صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 22 - آمدن رسولان پادشاهان اطراف غیر از مصر به خواستگاری زلیخا و تنگدل گشتن وی از نومیدی آن

بخش 22 - آمدن رسولان پادشاهان اطراف غیر از مصر به خواستگاری زلیخا و تنگدل گشتن وی از نومیدی آن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به دارالملک گیتی شهریاران

به تخت شهریاری تاجداران

22

به دل داغ تمنای تو دارند

به سینه تخم سودای تو کارند

33

به سوی ما به امید قبولی

رسیده ست اینک از هر یک رسولی

44

بگویم داستان هر رسولت

ببینم تا که می افتد قبولت

55

به هر کشور که افتد در دلت میل

تو را سازم به زودی شاه آن خیل

66

پدر می گفت و او خاموش می بود

به بوی آشنایی گوش می بود

77

خوشا گوش سخن کردن ز جایی

به امید حدیث آشنایی

88

ز شاهان قصه ها پی در پی آورد

ولی از مصریان دم برنیاورد

99

زلیخا دید کز مصر و دیارش

نیامد هیچ قاصد خواستگارش

1010

ز دیدار پدر نومید برخاست

ز غم لرزان چو شاخ بید برخاست

1111

به نوک دیده مروارید می سفت

ز دل خونابه می بارید و می گفت

1212

مرا ای کاشکی مادر نمی زاد

وگر می زاد کس شیرم نمی داد

1313

ندانم بر چه طالع زاده ام من

بدین طالع کجا افتاده ام من

1414

اگر بر خیزد از دریا سحابی

که ریزد بر لب هر تشنه آبی

1515

چو ره سوی من لب تشنه آرد

به جای آب جز آتش نبارد

1616

ندانم ای فلک با من چه داری

چو خویشم غرق خون دامن چه داری

1717

گرم ندهی به سوی دوست پرواز

ز وی باری چنین دورم مینداز

1818

گر از من مرگ خواهی مردم اینک

ز بیداد تو جان بسپردم اینک

1919

وگر خواهی مرا در رنج و اندوه

نهادی بر دلم صد رنج چون کوه

2020

به زیر کوه گاهی چند باشد

به موج غم گیاهی چند باشد

2121

دلم از زخم تو صد جای ریش است

اگر رحمی کنی بر جای خویش است

2222

اگر من شاد اگر غمگین تو را چه

وگر من تلخ اگر شیرین تو را چه

2323

کیم من وز وجود من چه خیزد

وزین بود و نبود من چه خیزد

2424

اگر شد خرمنم بر باد گو شو

دو صد خرمن ازین بر تو به یک جو

2525

هزاران تازه گل بر باد دادی

ز داغ مرگ بر آتش نهادی

2626

کجا گردد تو را خاطر پریشان

که من باشم یکی دیگر ازیشان

2727

به صد افغان و درد آن روز تا شب

درون غنچه وار از خون لبالب

2828

سرشک از دیده غمناک می ریخت

به دست غصه بر سر خاک می ریخت

2929

پدر چون دید شوق و بی قراریش

ز سودای عزیز مصر زاریش

3030

رسولان را به خلعت های شاهی

اجازت داد لب پر عذر خواهی

3131

که هست از بهر این فرزانه فرزند

زبانم با عزیز مصر در بند

3232

بود روشن بر دانش پرستان

که باشد دست دست پیشدستان

3333

زبان دهر را به زین مثل نیست

که گوید دست پیشین را بدل نیست

3434

رسولان زان تمنا در گذشتند

ز پیشش باد در کف بازگشتند

3535

زلیخا گرچه عشق آشفت حالش

جهان پر بود از صیت جمالش

3636

به هر جا قصه حسنش رسیدی

شدی مفتون او هر کس شنیدی

3737

سران ملک را سودای او بود

به بزم خسروان غوغای او بود

3838

به هر وقت آمدی از شهریاری

به امید وصالش خواستگاری

3939

درین فرصت که از قید جنون رست

به تخت دلبری هشیار بنشست

4040

رسولان از شه هر مرز و هر بوم

چو شاه ملک شام و کشور روم

4141

فزون از ده تن از ره در رسیدند

به درگاه جلالش آرمیدند

4242

یکی منشور ملک و مال در مشت

یکی مهر سلیمانی در انگشت

4343

که هر یک تحفه کشور ستانیست

ز شاهی خواستگاری را نشانیست

4444

به هر جا رو نهد آن غیرت خور

بود تخت آن او و تاج بر سر

4545

به هر کشور که گردد جلوه گاهش

بد دیهیم شاهی خاک راهش

4646

اگر گیرد چو مه در شام آرام

دعای او کنند از صبح تا شام

4747

وگر آرد به سوی روم آهنگ

غلام وی شوند از روم تا زنگ

4848

بدین دستور هر قاصد پیامی

همی گفت از لب فرخنده نامی

4949

زلیخا را ازین معنی خبر شد

ز اندیشه دلش زیر و زبر شد

5050

که با اینان ز مصر آیا کسی هست

که عشق مصریانم پشت بشکست

5151

به سوی مصریانم می کشد دل

ز مصر ار قاصدی نبود چه حاصل

5252

نسیمی کز دیار مصر خیزد

که در چشمم غبار مصر بیزد

5353

مرا خوشتر ازان باد است صد بار

که آرد نافه از صحرای تاتار

5454

درین اندیشه بود او کش پدر خواند

پدروارش به پیش خویش بنشاند

5555

بگفت ای نور چشم و شادی دل

ز بند غم خط آزادی دل

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ای عشق پر افسون و نیرنگ

که باشد کار تو گه صلح و گه جنگ

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 21 - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن

اگلی نظم

زلیخا داشت از دل بر جگر داغ

ز نومیدی فزودش داغ بر داغ

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 23 - فرستادن پدر زلیخا قاصدی به سوی عزیز مصر و عرض کردن زلیخا بر وی و قبول کردن وی آن را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور