صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 21 - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن

بخش 21 - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ای عشق پر افسون و نیرنگ

که باشد کار تو گه صلح و گه جنگ

22

گهی فرزانه را دیوانه سازی

گهی دیوانه را فرزانه سازی

33

چو بر زلف پریرویان نهی بند

به زنجیر جنون افتد خردمند

44

وگر زان زلف بندی برگشایی

چراغ عقل یابد روشنایی

55

زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش

به غم همراز و با محنت هم آغوش

66

ز جام درد درد آشامیی کرد

ز شور عشق بی آرامیی کرد

77

کشید از مقنعه موی معنبر

فشاند از آتش دل خاک بر سر

88

به سجده پشت سرو ناز خم کرد

زمین را رشک گلزار ارم کرد

99

ز نرگس ریخت اشک ارغوانی

چو سوسن کرد ساز خوش زبانی

1010

شد از غمگین دل خود غصه پرداز

به یار خویش کرد این قصه آغاز

1111

که ای تاراج تو هوش و قرارم

پریشان کرده ای تو روزگارم

1212

غمم دادی و غمخواری نکردی

دلم بردی و دلداری نکردی

1313

ندانم نام تو تا سازمش ورد

نیابم جای تو تا گردمش گرد

1414

به کام خویش می کردم شکر خند

کنون در بندم از تو چون نی قند

1515

چو غنچه بس که خوردم از غمت خون

فتادم همچو گل از پرده بیرون

1616

نمی گویم که در چشمت عزیزم

نه آخر مر تو را کمتر کنیزم

1717

چه باشد گر کنیزی را نوازی

ز بند محنتش آزاد سازی

1818

مبادا کس به خون آغشته چون من

میان خلق رسوا گشته چون من

1919

دل مادر ز بد پیوندیم تنگ

پدر را آید از فرزندیم ننگ

2020

پرستاران مرا بدرود کردند

به تنهاییم غم فرسود کردند

2121

زدی آتش به جان چون من خسی را

نسوزد کس بدینسان بی کسی را

2222

به آن مقصود جان و دل خطابش

بدینسان بود تا بربود خوابش

2323

چو چشمش مست گشت از ساغر خواب

به خوابش آمد آن غارتگر خواب

2424

به شکلی خوبتر از هر چه گویم

ندانم بعد ازین دیگر چه گویم

2525

به زاری دست در دامانش آویخت

به پایش از مژه خون جگر ریخت

2626

که ای در محنت عشقت رمیده

قرارم از دل و خوابم ز دیده

2727

به پاکی کاینچنین پاک آفریدت

ز خوبان دو عالم برگزیدت

2828

که اندوه مرا کوتاهیی ده

ز نام و شهر خویش آگاهیی ده

2929

بگفتا گر بدین کارت تمام است

عزیز مصرم و مصرم مقام است

3030

به مصر از خاصگان شاه مصرم

عزیزی داد عز و جاه مصرم

3131

زلیخا چون ز جانان این نشان یافت

تو گویی مرده صد ساله جان یافت

3232

رسیدش باز ازان گفتار چون نوش

به تن زور و به جان صبر و به دل هوش

3333

ازان خوابی که دید از بخت بیدار

اگر چه خفت مجنون خاست هوشیار

3434

خبر زان مه که در دل جوشش آورد

دگر باره به عقل و هوشش آورد

3535

کنیزان را ز هر سو داد آواز

که ای با من درین اندوه دمساز

3636

پدر را مژده دولت رسانید

دلش را زآتش محنت رهانید

3737

که آمد عقل و دانش سوی من باز

روان شد زآب رفته جوی من باز

3838

بیا بردار بند زر ز سیمم

که نبود از جنون من بعد بیمم

3939

چو مدخل سیم را در بند مگذار

به دست خود بند از سیم بردار

4040

پدر را چون شنید این مژده در گوش

به استقبال آن رفت از سرش هوش

4141

به رسم عاشق اول ترک خود کرد

وز آن پس ره سوی آن سرو قد کرد

4242

دهان بگشاد آن مار دو سر را

رهاند از بند زر آن سیمبر را

4343

پرستاران به پاش سر نهادند

به زیر پایش تخت زر نهادند

4444

نشاندندش فراز مسند ناز

به زرین تاج کردندش سرافراز

4545

پریرویان ز هر جا جمع گشتند

همه پروانه آن شمع گشتند

4646

به همزادان چو در مجلس نشستی

چو طوطی لعل او شکر شکستی

4747

سر درج حکایت باز کردی

ز هر شهری سخن آغاز کردی

4848

ز روز و شام گشتی نکته انگیز

شدی از ذکر مصر اندر شکر ریز

4949

حدیث مصریان کردی سرانجام

که تا بردی عزیز مصر را نام

5050

چو این نامش گرفتی بر زبان جای

درافتادی به سان سایه از پای

5151

ز ابر دیده سیل خون فشاندی

نوای ناله بر گردون رساندی

5252

به روز و شب همه این بود کارش

سخن از یار راندی و دیارش

5353

به این گفتار خوش گشتی سخن گوش

وگر نی بودی از گفتار خاموش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق

ز کار عالمش غافل کند عشق

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 20 - خواب دیدن زلیخا یوسف را علیه السلام نوبت دوم و سلسله عشق وی جنبیدن و وی را در ورطه جنون کشیدن

اگلی نظم

به دارالملک گیتی شهریاران

به تخت شهریاری تاجداران

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 22 - آمدن رسولان پادشاهان اطراف غیر از مصر به خواستگاری زلیخا و تنگدل گشتن وی از نومیدی آن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور