه باشی

افتاده به هر زبان چه باشی

4646

آن را که ز درد سر معاف است

طبعش خالی ز انحراف است

4747

از درد سر عصابه رستن

بهتر که به سر عصابه بستن

4848

لیلی می کرد پندشان گوش

از آتش قیس سینه پر جوش

4949

ایشان با قیس بر سر جنگ

لیلی بی قیس با دلی تنگ

5050

ایشان بر قیس ناسزاگوی

لیلی او را به جان دعا گوی

5151

ایشان با قیس آب و آذر

لیلی با او چو شیر و شکر

5252

ایشان ز برون به پندگویی

لیلی ز درون به مهرجویی

5353

چون رو به دیار آن دل افروز

شد قیس روان به رسم هر روز

5454

افتاد دوچار او عجوزی

همچون خر پیر پشت کوزی

5555

رویی که ز سختی و درشتی

شاید صفتش به سنگپشتی

5656

از کشمکش حوادث دهر

فرقی چو کدو ز موی بی بهر

5757

خالی سر او ز زیب معجر

عاری تن او ز ستر میزر

5858

وامانده دو لب ولی نه خندان

چون فرج دهان تهی ز زندان

5959

چشمش چو دهان به جز یکی نه

در دجالی او شکی نه

6060

زان صورت زشت و شکل هایل

فالی بدش اوفتاد در دل

6161

کان کس که نخست بیند این روی

آخر ز خوشی کیش رسد بوی

6262

بیچاره چو با دل پریشان

شد همدم ماه مهر کیشان

6363

آن مه ز حدیث شب خبر گفت

ناسازی مادر و پدر گفت

6464

گفتا بنگر چه پیشم آمد

بر ریش جگر چه نیشم آمد

6565

از عشق تو داشتم دلی نیش

شد زخم جداییت بر آن ریش

6666

از یکشبه فرقت توام دل

می سوخت به سان شمع محفل

6767

اکنون که کشد به ماه یا سال

هم خود تو بگو که چون بود حال

6868

از آمدن تو صد بلایم

گر زانکه رسد به تنگنایم

6969

زان می ترسم که ناپسندی

ناگه برساندت گزندی

7070

مجنون چو شنید این سخن را

زد چاک ز درد پیرهن را

7171

جانی و دلی ز غصه جوشان

برگشت بدین نوا خروشان

7272

کای دل پس از این صبور می باش

وز هر چه نه صبر دور می باش

7373

گر رد تو کرد دوست غم نیست

آن رد ز قبول غیر کم نیست

7474

هجری که بود مرا دلبر

وصل است و ز وصل نیز خوشتر

7575

هر کس که نه بر رضای جانان

دارد هوس لقای جانان

7676

در دعوی عشق نیست صادق

نتوان لقبش نهاد عاشق

7777

عاشق که بود ز خویش رسته

بر خود در آرزو ببسته

7878

افتاده به خاک نامرادی

خالی ز غم و تهی ز شادی

7979

فارغ ز امید و ایمن از بیم

بنهاده سری به خط تسلیم

8080

از محنت روزگار بی غم

از هر چه رسد ز یار خرم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شرط است وفا به عهد کردن

در پاس عهود جهد کردن

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 21 - رفتن مجنون به حج بعد از اجازت خواستن از لیلی

اگلی نظم

مجنون چو به حکم آن دل افروز

محروم شد از زیارت روز

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 23 - خبر یافتن پدر لیلی از ملاقات کردن وی با مجنون و سیاست کردن وی بر آن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور