صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »تحفة‌الاحرار
  4. »بخش 54 - مقاله هفدهم در اشارت به حسن خوبان و جمال محبوبان که دلفریب ترین گل این بهارستانند و ناشکیب ترین نقش این نگارستان

بخش 54 - مقاله هفدهم در اشارت به حسن خوبان و جمال محبوبان که دلفریب ترین گل این بهارستانند و ناشکیب ترین نقش این نگارستان

شاعر: جامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نقش سراپرده شاهیست حسن

لمعه خورشید الهیست حسن

22

حسن که در پرده آب و گل است

تازه کن عهد قدیم دل است

33

آن که شد این سلسله بنیاد ازو

لایحه حسن دهد یاد ازو

44

ما که چنین کشته هر مهوشیم

سوخته خرمن ز همان آتشیم

55

در دل هر سوخته جوشی که هست

بر لب هر خسته خروشی که هست

66

یک شرر از گرمی آن آتش است

وقت کسی خوش که به آتش خوش است

77

ای که چو شکل خوشت آراستند

فتنه ارباب نظر خواستند

88

قد تو سرویست بهشتی چمن

روی تو شمعیست سپهر انجمن

99

صورت موزون تو نظم جمال

مطلع آن جبهه فرخنده فال

1010

جبهه ات از نور چو مطلع نوشت

ابرویت از مشک دو مصرع نوشت

1111

سطری از ابروی تو خوشتر نبود

لیک کج آمد چو به مسطر نبود

1212

تابد ازان مطلع مهر ارتفاع

بر مه رخسار تو هر دم شعاع

1313

هست دو چشمت ز شعاعش دو عین

بینی سیمین الفی بین بین

1414

چشمه نوشت که عجب جانفزاست

از لب تو تا به لب آب بقاست

1515

خضر خطت خرقه کبود آمده

بر لب آن چشمه فرود آمده

1616

گوی زنخدان تو با گوی سیم

هست چو سیبی ز لطافت دو نیم

1717

آب لطافت چکد از غبغبت

نیست بسی راه ازان تا لبت

1818

بلکه خوی طلعت رخشان توست

گرد شده زیر زنخدان توست

1919

خال زنخدانت به دلتنگیی

مانده به گرداب بلا زنگیی

2020

بر لبت آن دانه مشکین که هست

تخم غم هر دل غمگین که هست

2121

مشک به رخسار چو گلنار تو

نقطه زده بر خوی رخسار تو

2222

ورد طری لرزه کنان بر تنت

کبک دری طوق کش گردنت

2323

سینه تو چون دل عشاق صاف

جیب کسان چاک ازو تا به ناف

2424

از ستم بازوی تو کرده بیم

زان زده در ساعد تو پنجه سیم

2525

با تو اگر دولت همزانویی

هست نصیب کسی آن هم تویی

2626

بهر تماشاگری روی خویش

آینه کن لیک ز زانوی خویش

2727

نیست به تو همقدمی حد کس

سایه تو همقدم توست و بس

2828

صد پی اگر از قدم فکر و رای

از سرت آییم فرو تا به پای

2929

یک به یک اعضای تو موزون بود

هر یک ازان دیگری افزون بود

3030

جلوه حسن تو در افزونی است

آیینه چونی و بیچونی است

3131

صورت چونی شده از وی عیان

معنی بیچون شده در وی نهان

3232

قبله هر دیده ور این آینه ست

منظر اهل نظر این آینه ست

3333

جلوه این آینه نور بار

از نظر بی بصران دور دار

3434

کور چه داند که در آیینه چیست

عکس خود افکنده بر آیینه کیست

3535

چهره نهان دار که آلودگان

جز ره بیهوده نپیمودگان

3636

چون به جمال تو نظر واکنند

آرزوی خویش تماشا کنند

3737

دیده شهوت نتوانند بست

از غرض خاطر صورت پرست

3838

با تو بجز راه هوا نسپرند

جز به غرض روی تو را ننگرند

3939

روی غرض چون نبود نورمند

زود ازین آینه دلپسند

4040

سیر شود چشم غرض بینشان

رنج و ملالت شود آیینشان

4141

از نظر انداخته خوارش کنند

تیره رخ از گرد و غبارش کنند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زاغی از آنجا که فراغی گزید

رخت خود از باغ به راغی کشید

جامی»هفت اورنگ»تحفة‌الاحرار»بخش 53 - حکایت زاغی که چند روز در قفای کبکی دوید و از رفتار خود بازمانده به وی نرسید

اگلی نظم

دیو نژادی چو یکی تیره ابر

لب چو خم نیل کبود و سطبر

جامی»هفت اورنگ»تحفة‌الاحرار»بخش 55 - حکایت زنگی که روی خود را در آیینه بی زنگ دید و به عکس روی خود آیینه را نپسندید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور