صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 17 - در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیام

بخش 17 - در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیام

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز کنگردار کاخ شهریاری

چو حارس دیده شکل کوکناری

22

به بیداری نمانده دیگرش تاب

خواص کوکنارش کرده در خواب

33

ستاره از دهل کوبی دهل کوب

هجوم خواب دستش بسته بر چوب

44

نکرده مؤذن از گلبانگ یا حی

فراش غفلت شب مردگان طی

55

زلیخا آن به لبها شکر ناب

شده بر نرگسش شیرین شکر خواب

66

سرش سوده به بالین جعد سنبل

تنش داده به بستر خرمن گل

77

ز بالین سنبلش در هم شکسته

به گل تار حریرش نقش بسته

88

به خوابش چشم صورت بین غنوده

ولی چشم دگر از دل گشوده

99

در آمد از درش ناگه جوانی

چه می گویم جوانی نی که جانی

1010

همایون پیکری از عالم نور

به باغ خلد کرده غارت حور

1111

ربوده سر به سر حسن و جمالش

گرفته یک به یک غنج و دلالش

1212

کشیده قامتی چون تازه شمشاد

به آزادی غلامش سرو آزاد

1313

ز بر آویخته زلفی چو زنجیر

خرد را بسته دست و پای تدبیر

1414

فروزان لمعه نور از جبینش

مه و خورشید را رو بر زمینش

1515

مقوس ابرویش محراب پاکان

معنبر سایه بان بر خوابناکان

1616

رخش ماهی ز اوج برج فردوس

ز ابرو کرده آن مه خانه در قوس

1717

مکحل نرگسش از سرمه ناز

ز مژگان بر جگرها ناوک انداز

1818

دو لعلش از تبسم در شکر ریز

دهانش در تکلم شکر آمیز

1919

بریق درش از لعل درافشان

چو از گلگون شفق برق درخشان

2020

به خنده از ثریا نور می ریخت

نمک از پسته پرشور می ریخت

2121

ذقن چون سیبی از غبغب مطوق

ز سیب آویخته آبی معلق

2222

به گل خال رخش از مشک داغی

گرفته آشیان زاغی به باغی

2323

ز سیمش ساعد و بازو توانگر

ز بی سیمی میان چون موی لاغر

2424

زلیخا چون به رویش دیده بگشاد

به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد

2525

جمالی دید از حد بشر دور

ندیده از پری نشنیده از حور

2626

ز حسن صورت و لطف شمایل

اسیرش شد به یک دل نی به صد دل

2727

گرفت از قامتش در دل خیالی

نشاند از دوستی در جان نهالی

2828

ز رویش آتشی در سینه افروخت

وز آن آتش متاع صبر و دین سوخت

2929

وز آن عنبر فشان گیسوی دلبند

به هر مو رشته جان کرد پیوند

3030

ز طاق ابرویش با ناله شد جفت

ز خواب آلوده چشمش غرق خون گفت

3131

دل تنگ از لبش تنگ شکر ساخت

ز دندانش مژه عقد گهر ساخت

3232

ز سیمین ساعدش شست از خرد دست

میانش را کمر در بندگی بست

3333

به رویش دید مشکین خال دلکش

نشست از وی سپند آسا بر آتش

3434

ز سیب غبغبش آسیب جان دید

بدانسان سیبی آسان کی توان چید

3535

بنامیزد چه زیبا صورتی بود

که صورت کاست و اندر معنی افزود

3636

زلیخا از زلیخایی رمیده

ازان صورت به معنی آرمیده

3737

ازان معنی اگر آگاه بودی

یکی از واصلان راه بودی

3838

ولی چون بود در صورت گرفتار

نشد در اول از معنی خبردار

3939

همه در بند پنداریم مانده

به صورتها گرفتاریم مانده

4040

ز صورت گر نه معنی رو نماید

کجا یک دل سوی صورت گراید

4141

یقین داند که در کوزه نمی هست

ازان در گردن آرد تشنه اش دست

4242

چو سازد غرقه دریای زلالش

نیاید یاد نم دیده سفالش

4343

شبی خوش همچو صبح زندگانی

نشاط افزا چو ایام جوانی

4444

ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده

حوادث پای در دامن کشیده

4545

درین بستانسرای پر نظاره

نمانده باز جز چشم ستاره

4646

ربوده دزد شب هوش عسس را

زبان بسته جرس جنبان جرس را

4747

سگان را طوق گشته حلقه دم

در آن حلقه ره فریادشان گم

4848

ز شهپر مرغ شب خنجر کشیده

ز بانگ صبح نای خود بریده

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آن سخندان سخن سنج

که در گنجینه بودش از سخن گنج

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 16 - در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشته

اگلی نظم

سحر چون زاغ شب پرواز برداشت

خروس صبحگاه آواز برداشت

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 18 - وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور