صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 20 - خواب دیدن زلیخا یوسف را علیه السلام نوبت دوم و سلسله عشق وی جنبیدن و وی را در ورطه جنون کشیدن

بخش 20 - خواب دیدن زلیخا یوسف را علیه السلام نوبت دوم و سلسله عشق وی جنبیدن و وی را در ورطه جنون کشیدن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق

ز کار عالمش غافل کند عشق

22

در او رخشنده برقی برفروزد

که صبر و هوش را خرمن بسوزد

33

نماند در وی اندوه سلامت

شود کاهی بر او کوه ملامت

44

چنان جانش ملامت کیش گردد

که عشقش از ملامت بیش گردد

55

زلیخا همچو مه می کاست سالی

پس از سالی که شد بدرش هلالی

66

هلال آسا شبی پشت خمیده

نشسته در شفق از خون دیده

77

همی گفت ای فلک با من چه کردی

رساندی آفتابم را به زردی

88

فکندی چون کمانم ز استقامت

نشانم کردی از تیر ملامت

99

به دست سرکشی دادی عنانم

کزو جز سرکشی چیزی ندانم

1010

نهاده در دلم از مهر تابی

بخیلی می کند با من به خوابی

1111

به بیداری نگردد همنشینم

نیاید هم که در خوابش ببینم

1212

نشان بخت بیداریست آن خواب

که در وی بینم آن ماه جهانتاب

1313

نگیرد چشم من در خفتن آرام

ز بخت خویشتن خوابش دهم وام

1414

بود بختم شود از خواب بیدار

نماید یارم اندر خواب دیدار

1515

همی گفت این سخن تا پاسی از شب

رسده جانش از اندوه بر لب

1616

ز ناگه زین خیالش خواب بربود

نبود آن خواب بل بیهوشیی بود

1717

هنوزش تن نیاسوده به بستر

درآمد آرزوی جانش از در

1818

همان صورت کز اول زد بر او راه

درآمد با رخی روشنتر از ماه

1919

نظر چون بر رخ زیبایش انداخت

ز جا برجست و سر در پایش انداخت

2020

زمین بوسید کای سرو گل اندام

که هم صبرم ز دل بردی هم آرام

2121

به آن صانع که از نور آفریدت

ز هر آلایشی دور آفریدت

2222

تو را بر خیل خوبان سروری داد

به لطف از آب حیوان برتری داد

2323

قدت را گلبن بستان جان ساخت

لبت را مایه قوت روان ساخت

2424

ز روی دلفروزت شمعی افروخت

که چون پروانه مرغ جان من سوخت

2525

ز مشکین گیسوان دادت کمندی

که بر من زو به هر موییست بندی

2626

تنم را ساخت چون موی از میانت

دلم را تنگ چون میم دهانت

2727

که بر جان من بیدل ببخشای

به پاسخ لعل شکر بار بگشای

2828

بگو با این جمال و دلستانی

کیی تو وز کدامین خاندانی

2929

درخشان گوهری کانت کدام است

گرامی شاهی ایوانت کدام است

3030

بگفتا از نژاد آدمم من

ز جنس آب و خاک عالمم من

3131

کنی دعوی که هستم بر تو عاشق

اگر هستی درین گفتار صادق

3232

حق مهر و وفای من نگه دار

به بی جفتی رضای من نگه دار

3333

مکن دندان رسیده شکرت را

مساز الماس دیده گوهرت را

3434

تو را از من اگر بر سینه داغ است

نپنداری کزان داغم فراغ است

3535

مرا هم دل به دام توست در بند

ز داغ عشق تو هستم نشانمند

3636

زلیخا چون بدید آن مهربانی

ز لعل او شنید آن نکته رانی

3737

گرفت از نو پری دیوانه ای را

فتاد آتش به جان پروانه ای را

3838

سری مست خیال از خواب برخاست

جگر پر سوز و جان پر تاب برخاست

3939

به دل اندوه او انبوهتر شد

به گردون دودش از اندوه بر شد

4040

یکی صد گشت سودایی که بودش

ز حد بگذشت غوغایی که بودش

4141

زمام عقل بیرون رفتش از دست

ز بند پند و قید مصلحت رست

4242

همی زد همچو غنچه جیب جان چاک

چو لاله خون دل می ریخت بر خاک

4343

گهی از مهر رویش روی می کند

گهی بر یاد زلفش موی می کند

4444

پرستاران به هر سویش نشستند

به گرد مه چو هاله حلقه بستند

4545

اگر زان حلقه بودی هیچ تقصیر

برون جستی ز حلقه راست چون تیر

4646

وگر نگرفتیش آن حلقه دامان

سوی برزن شدی سروش خرامان

4747

وگر بندش نکردی غنچه کردار

چو گل بی پرده کردی رو به بازار

4848

پدر زان واقعه چون گشت آگاه

دوا جو شد ز دانایان درگاه

4949

به تدبیرش به هر راهی دویدند

به از زنجیر تدبیری ندیدند

5050

بفرمودند پیچان ماری از زر

که باشد مهره دار از لعل و گوهر

5151

به سیمین ساقش آن مار گهر سنج

درآمد حلقه زن چون مار بر گنج

5252

زلیخا بود گنج خوبی آری

بود هر گنج را ناچار ماری

5353

چو زرین مار زیر دامنش خفت

ز دیده مهره می بارید و می گفت

5454

مرا پای دل اندر عشق بند است

همان بندم ازین عالم پسند است

5555

سبک دستی چرخ عمر فرسای

بدین بندم چرا سازد گران پای

5656

مرا خود قوت پایی نمانده ست

به هیچ آمد شدن رایی نمانده ست

5757

به این بند گران پا بستنم چیست

بدین تیغ جفا دل خستنم چیست

5858

فرو رفته ست پای سرو در گل

ره جنبش بر او گشته ست مشکل

5959

چه حکمت باغبان بیند درین باب

که زنجیرش نهد بر پای از آب

6060

به پای دلبری زنجیر باید

که در یک لحظه هوش از من رباید

6161

نباشد در نظر چندان درنگش

که بینم سیر روی لاله رنگش

6262

ز من چون برق رخشان بگذرد زود

بر آرد از دل پر آتشم دود

6363

اگر یاری دهد بخت بلندم

بدین زنجیر زر پایش ببندم

6464

ببینم روی او چندان که خواهم

بدو روشن شود روز سیاهم

6565

چه می گویم نگاری ناز پرورد

که گر بر پشت پا بنشیندش گرد

6666

به روی جان نشیند کوه دردم

بساط شادمانی درنوردم

6767

پسندم کی فتد بر خاطرش بار

به سیمین ساق او از بند آزار

6868

مرا صد تیغ خوشتر بر دل تنگ

که در دامان او خاری زند چنگ

6969

ازین افسانه های عاشقانه

یکی افتاد ناگه در نشانه

7070

فتاد از زخم آن در سینه اش چاک

چو صید زخمناک افتاد بر خاک

7171

به بیهوشی زمانی گشت دمساز

دگر آمد به حال خویشتن باز

7272

به افسون دل دیوانه خویش

ز سر آغاز کرد افسانه خویش

7373

گهی در گریه گه در خنده می شد

گهی می مرد و گاهی زنده می شد

7474

همی شد هر دم از حالی به حالی

بدینسان بود حالش تا به سالی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کمان عشق هر جا افکند تیر

سپر داری نباشد کار تدبیر

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 19 - از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادن

اگلی نظم

بیا ای عشق پر افسون و نیرنگ

که باشد کار تو گه صلح و گه جنگ

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 21 - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور