صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 18 - وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادن

بخش 18 - وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سحر چون زاغ شب پرواز برداشت

خروس صبحگاه آواز برداشت

22

عنادل لحن دلکش بر کشیدند

لحاف غنچه ازگل درکشیدند

33

سمن از آب شبنم روی خود شست

بنفشه جعد عنبر بوی خود شست

44

زلیخا همچنان در خواب نوشین

دلش را روی در محراب دوشین

55

نبود آن خواب خوش بیهوشیی بود

ز سودای شبش مدهوشیی بود

66

کنیزان روی بر پایش نهادند

پرستاران به دستش بوسه دادند

77

نقاب از لاله سیراب بگشاد

خمارآلود چشم از خواب بگشاد

88

گریبان مطلع خورشید و مه کرد

ز مطلع سر زده هر سو نگه کرد

99

ندید از گلرخ دوشین نشانی

چو غنچه شد فرو در خود زمانی

1010

بر آن شد کز غم آن سرو چالاک

گریبان همچو گل بر تن زند چاک

1111

ولی شرم از کسان بگرفت دستش

به دامان صبوری پای بستش

1212

نهان می داشت رازش در دل تنگ

چو کان لعل لعل اندر دل سنگ

1313

فرو می خورد چون غنچه به دل خون

نمی داد از درون یک شمه بیرون

1414

لب او با کنیزان در حکایت

دل او زان حکایت در شکایت

1515

دهانش با رفیقان در شکرخند

دلش چون نیشکر در صد گره بند

1616

زبانش با حریفان در فسانه

به دل از داغ عشقش صد زبانه

1717

نظر بر صورت اغیار می داشت

ولی پیوسته دل با یار می داشت

1818

عنان دل به دستش خود کجا بود

که هر جا بود با آن دلربا بود

1919

دلی کز عشق در کام نهنگ است

ز جست و جوی کامش پای لنگ است

2020

برون از یار خود کامی ندارد

درونش با کس آرامی ندارد

2121

اگر گوید سخن با یار گوید

وگر جوید مراد از یار جوید

2222

هزاران بار جانش بر لب آمد

که تا آن روز محنت را شب آمد

2323

شب آمد سازگار عشقبازان

شب آمد رازدار عشقبازان

2424

ازان بر روزشان شب اختیار است

که آن یک پرده در دین پرده دار است

2525

چو شب شد روی در دیوار غم کرد

به زاری پشت خود چون چنگ خم کرد

2626

ز تار اشک بست اوتار بر چنگ

به دل پردازی خود ساخت آهنگ

2727

ز ناله نغمه جانکاه برداشت

به زیر و بم فغان و آه برداشت

2828

خیال یار پیش دیده بنشاند

هم از دیده هم از لب گوهر افشاند

2929

که ای پاکیزه گوهر از چه کانی

که از تو دارم این گوهر فشانی

3030

دلم بردی و نام خود نگفتی

نشانی از مقام خود نگفتی

3131

نمی دانم که نامت از که پرسم

کجا آیم مقامت از که پرسم

3232

اگر شاهی تو را آخر چه نام است

وگر ماهی تو را منزل کدام است

3333

مبادا هیچ کس چون من گرفتار

که نی دل دارم اندر بر نه دلدار

3434

خیالت دیدم و بربود خوابم

گشاد از دیده و دل خون نابم

3535

کنون دارم من بیخواب مانده

دلی از آتشت در تاب مانده

3636

چه باشد گر زنی آبم بر آتش

نباشی همچو آتش گرم و سرکش

3737

گلی بودم ز گلزار جوانی

تر و تازه چو آب زندگانی

3838

نه بر سر هرگزم بادی وزیده

نه در پا هرگزم خار خلیده

3939

به یک عشوه مرا بر باد دادی

هزارم خار در بستر نهادی

4040

تنی نازک تر از گلبرگ صد بار

چه سان خواب آیدم بر بستر خار

4141

همه شب تا سحرگه کارش این بود

شکایت با خیال یارش این بود

4242

چو شب بگذشت دفع هر گمان را

بشست از گریه چشم خونفشان را

4343

لبش تر بود از خون خوردن شب

کلوخ خشک را مالیده بر لب

4444

به بالین رونق از گلبرگ تر داد

به بستر جان ز سرو سیمبر داد

4545

شب و روزش بدین آیین گذشتی

سر مویی ازین آیین نگشتی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز کنگردار کاخ شهریاری

چو حارس دیده شکل کوکناری

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 17 - در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیام

اگلی نظم

کمان عشق هر جا افکند تیر

سپر داری نباشد کار تدبیر

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 19 - از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور