صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر دوم
  5. »بخش 11 - رجوع به تمامی قصه

بخش 11 - رجوع به تمامی قصه

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

باز گردم به قصه دختر

که شدش خون ز انتظار جگر

22

یار خفته به خواب و او بیدار

چون شود از وصال برخوردار

33

دایه را گفت خواب او بگشای

زنگ حرمان ز خاطرم بزدای

44

خفته مرده ست و عشق با مرده

نیست جز کار جان افسرده

55

چشم او فارغ از کرشمه ناز

گوش او بی خبر ز عرض نیاز

66

نه زبانش به نطق گوهر ریز

نه دهانش ز خنده شورانگیز

77

قامت او که سرو آزاد است

بر زمین همچو سایه افتاده ست

88

من ازین سایه سایه دار شدم

بی خور و خواب سایه وار شدم

99

کار با سایه کس نساخته است

عشق با سایه کس نباخته است

1010

دایه لب در فسون بجنبانید

حال او از فسون بگردانید

1111

خواب او شد بدل به بیداری

مستی اش منقلب به هشیاری

1212

سرو آزادش از زمین برخاست

چون چمن صحن خانه را آراست

1313

لب لعلش گشاد بار دگر

قفل مرجان ز حقه گوهر

1414

کرد چشمش به روی مردم باز

در رحمت که کرده بود فراز

1515

خانه ای دید همچو قصر بهشت

پس و پیشش بتان حور سرشت

1616

در میانشان یکی به مسند ناز

خوش نشسته ز دیگران ممتاز

1717

از همه در جلال و جاه فره

وز همه در جمال و خوبی به

1818

همه پیشش به خدمت استاده

داد خدمتگذاریش داده

1919

واو نشسته به خرمی و خوشی

چشم و دل کرده وقف بر حبشی

2020

حبشی نیز روی او می دید

دمبدم چشم خود همی مالید

2121

کان مبادا خیال و خواب بود

آب پندارد و سراب بود

2222

تا دم صبح در کشاکش بود

گاه خوش بود و گاه ناخوش بود

2323

خوشیش آنکه در چنان جایی

فارغ از وحشتی و غوغایی

2424

دید چیزی که هیچ چشم ندید

هیچ گوشی حدیث آن نشنید

2525

بلکه بر خاطر کسی نگذشت

در دل هیچ آفریده نگشت

2626

ناخوشی آنکه آن جمال و وصال

بود در معرض فنا و زوال

2727

دیدکان راحتی که روی نمود

بی غم و محنتی نخواهد بود

2828

آری آری درین سرای سپنج

با هم آمیخته است راحت و رنج

2929

مرغ زیرک چو در زمین بیند

دانه را دام در کمین بیند

3030

یک زمانی به حزم کار کند

صبر از دانه اختیار کند

3131

تا دگر مرغکان غفلت کیش

سوی دانه روند از وی پیش

3232

گر نیاید گزندشان از دام

کند او نیز سوی دانه خرام

3333

ور رسدشان ز دانه رنج و ملال

رو نهد در گریز فارغ بال

3434

ما درین دامگاه خونخواره

کم ازان مرغکیم صد باره

3535

هیچ از آسیب دام نهراسیم

بلکه دانه ز دام نشناسیم

3636

دام بینم و دانه پنداریم

دام را جز فسانه نشماریم

3737

ور بگوید کسی که آن دام است

دام بهر عذاب و ایلام است

3838

بر غرض گردد آن سخن محمول

نشود بهره ور ز حسن قبول

3939

نیست این قصه های قرآنی

که ز پیشینیان همی خوانی

4040

که فلان قوم در فلان ایام

می زدند از پی امانی گام

4141

آن امانی که کام ایشان شد

آخرالامر دام ایشان شد

4242

جز پی آنکه فهم گر داری

حصه خود ز قصه برداری

4343

نه که آن را فسانه ای خوانی

در ریاست بهانه ای دانی

4444

همچو آن کافران پیشینه

که پر از کینه بودشان سینه

4545

از نبی قصه ها چو بشنفتند

از تعنت به یکدیگر گفتند

4646

نه ز اخبار راستین است این

بل اساطیر اولین است این

4747

تو هم این قصه ها چو می شنوی

به زبان خوش به آن همی گروی

4848

لیک حالت بود مکذب گفت

آشکارت بود خلاف نهفت

4949

گر تو را سر آن یقین بودی

کار و بار تو کی چنین بودی

5050

نگذشتی ز دانش و خبرت

برگرفتی ز دیگران عبرت

5151

هر که گوید تو را که معلوم است

که فلانی طعام مسموم است

5252

لیک ازان می خورد به حرص و شره

گفت او را دروغ دان و تبه

5353

می کند حیله تا ازان ببرد

طمع خلق را و خود بخورد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شاه کرمانی آن مطیع مطاع

که به میدان عشق بود شجاع

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 10 - حکایت شاه شجاع کرمانی قدس الله تعالی سره

اگلی نظم

شب چو نزدیک شد به وقت سحر

حبشی برد سوی بالین سر

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 12 - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور