صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 33 - بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندن

بخش 33 - بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

فغان زین چرخ دولابی که هر روز

به چاهی افکند ماهی دل افروز

22

غزالی در ریاض جان چرنده

نهد در پنجه گرگ درنده

33

چو یوسف را به آن گرگان سپردند

فلک گفتا که گرگان بره بردند

44

به چشمان پدر تا می نمودند

ز یکدیگر به مهرش می ربودند

55

گهی آن بر سر دوشش گرفتی

گه این تنگ اندر آغوشش گرفتی

66

چو پا بر دامن صحرا نهادند

بر او دست جفا کاری گشادند

77

ز دوش مرحمتبارش فکندند

میان خاره و خارش فکندند

88

برهنه پا قدم بر خار می زد

به گل از خار و خس مسمار می زد

99

فکنده کفش ره بر خاره می کرد

کف سیمین ز خاره پاره می کرد

1010

کف پایی که می بودش ز گل ننگ

ز خون در خار و خارا گشت گلرنگ

1111

چو ماندی پس ازان ده سخت پنجه

طپانچه کردیش رخساره رنجه

1212

به تیغ قطع باد آن دست کوتاه

که سرپنجه زند با پنجه ماه

1313

چو رفتی پیش کردی خم سیلی

قفایش چون رخ بدخواه نیلی

1414

ببسته از فقا اولیست دستی

که بیند آن قفا از وی شکستی

1515

چو با ایشان شدی پهلو به پهلو

رسیدی مالش گوشش ز هر سو

1616

کسی کان گوش را مالد به انگشت

جز انگشتش مبادا هیچ در مشت

1717

به زاری هر که را دامن کشیدی

به بیزاری گریبانش دریدی

1818

به گریه هر که را در پا فتادی

به خنده بر سر او پا نهادی

1919

به ناله هر که را آواز کردی

نواهای مخالف ساز کردی

2020

چو شد نومید ازیشان گریه برداشت

ز خون دیده بر گل لاله می کاشت

2121

گهی در خون و گه در خاک می خفت

ز اندوه دل صد چاک می گفت

2222

کجایی ای پدر آخر کجایی

ز حال من چنین غافل چرایی

2323

بیا بنگر کنیزک زادگان را

ز راه عقل و دین افتادگان را

2424

که با کام دلت در دل چه دارند

حق الطاف تو چون می گذارند

2525

گلی کز روضه جانت دمیده ست

بر او باران احسانت چکیده ست

2626

چنان از تشنگی در تاب مانده

که نی رنگ اندر او نی آب مانده

2727

نهال نازپرورد بهشتی

که در بستانسرای عمر کشتی

2828

چنان از باد جور افتاده بر خاک

کزو جوید بلندی خار و خاشاک

2929

مهی کز وی شبت را نور بودی

ز ظلمت های دوران دور بودی

3030

رسیدش از فلک زانسان وبالی

که جوید لمعه نور از هلالی

3131

بدینسان بود حالش تا سه فرسنگ

ازو صلح و وزآن سنگین‌دلان جنگ

3232

ازو نرمی و زیشان سخترویی

ازو گرمی و زیشان سرد گویی

3333

ز ناگه بر لب چاهی رسیدند

ز رفتن بر لب چاه آرمیدند

3434

چهی چون گور ظالم تنگ و تیره

ز تاریکیش چشم عقل خیره

3535

لب او چون دهان اژدهایی

پی قوت از برون مردم ربایی

3636

درونش چون درون مردم آزار

برای مردم آزاری پر از مار

3737

مدار نقطه اندوه دورش

برون از طاقت اندیشه غورش

3838

محیطش پر کدورت مرکزش دور

هوایش پر عفونت چشمه اش شور

3939

نفس زن گر در او یکدم نشستی

نفس را بر نفس زن ره ببستی

4040

چو ایشان دفع آن گلچهره مه را

پسندیدند آن نابهره چه را

4141

دگر بار از جفاشان داد برداشت

به نوعی ناله و فریاد برداشت

4242

که گر آن سنگ را معلوم گشتی

ز سوزش نرمتر از موم گشتی

4343

ولی آن ساز تیزآهنگ‌تر شد

دل چون سنگ ایشان سنگ تر شد

4444

چه گویم کز جفا ایشان چه کردند

دلم ندهد که گویم آنچه کردند

4545

بر آن ساعد که گر بر وی رسیدی

حریر خلد ازان آزار دیدی

4646

رسن بستند از موی بز و میش

بر او شد هر سر مویی یکی نیش

4747

میانش را که بودی موی‌مانند

به پشمین ریسمان دادند پیوند

4848

کشیدند از بدن پیراهن او

چو گل از غنچه عریان شد تن او

4949

به قد خود بریدند از ملامت

لباسی تا به دامان قیامت

5050

فرو آویختند آنگه به چاهش

در آب انداختند از نیمه راهش

5151

ز خوبی بود خورشید جهانتاب

فکندش چرخ چون خورشید در آب

5252

برون از آب در چه بود سنگی

نشیمن ساخت آن را بی درنگی

5353

چه دولت یافت آخر بنگر آن سنگ

که کان گوهری شد بس گرانسنگ

5454

ز لعل بی گدازش شکر آیین

شد آن شورابه همچون شهد شیرین

5555

شد از نور رخش آن چاه روشن

چو شب روی زمین از ماه روشن

5656

شمیم گیسوان عطر سایش

عفونت را برون برد از هوایش

5757

ز فر طلعت او هر گزنده

سوی سوراخ دیگر شد خزنده

5858

به تعویذ اندرش پیراهنی بود

که جدش را ز آتش مأمنی بود

5959

فرستادش به ابراهیم رضوان

ازان رو شد برا و آتش گلستان

6060

رسید از سدره جبریل امین زود

ز بازوی وی آن تعویذ بگشود

6161

برون آورد از آنجا پیرهن را

بدان پوشید آن پاکیزه تن را

6262

ازان پس گفت ای مهجور غمناک

پیامت می رساند ایزد پاک

6363

که روزی این خیانت پیشگان را

گروه ناصواب اندیشگان را

6464

ز تو دلریش تر پیشت رسانم

فکنده پیش سر پیشت نشانم

6565

بر ایشان این جفاها را شماری

وزیشان حال خود پوشیده داری

6666

تو دانی مو به مو کایشان کیانند

سر مویی تو را ایشان ندانند

6767

ز جبریل این سخن یوسف چو بشنود

ز رنج و محنت اخوان برآسود

6868

نمود آن تخته سنگش تختگاهی

نشست آنجا چو نیکو بخت شاهی

6969

به تسکین دادن جان حزینش

ندیم خاص شد روح الأمینش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوانمردان که از خود رستگانند

به کنج بیخودی بنشستگانند

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 32 - رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برند

اگلی نظم

بنامیزد چه فرخ کاروانی

کز ا یشان آب جویان کاروانی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 34 - رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور