صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر دوم
  5. »بخش 12 - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه

بخش 12 - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شب چو نزدیک شد به وقت سحر

حبشی برد سوی بالین سر

22

چشم حس بست ازین جهان خراب

داد نقد خرد به غارت خواب

33

دایه آن را چو دید چابک و چست

باز بردش به خوابگاه نخست

44

بیخود افتاد تا بلندی چاشت

چاشتگاه بلند سر برداشت

55

چشم مالید و هر طرف گردید

زانچه شب دیده بود هیچ ندید

66

دید ازان منزل چو علیین

رخت خود در نشیمن سجین

77

نه ازان همدمان شب خبری

نه ازان شادی و طرب اثری

88

نه ازان آفتاب جاه و جمال

هیچ چیزش به دست غیر خیال

99

ره به مقصود خود ز پیر و جوان

جست چندانکه داشت تاب و توان

1010

ناشده بر مراد خود فیروز

ماتمی در گرفت عالم سوز

1111

دوستی حال وی چو آنسان دید

موجب آنچه دید ازو پرسید

1212

گفت بس حال مشکلی دارم

غرقه گشته به خون دلی دارم

1313

زد ره من به عشوه ناگاهی

دلپذیری به حسن و دلخواهی

1414

بی نظیری که شد زبان مقال

عقل را در صفات حسنش لال

1515

گر کسی نعت و نام او پرسید

یا محل یا مقام او پرسید

1616

ور بگوید کجاست خانه او

خانه کیست آشیانه او

1717

مولدش خلخ است یا فرخار

مسکنش تبت است یا تاتار

1818

شاه اقلیم و ماه کشور کیست

خصم جانسوز و یار غمخور کیست

1919

چشم او سرمه ناک افتاده ست

یا خود از سرمه پاک افتاده ست

2020

نخل قدش که صنع حق بسته ست

معتدل یا بلند یا پست است

2121

گیسویش چون کمند تافته اند

یا پی دام و بند بافته اند

2222

رخش از نقش خال و خط ساده ست

یا خود آن زیب دیگرش داده ست

2323

لعلش آمد حیات تشنه لبان

یا هلاک مراد دل طلبان

2424

ابروی او که در جهان طاق است

قبله عاشقان مشتاق است

2525

شد ز پیوستگیش پیوسته

بر جهان راه عافیت بسته

2626

یا گشاده ست و رخنه گاه بلا

باز کرده به روی اهل ولا

2727

از دهان و میانش هیچ نشان

هیچ کس یافت آشکار و نهان

2828

یا خود آن سر مخفی مرموز

هست مستور سر غیب هنوز

2929

هر چه زین نکته ها خیال کنند

وز من خسته دل سؤال کنند

3030

جز خموشی جواب دیگر نیست

جز ندانم سخن میسر نیست

3131

زانکه من در جمال آن دلبر

معنیی دیده ام برون ز صور

3232

گرچه آن معنی ز صورت فرد

در لباس صور تجلی کرد

3333

نور آن برق پرده سوز افروخت

سر به سر پرده های صورت سوخت

3434

محو معنی و فارغ از صورم

نیست از جلوه صور خبرم

3535

پیش من نیست رخ ز خط ممتاز

زلف او رانمی شناسم باز

3636

گر کشد چشم او به تیغ ستم

ور دهد لعل او نوید کرم

3737

هر دو در ذوق من بود یکسان

نیست این مشکل آن دگر آسان

3838

دأب من نیست جز محبت ذات

ذات بر من زده ست ره نه صفات

3939

من صفت بهر ذات می خواهم

نز برای صفات می کاهم

4040

چون ز دل برق عشق شد لامع

ذات متبوع شد صفت تابع

4141

من صفت بهر ذات دارم دوست

نه که در عشق ذات تابع اوست

4242

چون کنی میل ذات بهر صفات

هست معشوق تو صفات نه ذات

4343

هر صفت کش تو عاشقی به مثل

چون شود با نقیض خود مبدل

4444

عشق تو نیز رو نهد به زوال

بلکه گیرد به نفرت استبدال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

باز گردم به قصه دختر

که شدش خون ز انتظار جگر

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 11 - رجوع به تمامی قصه

اگلی نظم

با پدر گفت نازنین پسری

کای ز هر نیک و بد تو را خبری

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 13 - سؤال پسر صاحب جمال از پدر صاحب کمال و جواب وی از آن سؤال

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور