صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 8 - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن

بخش 8 - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ز مهجوری برآمد جان عالم

ترحم یا نبی الله ترحم

2

نه آخر رحمت للعالمینی

ز محرومان چرا فارغ نشینی

3

ز خاک ای لاله سیراب برخیز

چو نرگس خواب چند از خواب برخیز

4

برون آور سر از برد یمانی

که روی توست صبح زندگانی

5

شب اندوه ما را روز گردان

ز رویت روز ما فیروز گردان

6

به تن در پوش عنبر بوی جامه

به سر بربند کافوری عمامه

7

فرو آویز از سر گیسوان را

فکن سایه به پا سرو روان را

8

ادیم طایفی نعلین پا کن

شراک از رشته جانهای ما کن

9

جهانی دیده کرده فرش راهند

چو فرش اقبال پابوس تو خواهند

10

ز حجره پای در صحن حرم نه

به فرق خاک ره بوسان قدم نه

11

بده دستی ز پا افتادگان را

یکی دلداریی دلدادگان را

12

اگر چه غرق دریای گناهیم

فتاده خشک لب بر خاک راهیم

13

تو ابر رحمتی آن به که گاهی

کنی در حال لب خشکان نگاهی

14

خوش آن کز گرد ره سویت رسیدیم

به دیده گردی از کویت کشیدیم

15

به مسجد سجده شکرانه کردیم

چراغت را ز جان پروانه کردیم

16

به گرد روضه ات گشتیم گستاخ

دلی چون پنجره سوراخ سوراخ

17

زدیم از اشک ابر چشم بی خواب

حریم آستان روضه ات آب

18

گهی رفتیم ازان ساحت غباری

گهی چیدیم ازو خاشاک و خاری

19

ازان نور سواد دیده دادیم

وز این بر ریش دل مرهم نهادیم

20

به سوی منبرت ره بر گرفتیم

ز چهره پایه اش در زر گرفتیم

21

ز محرابت به سجده کام جستیم

قدمگاهت به خون دیده شستیم

22

به پای هر ستون قد راست کردیم

مقام راستان درخواست کردیم

23

ز داغ آرزویت با دل خوش

زدیم از دل به هر قندیل آتش

24

کنون گر تن نه خاک آن حریم است

بحمدالله که جان آنجا مقیم است

25

به خود درمانده ایم از نفس خود رای

ببین درمانده ای چند و ببخشای

26

اگر نبود چو لطفت دستیاری

ز دست ما نیاید هیچ کاری

27

قضا می افکند از راه ما را

خدا را از خدا درخواه ما را

28

که بخشد از یقین اول حیاتی

دهد آنگه به کار دین ثباتی

29

چو هول روز رستاخیز خیزد

به آتش آب روی ما نریزد

30

کند بااین همه گمراهی ما

تو را اذن شفاعتخواهی ما

31

چو چوگان سرفکنده آوری روی

به میدان شفاعت امتی گوی

32

به حسن اهتمامت کار جامی

طفیل دیگران یابد تمامی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی دیباچه صبح سعادت

ز دولت های روز افزون ز یادت

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 7 - در معراج وی که از آفتاب رفیع الدرجات ذوالعرش سایه ایست و از معارج قدر آن از ذروه عرش تا حضیض فرش پایه ای

اگلی نظم

کتاب فقر را دیباچه راست

سواد نوک کلک خواجه ماست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 9 - در تبرک جستن به ذکر خواجه که به مقتضای عند ذکرالصالحین تنزل الرحمة ذکر او سرمایه استنزال رحمت نور شهود است و پیرایه استخلاص از رحمت ظهور وجود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور