صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 7 - در معراج وی که از آفتاب رفیع الدرجات ذوالعرش سایه ایست و از معارج قدر آن از ذروه عرش تا حضیض فرش پایه ای

بخش 7 - در معراج وی که از آفتاب رفیع الدرجات ذوالعرش سایه ایست و از معارج قدر آن از ذروه عرش تا حضیض فرش پایه ای

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبی دیباچه صبح سعادت

ز دولت های روز افزون ز یادت

22

ز قدر او مثالی لیلت القدر

ز نور او براتی لیلت البدر

33

سواد طره اش خجلت ده حور

بیاض غره اش «نور علی نور»

44

نسیمش جعد سنبل شانه کرده

هوایش اشک شبنم دانه کرده

55

به مسمار ثوابت چرخ سیار

ببسته بر جهان درهای ادبار

66

گرفته گرگ و میش آرام در وی

گوزن و شیر با هم رام در وی

77

طرب را چون سحر خندان ازو لب

گریزان روز محنت زو شباشب

88

درین شب آن چراغ چشم بینش

سزای آفرین از آفرینش

99

چو دولت شد ز بدخواهان نهانی

سوی دولتسرای ام هانی

1010

به پهلو تکیه بر مهد زمین کرد

زمین را مهد جان نازنین کرد

1111

دلش بیدار و چشمش در شکر خواب

ندیده چشم بخت این خواب در خواب

1212

درآمد ناگهان ناموس اکبر

سبکروتر ازین طاووس اخضر

1313

بر او مالید پر کای خواجه برخیز

که امشب خوابت آمد دولت انگیز

1414

برون بر یک زمان زین خوابگه رخت

تو بخت عالمی بیخواب به بخت

1515

پسیچ راه عشرت کردم اینک

براقی برق سیر آوردم اینک

1616

جهنده بر زمین خوش بادپایی

پرنده در هوا فرخ همایی

1717

چو عقل مینوی افلاک گردی

چو فکر هندسی گیتی نوردی

1818

نه دست کس عنان او بسوده

نه از پایی رکابش گشته سوده

1919

چو آن دل کز بتان دارد فراغی

ندیده ران او آسیب داغی

2020

گرش بایستی آخور بهر خوردن

گرفتش شغل او گردون به گردن

2121

ز زین بی رنج پشت نازنینش

ندیده رنجی از کس پشت زینش

2222

ازان دولتسرا چون خواجه دین

خرامان شد به عزم خانه زین

2323

شد از سبوحیان گردون صدا ده

که «سبحان الذی اسری بعبده »

2424

زد از سم آن براق برق رفتار

ز مکه سکه بر اقصی درم وار

2525

زدش در نیم لحظه بلکه کمتر

ز دور کاسه سم حلقه بر در

2626

در آن مسجد امام انبیا شد

صف پیشینیان را پیشوا شد

2727

وز آنجا شد بر این فیروزه خرگاه

چو هاله خیمه زد پیرامن ماه

2828

کشیدش بر جبین داغ غلامی

بر آمد زانگهش نام تمامی

2929

وز آنجا شد به بالاتر سبک خیز

عطارد را به فرق سر عطا ریز

3030

وز آنجا کرد سوی زهره آهنگ

به دامان وفایش زهره زد چنگ

3131

به قصد شستن پا زین گلابه

چهارم چرخش آورد آفتابه

3232

چو زد بر کاخ پنجم اشبهش گام

گرفت از نعل بوسش بهره بهرام

3333

فشاند از لعل لب بر مشتری در

شد از گوهر چو نقطه مشت او پر

3434

به هفتم کاخ چون نعلین سودش

زحل حل یافت هر مشکل که بودش

3535

وز آن پس قصر هشتم ساخت مسکن

ثوابت را بدو شد چشم روشن

3636

بنات النعش و پروین لب گشودند

به نثر و نظم خود او را ستودند

3737

ز مهر شمع رویش نسر طایر

چو پروانه به گردش گشت دایر

3838

فتاد از شوق سرو دلربایش

چو سایه نسر واقع زیر پایش

3939

چو شد بر چرخ اطلس عبره اندیش

به پای اندازش افکند اطلس خویش

4040

وز آنجا چون به شاخ سدره ره جست

ز پریدن پر جبریل شد سست

4141

به تدبیرش سرافیل از کمین جست

ز رفرف حجله آیین هودجش بست

4242

چو رفرف شد مشرف از وجودش

گرفت از دست رفرف عرش زودش

4343

به دست عرش تن چون خرقه بگذاشت

علم بر لامکان بی خرقه افراشت

4444

گلی بردند ازین دهلیزه پست

بر آن درگاه والا دست بر دست

4545

جهت را مهره از ششدر رهانید

مکان را مرکب از تنگی جهانید

4646

مکان یافت خالی از مکان نیز

که تن محرم نبود آنجا و جان نیز

4747

قدم زنگ حدوث از جان او شست

وجوب آلایش امکان او شست

4848

یکی ماند آن هم از نعت یکی پاک

ز بسیاری برون وز اندکی پاک

4949

بدید آنچه از حد دیدن برون بود

مپرس از ما ز کیفیت که چون بود

5050

نه چندی گنجد آنجا و نه چونی

فرو بند از کمی لب وز فزونی

5151

شنید آنگه کلامی نی به آواز

معانی در معانی راز در راز

5252

نه آگاهی ازو کام و زبان را

نه همراهی بدو نطق و بیان را

5353

ز درکش گوش جان را باد در مشت

ز حرفش دست دل را کوته انگشت

5454

لباس فهم بر بالای او تنگ

سمند عقل در صحرای او لنگ

5555

ز گفتن برتر است آن وز شنیدن

زبان زین گفت و گو باید بریدن

5656

منه جامی ز حد خود برون پای

وز این دریای جانفرسا برون آی

5757

درین مشهد ز گویایی مزن دم

سخن را ختم کن والله اعلم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

محمد کش قلم چون نامور ساخت

ز میمش حلقه طوق کمر ساخت

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 6 - نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل ها

اگلی نظم

ز مهجوری برآمد جان عالم

ترحم یا نبی الله ترحم

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 8 - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور