صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر اول
  5. »بخش 101 - قصه کلنگی که او را چون باز شکار کردن کبوتر هوس کرد و به واسطه این هوس از گرفتن کرم های آبی باز ماند و به شکار کبوتر نرسید بلکه خود شکاری دیگری شد

بخش 101 - قصه کلنگی که او را چون باز شکار کردن کبوتر هوس کرد و به واسطه این هوس از گرفتن کرم های آبی باز ماند و به شکار کبوتر نرسید بلکه خود شکاری دیگری شد

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

گازری در در نواحی بغداد

بود در کار گازری استاد

2

بر لب دجله گازری کردی

روزی خود ز گازری خوردی

3

بر لب آب دایما می دید

که کلنگی بزرگ می گردید

4

کرمکی چون ز آب بنمودی

نول کردی دراز و بربودی

5

به همان از جهان قناعت داشت

غیر آن جمله باد می پنداشت

6

داشت با عز من قنع پیوند

بود پروازگاهش اوج بلند

7

خوار ناکرده ذل من طمعش

بود بی ذلت طمع شبعش

8

ناگهان روزی از هوا بازی

تیز پری بلند پروازی

9

کرد سوی کبوتری آهنگ

نای او را گرفت سخت به چنگ

10

از سر همت بلند که داشت

اندکی خورد و بیشتر بگذاشت

11

از کرم نیست مدخلی کردن

خوان نهادن تمام خود خوردن

12

به ازان سفره حفره آتش

که نشد زو گرسنه ای دل خوش

13

چون بدید آن کلنگ ساده نهاد

آتشی در نهاد او فتاد

14

گفت من خود به جثه زو بیشم

شیوه او چرا نیندیشم

15

باد ازین کار و بار خویشم شرم

که به کرمی شوم چنین دلگرم

16

همه عالم پر از وحوش و طیور

چند باشم به کرمکی مغرور

17

بعد ازین همتی به کار کنم

لایق خویشتن شکار کنم

18

به جهان در دهم صلای کرم

خود خوردم طعمه و خورانم هم

19

این بگفت و گشاد بال چو باز

از زمین کرد بر هوا پرواز

20

از قضا دید کز میان هوا

شد مطوق حمامه ای پیدا

21

کرد بر وی به سان باز کمین

تا فرو گیردش به چنگل کین

22

سرنگون شد ز بخت بد فرمای

در غدیری فتاد پر گل و لای

23

ماند در لای و گل پر و بالش

شد به ادبار مبدل اقبالش

24

دید گازر و شکاریی بی فخ

گفت به به که نیک شد مطبخ

25

بر گرفتش روان و با دل شاد

رو به خلوتسرای خویش نهاد

26

کرد شخصی سؤال ازو به شگفت

کین چه مرغ است در جوابش گفت

27

این کلنگیست کرده شهبازی

خورده زین صنعت تبه بازی

28

ساخته از پی شکار فنی

کرده خود را شکار همچو منی

29

هر که افزون کشد قدم ز گلیم

افکند خویش را به ورطه بیم

30

باز را در شکار بودن به

جغد را جغدوار بودن به

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سگکی می شد استخوان به دهان

کرده ره بر کنار آب روان

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 100 - تمثیل

اگلی نظم

فرخ آن کس که وار خود بشناخت

کار خود را به وار خود پرداخت

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 102 - رحم اللاه مرئا عرف قدره و لم یتجاوز طوره

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور