صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 46 - رفتن مجنون به حوالی دیار لیلی و ملاقات و مقالات وی با سگی که در کوی وی دیده بود

بخش 46 - رفتن مجنون به حوالی دیار لیلی و ملاقات و مقالات وی با سگی که در کوی وی دیده بود

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

گوهر کش سلک این حکایت

در قصه چنین کند روایت

22

کان داده درین محیط مواج

سرمایه عقل و دین به تاراج

33

آن کشتی عافیت شکسته

بر تخت شکسته ای نشسته

44

چون مژده مرگ دشمن خویش

بشنید ز یار مصلحت کیش

55

دانست که خاست مانع از راه

شد راه به کوی وصل کوتاه

66

مه در مهد است و پاسبانی نی

گل نوعهد و غم خزانی نی

77

از قوت شوق کوی جانان

شد ناقه بادپای رانان

88

چون قوت شوق بارگی وار

بردش به دیار آن وفادار

99

حیران می گشت وز چپ و راست

از دوست نشانه ای همی خواست

1010

ناگاه ز دور دید یک سگ

افتاده ز پای و مانده از تگ

1111

هم بازوی او ز کار رفته

هم پنجه اش از شکار رفته

1212

داء/الثعلب ببرده مویش

وز زخم ددان فگار مویش

1313

از لاغریش ز پوست هر سو

پیدا شده استخوان پهلو

1414

بود انبانی و استخوان پر

یا خود قربانی از کمان پر

1515

دمش که ز مو نداشت تاری

حلقه زده می نمود ماری

1616

خالیش دهان لقمه فرسای

از دندان های استخوان خای

1717

چون گر سنگیش قصد جان کرد

گویی دندان چو استخوان خورد

1818

پهلوش ز سختی زمین ریش

در ناله ز دست پهلوی خویش

1919

هر ریش به پوستش دهانی

در وی ز وفاکشان زبانی

2020

همچون دندان ازان دهان ها

بنموده سفید استخوان ها

2121

نی نی شده پوستش بر اندام

صد چشمه زیاده بود چون دام

2222

زان دام به جای صید نخجیر

گشته پی قوت خود مگس گیر

2323

روبه با وی به سرفرازی

هر دم گفتی به طنز و بازی

2424

کای شیر پلنگ گیر برخیز

با روبه خسته دل درآویز

2525

تا کی عریان به هر زمینی

خسبی به کف آر پوستینی

2626

مجنون چو بدید روی آن سگ

چون اشک دوید سوی آن سگ

2727

چون سایه به زیر پایش افتاد

صد بوسه به خاک پای او داد

2828

رفتش ته پا به دیده تر

گسترده ز ریگ نرم بستر

2929

بالین سر زانوی خودش ساخت

بر سر سایه ز مهرش انداخت

3030

شستن به دو چشم تر جراحت

خارید تنش به دست راحت

3131

گرد از سر و روی او بیفشاند

وز پهلو و پشت او مگس راند

3232

چون دست ز شغل کار سازی

بگشاد زبان به دلنوازی

3333

کای طوق وفا قلاده تو

شیران جهان فتاده تو

3434

هستی به وفا ز آدمی بیش

وز جمله به راه محرمی پیش

3535

یک لقمه ز دست هر که خوردی

صد سنگ خوری و برنگردی

3636

کار تو شبانه پاسبانی

وآیین تو روزها شبانی

3737

دزد از تو ز کار خویشتن سیر

گرگ از تو اسیر پنجه شیر

3838

بانگت دل شبروان شکسته

دست عسسان به چوب بسته

3939

در معرکه گاه راستکاران

یک موی تو وز عسس هزاران

4040

چون در ره پردلی زنی تگ

با شیری تو عسس کم از سگ

4141

بس گمشده در شبان تاری

کز بانگ خودت به منزل آری

4242

آن را که به شب ز ره برون است

بانگ تو نوای ارغنون است

4343

ور زانکه ز کوی دوست آید

از رشته جان گره گشاید

4444

روزی که بود شکار کارت

سلطان جهان بود شکارت

4545

در بازوی وی بود کمندت

در پنجه وی گشاد و بندت

4646

دلقت ز حریر و خز ملمع

طوقت ز زر و گهر مرصع

4747

از همتگی تو گر بماند

در پیروی تو رخش راند

4848

کار تو به خود کند حواله

وز خوان خودت دهد نواله

4949

چون سر دهدت به صید نخجیر

ناید به دویدن از تو تقصیر

5050

از بس که سبکروی کنی ساز

ماند ز تو سایه در قفا باز

5151

گر مرغ شود شکار یا باد

مشکل ز دم تو گردد آزاد

5252

بس روبه جلد کار دیده

کش زخم تو پوستین دریده

5353

وان را پی دوختن همان روز

داده به دکان پوستین دوز

5454

ناگشته پلنگ رنجه تو

ترسید ز زور پنجه تو

5555

با آن درع و سلاح داری

بر قله کوه شد حصاری

5656

شیر از تو شنید مکر و دستان

از بیم خزید در نیستان

5757

با آن همه انبوهی نیزه

پیچید ز تو سر ستیزه

5858

با زور تو ک آفت گوزن است

آهوی حقیر را چه وزن است

5959

هر گور که زخم خورده از تو

جان با تگ پا نبرده از تو

6060

خرگوش تو را به خواب دیده

از ترس تو خواب ازو رمیده

6161

اینست حکایت جوانیت

تاریخ صفای زندگانیت

6262

واکنون که فلک ز پا فکندت

شد زور ز پای زورمندت

6363

کردند رها تو را به خواری

ناکرده کسیت حقگزاری

6464

تا مرگ نگرددم هم آغوش

حاشا که تو را کنم فراموش

6565

بودی سگ آستان لیلی

شبها شده پاسبان لیلی

6666

هر چند کزان شرف فتادی

وان مرتبه را ز دست دادی

6767

هستم سگ تو من فتاده

از حلقه دم کنم قلاده

6868

دست آر ز دوستی سوی من

کن طوق سعادتم به گردن

6969

بگذار به حرمت وفایت

تا روی نهم به خاک پایت

7070

کین پای به کوی او رسیده ست

گاهی ز قفای او دویده ست

7171

نگرفته شبی ز پاسش آرام

برگردش خیمه اش زده گام

7272

چشمت بوسم که گاه گاهی

کرده ست به روی او نگاهی

7373

یا باد به میل خار و خاشاک

شد سرمه کشش ز راه آن پاک

7474

بندم به دم تو ز اشک گوهر

کان حلقه زده بسی بر آن در

7575

داغی که ازو بود به رانت

وز سر وفا دهد نشانت

7676

خواهم دل خود نهم بر آن داغ

تا داغ دلم شود ازان باغ

7777

هستی القصه پای تا فرق

در نور جمال یار من غرق

7878

خواهم که ز خود تهی کنم جای

تا بو که به جای من نهی پای

7979

من باز رهم ز دلخراشی

درمان خراش من تو باشی

8080

خاکم به ره تو ای وفادار

زنهار و هزار بار زنهار

8181

روزی که رسی به خاک آن کوی

باز آیدت آب رفته بر جوی

8282

افتد به حریم او گذارت

بخشند بر آن ستانه بارت

8383

هر جا که نشان پاش بینی

خاک ره فرق ساش بینی

8484

بوسی ز لبم نشان آن پای

وز فرق سرم شوی زمین سای

8585

گاهی که طفیل میهمانی

یادی کندت به استخوانی

8686

زان طعمه شوی چو بهره اندیش

یاد آری ازین طفیلی خویش

8787

شبها که بر آستانه او

گردی پی پاس خانه او

8888

بی خوابی من به خاک و خواری

دور از در او به خاطر آری

8989

چون دامن خیمه اش بهاران

از ابر شود سرشکباران

9090

آبی آری به روی کارم

از قصه چشم اشکبارم

9191

بر گردن میخ ها طنابش

چو حلقه شود به پیچ و تابش

9292

بر گردن مانده زیر باری

منت نه ازان به طوقداری

9393

یک شب که به چشم نایدش خواب

آید بیرون به گشت مهتاب

9494

ساز از پی خواب او بهانه

گوی از من بی دل این فسانه

9595

کای شیر شکار آهوی شنگ

تیغ تو به خون پردلان رنگ

9696

تا چند من غریب شیدا

گردم ز تو گرد کوه و صحرا

9797

عمری ز در تو دور بودم

دمساز گوزن و گور بودم

9898

امروز که آمدم به نزدیک

چشمم ز غبار هجر تاریک

9999

ترسم که اگر قدم نهم پیش

اندوه تو بر دلم شود بیش

100100

یک مانع اگر ز راه برخاست

صد مانع دیگرم مهیاست

101101

گر گرد جوانه شیر شبگیر

در حیله گریست روبه پیر

102102

بر شیر شکسته پای در سنگ

صد زخم رسد ز روبه لنگ

103103

گر دل دهیم کنم دلیری

در بیشه این دیار شیری

104104

سر پای کنم به راه وصلت

آیم به شکارگاه وصلت

105105

در بیشه تو مقام گیرم

وز وصل تو صید کام گیرم

106106

ور نی باشم چنانکه زین بیش

بودم به خیال مردن خویش

107107

میرم به مراد بخت ناساز

تو از من و من ز خود رهم باز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن رفته ز قید عقل بیرون

کامد روزی به سوی مجنون

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 45 - خبر وفات شوهر لیلی به مجنون رسیدن و گریستن وی از آن خبر و سبب پرسیدن قاصد از آن گریه

اگلی نظم

آن پوست و مغز قصه اش نغز

از پوست چنین برون دهد مغز

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 47 - پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور