صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 45 - خبر وفات شوهر لیلی به مجنون رسیدن و گریستن وی از آن خبر و سبب پرسیدن قاصد از آن گریه

بخش 45 - خبر وفات شوهر لیلی به مجنون رسیدن و گریستن وی از آن خبر و سبب پرسیدن قاصد از آن گریه

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

آن رفته ز قید عقل بیرون

کامد روزی به سوی مجنون

22

وز لیلی و عقد او خبر گفت

وان شیفته را ز نو برآشفت

33

می خواست ز تار مهربافی

آن زخم گذشته را تلافی

44

چون یافت خبر ز مردن شوی

آورد به سوی کوه و در روی

55

وان گم شده را بجست بسیار

چون یافت نشانش آخر کار

66

گفتا که مرا بشارتی هست

گویم به تو گر اشارتی هست

77

خاری که فتاده در رهت بود

ضربت زن جان آگهت بود

88

باد اجلش ز راه برداشت

وز وی اثری به راه نگذاشت

99

یعنی زیبا جوان داماد

زد گام برون ازین غم آباد

1010

درد سر خویشتن برون برد

زین منزل و عمر با تو بسپرد

1111

مجنون ز حدیث مردن او

وز قصه جان سپردن او

1212

بر خود پیچید و زار بگریست

چون ابر به نوبهار بگریست

1313

چندان بگریست کان خبرگوی

از موجب گریه شد خبرجوی

1414

گفت ای به میان عاشقان شاه

زاسرار نهان عشق آگاه

1515

چون قصه عقد او شنیدی

از غصه لباس جان دریدی

1616

از هر مژه سیل خون فشاندی

وز چشم زمانه خون چکاندی

1717

و امروز که ذکر مردنش رفت

وافسانه جان سپردنش رفت

1818

هم گریه زار برگرفتی

وین نوحه گری ز سر گرفتی

1919

با یکدگر این دو حال چون است

کز دانش عقل من برون است

2020

گفتا کان روز گریه زان بود

کان عقد مرا گزند جان بود

2121

آن کز غم جان سرشک نگشاد

سنگی باشد نه آدمیزد

2222

وامروز سرشک ازان فشانم

کافتاد آتش درون جانم

2323

کان کو تنها نه سیم و زر باخت

هر نقد که داشت جمله درباخت

2424

دل از همه طاق جفت او شد

مرغ گل نوشگفت او شد

2525

همخانه و همسرای او بود

روشن نظر از لقای او بود

2626

محروم ز وصلش اینچنین مرد

جان از غم عشقش اینچنین برد

2727

من خسته جگر که با دل تنگ

دورم ز درش هزار فرسنگ

2828

گردم هر روز در دیاری

باشم هر شب به کنج غاری

2929

پیوستن ما به هم خیال است

نزدیکی ما به هم محال است

3030

جز اینکه مقیم یک جهانیم

در دایره یک آسمانیم

3131

ساییم به روی یک زمین پای

داریم درون یک زمان جای

3232

دانی که چگونه زار میرم

بر بستر هجر خوار میرم

3333

در چشم من است آنکه روزی

سر بر زندم ز سینه سوزی

3434

مهجور ز یار و دور از اغیار

افتم به میان خاره و خار

3535

جز آهوی دشت همدمی نه

غیر از دد و دام محرمی نه

3636

در حسرت آن غزال سرمست

از جیب هوس برون کنم دست

3737

آهویی را کشم در آغوش

هویی زنم و ز من رود هوش

3838

جان همره هوش رخت بندد

بر مردن من زمانه خندد

3939

از مرقد آهوان به زورم

آرند به خوابگاه گورم

4040

زان آهوی شوخ در غرامت

من باشم و گور تا قیامت

4141

آن را که بود رهی چنین پیش

جان و دلی از غم چنین ریش

4242

چون رفتن دشمنان کند یاد

حاشا که ز مرگشان شود شاد

4343

رنجی که به خود نمی پسندم

چون بر دگری رسد چه خندم

4444

این چرخ ستمگر جفاکوش

کی نوبت کس کند فراموش

4545

دی کرد به زخم دشمن آهنگ

فردا به سبوی من زند سنگ

4646

شاد از غم کس نزیستن به

بر محنت خود گریستن به

4747

دانا که بود درین غم آباد

آن کز غم کس نمی شود شاد

4848

این گفت و به خیر باد برخاست

وز محنت راه عذر او خواست

4949

آن سوی قبیله بارگی راند

وین با دد و دام خود به جا ماند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نیرنگ زن بیاض این راز

صورتگری اینچنین کند ساز

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 44 - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی با داغ محرومی از وصال لیلی

اگلی نظم

گوهر کش سلک این حکایت

در قصه چنین کند روایت

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 46 - رفتن مجنون به حوالی دیار لیلی و ملاقات و مقالات وی با سگی که در کوی وی دیده بود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور