صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 32 - رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برند

بخش 32 - رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برند

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جوانمردان که از خود رستگانند

به کنج بیخودی بنشستگانند

2

ز قید طبع و کید نفس پاکند

به راه درد و کوی عشق خاکند

3

نه زیشان بر دل مردم غباری

نه از مردم بر ایشان هیچ باری

4

به ناسازی عالم سازگارند

به هر باری که آید بردبارند

5

چو شب خسپند بی کین و ستیزند

سحر زانسان که شب خسپند خیزند

6

حسد ورزان یوسف بامدادان

به فکر دینه خرم طبع و شادان

7

زبان پر مهر و سینه کینه اندیش

چو گرگان نهان در صورت میش

8

به دیدار پدر احرام بستند

به زانوی ادب پیشش نشستند

9

در زرق و تملق باز کردند

ز هر جایی سخن آغاز کردند

10

بیان کردند هر نوی و کهن را

رسانیدند تا اینجا سخن را

11

که از خانه ملالت خاست ما را

هوای رفتن صحراست ما را

12

اگر باشد اجازت قصد داریم

که فردا روز در صحرا گذاریم

13

برادر یوسف آن نور دو دیده

ز کمسالی به صحرا کم رسیده

14

چه باشد کش به ما همراه سازی

به همراهیش ما را سر فرازی

15

به کنج خانه مانده روز تا شب

«فارسله غدا نرتع و نلعب »

16

گهی با او ره صحرا نوردیم

گهی بر پشت کوه و پشته گردیم

17

گهی از گوسفندان شیر دوشیم

گهی شیرین و خندان شیر نوشیم

18

ز فرش سبزه بازیگاه سازیم

به هر لاله به بازی راه سازیم

19

رباییم از سر لاله کلاهش

کنیم از فرق یوسف جلوه گاهش

20

زده بالا به سان کبک دامان

میان سبزه سازیمش خرامان

21

به یک جا گله آهو چرانیم

ز یک سو گرگ را زهره درانیم

22

بود طبعش به اینها شاد گردد

ز اندوه وطن آزاد گردد

23

ز جد گرچه هزار اعجوبه سازی

نخندد طبع کودک جز به بازی

24

چو یعقوب این سخن بشنید ازیشان

گریبان رضا پیچید ازیشان

25

بگفتا بردن وی کی پسندم

کزان گردد درون اندوهمندم

26

ازان ترسم کزو غافل نشینید

ز غفلت صورت حالش نبینید

27

درین دیرینه دشت محنت انگیز

کهن گرگی بر او دندان کند تیز

28

بدان نازک بدن دندان رساند

تنش را بلکه جانم را دراند

29

چو آن افسونگران این را شنیدند

فسون دیگر از نو در دمیدند

30

که آخر ما نه زانسان سست راییم

که هر ده تن به گرگی بس نیاییم

31

نه گرگ ار شیر مردمخوار باشد

به چنگ ما چو روبه خوار باشد

32

چو زیشان کرد یعقوب این سخن گوش

ز عذر انگیختن گردید خاموش

33

به صحرا بردن یوسف رضا داد

بلا را در دیار خود صلا داد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو گردد کشته پنهان ماند این راز

ز کشته بر نیاید هرگز آواز

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 31 - مشورت کردن برادران با یکدیگر که چه حیله سازند که یوسف را از پیش پدر دور سازند

اگلی نظم

فغان زین چرخ دولابی که هر روز

به چاهی افکند ماهی دل افروز

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 33 - بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور