صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 13 - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدن

بخش 13 - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

پس از پیری و عجز و ناتوانی

چو بازش تازه شد عهد جوانی

22

بجز راه وفا و عشق نسپرد

بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد

33

درین نامه سخن رانم ز هر یک

به خامه گوهر افشانم ز هر یک

44

به هر نقدی کز ایشان خرج سازم

ز حکمت تازه گنجی درج سازم

55

طمع دارم که گر ناگه شگرفی

بخواند زین محبت نامه حرفی

66

نتابد نامه سان بر روی من پشت

نساید خامه وش بر حرفم انگشت

77

به دورادور اگر بیند خطایی

نیارد بر سر من ماجرایی

88

به قدر وسع در اصلاح کوشد

وگر اصلاح نتواند بپوشد

99

سخن دیباچه دیوان عشق است

سخت نوباوه بستان عشق است

1010

خرد را کار و باری جز سخن نیست

جهان را یادگاری جز سخن نیست

1111

به عالم هر چه از نوی و کهن زاد

چنین گوید سخندان کز سخن زاد

1212

سخن از کاف و نون دم بر قلم زد

قلم بر صفحه هستی قدم زد

1313

چو شد قاف قلم زان کاف موجود

گشاد از چشمه اش فواره جود

1414

جهان باشان که در بالا و پستند

ز جوشش های آن فواره مستند

1515

چو زان جوشش کند لب نکته رانی

گلی باشد ز گلزار معانی

1616

زند باد نفس دستش به دامان

برون آرد ز گلزارش خرامان

1717

کند ره بر در دروازه گوش

فتد از مقدم او هوش مدهوش

1818

کند خاطر به استقبالش آهنگ

درآرد دل به بر چون غنچه اش تنگ

1919

گهی لب را نشاط خنده آرد

گه از دیده نم اندوه بارد

2020

ازو خندد لب اندوهمندان

و زو گریان شود دلهای خندان

2121

چو این شأن الهی بینم از وی

معاذالله که دامن چینم از وی

2222

بدین می شغل گیری ساخت پیرم

به پیرافشانی اکنون شغل گیرم

2323

دهم از دل برون راز نهان را

بخندانم بگریانم جهان را

2424

کهن شد دولت شیرین و خسرو

به شیرینی نشانم خسرو نو

2525

سرآمد نوبت لیلی و مجنون

کسی دیگر سرآمد سازم اکنون

2626

چو طوطی طبع را سازم شکرخا

ز حسن یوسف و عشق زلیخا

2727

خدا از قصه ها چون احسنش خواند

به احسن وجه ازان خواهم سخن راند

2828

چو باشد شاهد آن وحی منزل

نباشد کذب را امکان مدخل

2929

نگردد خاطر از ناراست خرسند

وگر خود گویی آن را راست مانند

3030

سخن را زیوری چون راستی نیست

جمال مه بجز ناکاستی نیست

3131

ازان صبح نخستین بی فروغ است

که لاف روشنی از وی دروغ است

3232

چو صبح راستین از صدق دم زد

ز خور بر آسمان زرین علم زد

3333

به صنعت گر بیارایی دروغی

نگیرد زان چراغ وی فروغی

3434

چرا دوزی به قد زشت دیبا

چو از دیبا نگردد زشت زیبا

3535

ز دیبا زشت زیبایی نیابد

ولی دیبا سوی زشتی شتابد

3636

رخ گلرنگ را گلگونه باید

کش از گلگونه گلرنگی فزاید

3737

چو گلگونه به روی تیره مالی

نبیند دیده زان جز تیره حالی

3838

ز معشوقان چو یوسف کس نبوده

جمالش از همه خوبان فزوده

3939

ز خوبان هر که را ثانی ندانند

ز اول یوسف ثانیش خوانند

4040

نبود از عاشقان کس چون زلیخا

به عشق از جمله بود افزون زلیخا

4141

ز طفلی تا به پیری عشق ورزید

به شاهی و اسیری عشق ورزید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دل فارغ ز درد عشق دل نیست

تن بی درد دل جز آب و گل نیست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 12 - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن

اگلی نظم

گهر سنجان دریای معانی

ورق خوانان وحی آسمانی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 14 - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور