صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سبحة‌الابرار
  4. »بخش 110 - حکایت صوفی و اعرابی که غلام وی به حسن حدی شتران وی را هلاک کرده بود

بخش 110 - حکایت صوفی و اعرابی که غلام وی به حسن حدی شتران وی را هلاک کرده بود

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

صوفیی راه یقین می پیمود

پا به میدان توکل می سود

22

روز در بادیه می برد به شب

یک شبی زنده ای از حی عرب

33

آمدش در ره آن بادیه پیش

ساختش شمع سیه خانه خویش

44

کرد در ساحت آن خانه نگاه

دید شبرنگ غلامی چون ماه

55

در غل و بند ز گردن تا پای

قدرتش نی که بجنبد از جای

66

بر زمین روی تواضع مالید

پیش مهمان به تضرع نالید

77

که بود خواجه من اهل کرم

نزند جز به ره لطف قدم

88

نشود سد روش احسان را

نکند رد سخن مهمان را

99

خواه ازو عفو گنهکاری من

رحم بر عجز و گرفتاری من

1010

خواجه چون روی به مهمان آورد

وز پی طعمه او خوان آورد

1111

گفت انگشت به خوانت ننهم

تا نبخشی گنه این سیهم

1212

خواجه گفتا گنهش بخشیدم

لیک بشنو که چه از وی دیدم

1313

شتران بود مرا جمله نجیب

در هنر نادر و در شکل عجیب

1414

کوه کوهان همه و دشت نورد

پشته پشتان همه و صحرا گرد

1515

کرگدن وار بسی نیرومند

فیل کردار تنومند و بلند

1616

سخت رفتارتر از صرصر باد

چون ارم پیکرشان ذات عماد

1717

از سفر واسطه روزی من

وز جرس نوبت فیروزی من

1818

در سه روزه ره این سر منزل

کردشان بار گران مستعجل

1919

وز حدی صوت طرب زای کشید

تا به یک روز بدین جای رسید

2020

بارشان چون بگشادند ز هم

برگرفتند همه راه عدم

2121

نیست اکنون که دل از غصه پرم

جز به صحرای عدم یک شترم

2222

گفت صوفی به خداوند غلام

کای به دلجویی من کرده قیام

2323

هستم از وصف خوش آوازی او

آرزومند حدی سازی او

2424

خواجه گفتش که حدی کن آغاز

داد قانون حدی سازی ساز

2525

بود صوفی به ادب بنشسته

شتری در نظر او بسته

2626

صوفی از ذوق گریبان زد چاک

وز جهان بی خبر افتاد به خاک

2727

وان شتر کرد رسن را پاره

روی در بادیه گشت آواره

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای درین خوابگه بی خبران

بی خبر خفته چو کوران و کران

جامی»هفت اورنگ»سبحة‌الابرار»بخش 109 - عقد سی و چهارم در سماع که از خود گذشتن است و آستین بر خلق افشاندن نه گرد خود گشتن و از خدای بازماندن

اگلی نظم

ای ز تو ملک و ملک رفته ز دست

شتران فلک از ذوق تو مست

جامی»هفت اورنگ»سبحة‌الابرار»بخش 111 - مناجات در تقریب نصایح انگیختن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور