صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 19 - از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادن

بخش 19 - از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کمان عشق هر جا افکند تیر

سپر داری نباشد کار تدبیر

22

چو سازد در درون آن تیر خانه

ز بیرون باشد آن را صد نشانه

33

خوش است از بخردان این نکته گفتن

که مشک و عشق را نتوان نهفتن

44

اگر بر مشک گردد پرده صد توی

کند غمازی از صد پرده اش بوی

55

زلیخا عشق را پوشیده می داشت

به سینه تخم غم پوشیده می کاشت

66

ولی سر می زد آن هر دم ز جایی

همی کرد از درون نشو و نمایی

77

گهی از گریه چشمش آب می ریخت

چه جای آب خون ناب می ریخت

88

به هر قطره که از مژگان گشادی

نهانی راز او بر رو فتادی

99

گهی از آتش دل آه می کرد

به گردون دود آهش راه می کرد

1010

به هر آهی که از دل برکشیدی

کسان بوی کباب دل شنیدی

1111

که از روز و شب بی خواب و بی خورد

گل سرخش نمودی لاله زرد

1212

بدانستی همه کز هیچ باغی

نروید لاله ای خالی ز داغی

1313

کنیزان این نشانی ها چو دیدند

خط آشفتگی بر وی کشیدند

1414

ولی روشن نشد کان را سبب چیست

قضا جنبان آن حال عجب کیست

1515

یکی گفتا کسی مثلش ندیده ست

همانا کز کسی چشمش رسیده ست

1616

یکی افتاد این معنی پسندش

که از دیو و پری آمد گزندش

1717

یکی گفتا همانا سحر سازی

ز سحرش بست بر دامن طرازی

1818

یکی گفت این همه آثار عشق است

دلش بی شک به زیر بار عشق است

1919

ولی کس را به بیداری ندیده

ز خوابش گویی این آفت رسیده

2020

همی بست از گمان هر کس خیالی

همی کردند با هم قیل و قالی

2121

ولی سر دلش ظاهر نمی شد

سخن بر هیچ چیز آخر نمی شد

2222

ازان جمله فسونگر دایه ای داشت

که از افسونگری سرمایه ای داشت

2323

به راه عاشقی کارآزموده

گهی عاشق گهی معشوق بوده

2424

به هم وصلت ده معشوق و عاشق

موافق ساز یار ناموافق

2525

شبی آمد زمین بوسید پیشش

به یاد آورد خدمت های خویشش

2626

بگفت ای غنچه بستان شاهی

به خاری از تو گلرویان مباهی

2727

دلت خرم لبت پر خنده بادا

ز فرت بخت ما فرخنده بادا

2828

تو در باغ جمال آن تازه سروی

که کردت طوطی جان تذروی

2929

من از بحر وفا آن جویبارم

که پروردت زمانه در کنارم

3030

رخت ز آغاز من بودم که دیدم

به تیغ مهر نافت من بریدم

3131

سر و تن شستم از مشک و گلابت

گلاب مشکبو کردم خطابت

3232

قماط از پرده دل کردمت ساز

ز جانش رشته پیچیدم به صد ناز

3333

غذا از شیر دادم شکرت را

بپروردم تن جان پرورت را

3434

شب آمد خواب در کار تو کردم

سحر شد زیب رخسار تو کردم

3535

اگر رفتم طراز دوش بودی

چو خفتم خفته در آغوش بودی

3636

چو شد شاخ گلت سرو خرامان

هنوزت دست نگسستم ز دامان

3737

به هر کاریت خدمتگار بودم

به خدمتگاریت در کار بودم

3838

به هر جا رفت سرو دلربایت

فتادم همچو سایه در قفایت

3939

چو بنشستی به خدمت ایستادم

چو خسپیدی به پایت سر نهادم

4040

کنون هم در همان کارم که بودم

بدان صدقت پرستارم که بودم

4141

ز من راز دلت پنهان چه داری

ز خود بیگانه ام زینسان چه داری

4242

بگوی آخر درین کارت که انداخت

که برد اینسان خرد بارت که انداخت

4343

چنین آشفته و در هم چرایی

چنین با درد و غم همدم چرایی

4444

گل سرخت چرا زرد است ازینسان

دم گرمت چرا سرد است ازینسان

4545

تو خورشیدی چو ماهت کاستن چیست

زوال چاشتگاهت خواستن چیست

4646

یقین دانم که زد ماهی تو را راه

بگو روشن مرا تا کیست آن ماه

4747

اگر بر آسمان باشد فرشته

ز نور قدسیان ذاتش سرشته

4848

به تسبیح و دعا خوانم چنانش

که آرم بر زمین از آسمانش

4949

وگر باشد پری در کوه و بیشه

عزایم خوانیم کار است و پیشه

5050

به تسخیرش عزیمت ها بخوانم

کنم در شیشه و پیشت نشانم

5151

وگر باشد ز جنس آدمیزاد

بزودی سازم از وی خاطرت شاد

5252

که باشد خود که پیوندت نخواهد

نه بنده بل خداوندت نخواهد

5353

زلیخا چون بدید آن مهربانی

فسون پردازی و افسانه خوانی

5454

ندید از راست گفتن هیچ چاره

گرفت از گریه مه را در ستاره

5555

که گنج مقصدم بس ناپدید است

در آن گنج ناپیدا کلید است

5656

چه گویم با تو از مرغی نشانه

که با عنقا بود هم آشیانه

5757

ز عنقا هست نامی پیش مردم

ز مرغ من بود آن نام هم گم

5858

چه شیرین است عیش تلخکامی

که می داند ز کام خویش نامی

5959

ز دوری گرچه باشد تلخ کامش

کند باری زبان شیرین ز نامش

6060

زبان بگشاد آنگه پیش دایه

ز همرازی بلندش ساخت پایه

6161

به خواب خویشتن بیداریش داد

به بیهوشی خود هشیاریش داد

6262

چو دایه حرفی از طومار او خواند

ز چاره سازیش حیران فرو ماند

6363

بلی این حرف نقش هر خیال است

که نادانسته را جستن محال است

6464

مرادی را ز اول تا ندانی

کجا در آخرش جستن توانی

6565

نیارست از دلش چون بند بگشاد

به اصلاحش زبان پند بگشاد

6666

نخستین گفت کاینها کار دیو است

همیشه کار دیوان مکر و ریو است

6767

به مردم صورتی زیبا نمایند

که تا بر وی در سودا گشایند

6868

زلیخا گفت دیوی را چه یارا

که بنماید چنان شکلی دلارا

6969

تنی کز شور و شر باشد سرشته

معاذالله کزو زاید فرشته

7070

دگر گفتا که این خوابیست ناراست

چرا باید به هر ناراست جان کاست

7171

بگفت این خواب اگر ناراست بودی

بدینسان راستان را کی ربودی

7272

شمارند اهل دل این نکته را راست

که کج با کج گراید راست با راست

7373

دگر گفتا که هستی دانش اندیش

برون کن این محال از خاطر خویش

7474

بگفتا کار اگر بودی به دستم

کی این بار گران دادی شکستم

7575

مرا تدبیر کار از دست رفته ست

عنان اختیار از دست رفته ست

7676

مرا نقشی نشسته در دل تنگ

که بی محکم تر است از نقش در سنگ

7777

اگر بادی وزد یا آبی آید

ز سنگ آن نقش محکم چون زداید

7878

چو دایه دیدش اندر عشق محکم

فرو بست از نصیحت گوییش دم

7979

نهانی رفت و حالش با پدر گفت

پدر زان قصه مشکل برآشفت

8080

ولی چون بود عاجز دست تدبیر

حوالت کرد کارش را به تقدیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سحر چون زاغ شب پرواز برداشت

خروس صبحگاه آواز برداشت

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 18 - وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادن

اگلی نظم

خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق

ز کار عالمش غافل کند عشق

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 20 - خواب دیدن زلیخا یوسف را علیه السلام نوبت دوم و سلسله عشق وی جنبیدن و وی را در ورطه جنون کشیدن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور