صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلامان و ابسال
  4. »بخش 40 - به کمال رسیدن اسباب جمال سلامان و ظاهر شدن عشق ابسال بر وی و حیله نمودن تا وی را نیز گرفتار خود گرداند

بخش 40 - به کمال رسیدن اسباب جمال سلامان و ظاهر شدن عشق ابسال بر وی و حیله نمودن تا وی را نیز گرفتار خود گرداند

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چون سلامان را شد اسباب جمال

از بلاغت جمع در حد کمال

2

سرو نازش تازگی را سر گرفت

باغ لطفش رونق دیگر گرفت

3

نارسیده میوه ای بود از نخست

چون رسیدن شد بر آن میوه درست

4

خاطر ابسال چیدن خواستش

وز پی چیدن چشیدن خواستش

5

لیک بود آن میوه بر شاخ بلند

بود کوتاه آرزو را زان کمند

6

شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز

کم نه ز اسباب جمالش هیچ چیز

7

با سلامان عرض خوبی ساز کرد

شیوه جولانگری آغاز کرد

8

گاه بر رسم نغوله پیش سر

بافتی زنجیره ای از مشک تر

9

تا بدان زنجیره دانا پسند

ساختی پای دل شهزاده بند

10

گاه مشکین موی را بشکافتی

فرق کرده زان دو گیسو تافتی

11

یعنی از وی کام دل نایافتن

تا کیم خواهد بدینسان تافتن

12

گه نهادی چون بتان دل فروز

بر کمان ابروان از وسمه توز

13

تا ز جان او به زنگاری کمان

صید کردی مایه امن و امان

14

چشم خود را کردی از سرمه سیاه

تاش بردی زان سیه کاری ز راه

15

برگ گل را دادی از گلگونه زیب

تا بدان رنگش ز دل بردی شکیب

16

دانه مشکین نهادی بر عذار

تا بدان مرغ دلش کردی شکار

17

گه گشادی بند از تنگ شکر

گه شکستی مهر بر درج گهر

18

تا چو شکر بر دلش شیرین شدی

وز لب گویاش گوهر چین شدی

19

گه نمودی از گریبان گوی زر

زیر آن طوق مرصع از کمر

20

تا کشیدی با همه فرخندگی

گردنش را زیر طوق بندگی

21

گه به کاری دست سیمین در زدی

زان بهانه آستین را بر زدی

22

تا نگارین ساعد او آشکار

دیدی و کردی به خون چهره نگار

23

گه ز بهر خدمتی کردی قیام

سخت تر برداشتی از جای گام

24

تا ز بانگ جنبش خلخال او

تاجور فرقش شدی پامال او

25

بودی القصه به صد مکر و حیل

جلوه گر در چشم او در هر محل

26

صبح و شامش روی در خود داشتی

یکدمش غافل ز خود نگذاشتی

27

زانکه می دانست کز راه نظر

عشق دارد در دل عاشق اثر

28

جز به دیدار بتان دلپذیر

عشق در دلها نگردد جایگیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عاشقی در گوشه ای بنشسته بود

گفت و گو با خویش در پیوسته بود

جامی»هفت اورنگ»سلامان و ابسال»بخش 39 - حکایت عاشقی که دفع گمان اغیار را وصف معشوق خود در لباس آفتاب و ماه و غیر آن کردی

اگلی نظم

بین زلیخا را که جان پر امید

ساخت کاخی چون دل صوفی سفید

جامی»هفت اورنگ»سلامان و ابسال»بخش 41 - حکایت زلیخا که بر همه اطراف منزل خود تصویر جمال خود کرد تا یوسف به هر طرف نگرد صورت وی بیند به وی میل کند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور