صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر اول
  5. »بخش 103 - قصه غوری و حج رفتن او به یک تگ و بازگشتن او از منزل اول

بخش 103 - قصه غوری و حج رفتن او به یک تگ و بازگشتن او از منزل اول

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به تمنای سیر و نیت گشت

واعظی بر حدود غور گذشت

22

بامدادان به مسجدی برخاست

بهر حضار مجلسی آراست

33

صفت کعبه و فضیلت حج

به براهین بیان نمود و حجج

44

نکته‌ها گفت جمله عشق آمیز

بیتها خواند جمله شوق انگیز

55

غوریی کش ز عشق لم یزلی

بود سری درون جان ازلی

66

چون ز واعظ شنید آن سخنان

جست از جای خویش نعره زنان

77

وصف خانه شنید و مستانه

خاست بر یاد صاحب خانه

88

چند باشی تو نیز افسرده

جنبشی کن اگر نه‌ای مرده

99

جنبشی نی که آب و گل جنبد

بل کز آب و گل تو دل جنبد

1010

پای بیرون نهد ازین گل و آب

روی در مستقر حسن ماب

1111

شعله بَرزَد ز سینه آتش او

جانب کعبه شد عنان‌کش او

1212

کهنه گُرگاو در برابر داشت

گرد در پا و کُرک در بر داشت

1313

در کَفَش زاد نی و راحله نی

همرهش کاروان و قافله نی

1414

پرس پرسان که کعبه کو و کجاست

وز ره او نشان راست کراست

1515

دو سه فرسنگ رفت بس بی سنگ

وین جهان فراخ بر وی تنگ

1616

پایدان پاره پای آبله شد

معده از رنج جوع در گله شد

1717

آتش شوق او نشست فرو

شست از وصل کعبه دست فرو

1818

ای بسا آتشی که ناگه جست

پرورش چون نیافت زود نشست

1919

شرری را که جست ز آهن و سنگ

بی فروزینه مشکل است درنگ

2020

وز فروزینه چون مدد یابد

بهره‌ای از بقای خود یابد

2121

ور تو با هیمه‌اش دهی پیوند

شعله گردد به قدر هیمه بلند

2222

تا به حدی که عالم افروزد

هر چه یابد ز خشک و تر سوزد

2323

گیرد آنسان زبانه او زور

که نماند نشاندنش مقدور

2424

همچنین جذبه کز درون خیزد

به گریبان جان درآویزد

2525

گرچه باشد ضعیف و زود زوال

یابد از تربیت جمال و کمال

2626

باید اول که بر خبر باشی

تا که آن جذبه از چه شد ناشی

2727

منشأش را ز دست نگذاری

روی همت به سوی او آری

2828

گوش داری ز شر اضدادش

کنی از اهل جذبه امدادش

2929

هر که یابی ازان نمد کلهش

تاج سازی به فرق خاک رهش

3030

خانه گیری به کوی و برزن او

نگذاری ز چنگ دامن او

3131

یار از یار خلق دزدد و خوی

میوه از میوه رنگ گیرد و بوی

3232

پهلوان باش و داد کار بده

یا نه پهلو به پهلوانی نه

3333

پهلوانی که از زبردستی

باشدش پای بر سر هستی

3434

افکند از فغان و شیون تو

بار هستی ز دوش و گردن تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فرخ آن کس که وار خود بشناخت

کار خود را به وار خود پرداخت

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 102 - رحم اللاه مرئا عرف قدره و لم یتجاوز طوره

اگلی نظم

پهلوانی ز پر دلان عجم

می زد اندر طواف کعبه قدم

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 104 - قصه آن پهلوانی که مخنثی را دید که در جوار کعبه خود را بر خاک انداخته و از خوف گناهان خود فریاد و زاری برگفته گفت خداوندا این مخنث را بیامرز یا بار گناهان او را بر گردن من نه که از بیم تو بخواهد مرد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور