صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 12 - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن

بخش 12 - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دل فارغ ز درد عشق دل نیست

تن بی درد دل جز آب و گل نیست

22

ز عالم رویت آور در غم عشق

که باشد عالمی خوش عالم عشق

33

غم عشق از دل کس کم مبادا

دلی بی عشق در عالم مبادا

44

فلک سرگشته از سودای عشق است

جهان پر فتنه از غوغای عشق است

55

اسیر عشق شو کازاد باشی

غمش بر سینه نه تا شاد باشی

66

می عشقت دهد گرمی و مستی

دگر افسردگی و خود پرستی

77

ز یاد عشق ، عاشق تازگی یافت

ز ذکر او بلند آوازگی یافت

88

اگر مجنون نه می زین جام خوردی

که او را در دو عالم نام بردی

99

هزاران عاقل و فرزانه رفتند

ولی از عاشقی بیگانه رفتند

1010

نه نامی ماند زیشان نی نشانی

نه در دست زمانه داستانی

1111

بسا مرغان خوش پیکر که هستند

که خلق از ذکر ایشان لب ببستند

1212

چو اهل دل ز عشق افسانه گویند

حدیث بلبل و پروانه گویند

1313

به گیتی گرچه صد کار آزمایی

همین عشقت دهد از خود رهایی

1414

متاب از عشق رو گر خود مجازیست

که آن بهر حقیقی کارسازیست

1515

به لوح اول «الفبا » تا نخوانی

ز قرآن درس خواندن کی توانی

1616

شنیدم شد مریدی پیش پیری

که باشد در سلوکش دستگیری

1717

بگفت ار پا نشد در عشقت از جای

برو عاشق شو آنگه پیش ما آی

1818

که بی جام می صورت کشیدن

نیاری جرعه معنی چشیدن

1919

ولی باید که در صورت نمانی

وز این پل زود خود را بگذرانی

2020

چو خواهی رخت در منزل نهادن

نباید بر سر پل ایستادن

2121

بحمدالله که تا بودم درین دیر

به راه عاشقی بودم سبک سیر

2222

چو دایه مشک من بی نافه دیده

به تیغ عاشقی نافم بریده

2323

چو مادر بر لبم پستان نهاده ست

ز خونخواری عشقم شیر داده ست

2424

اگرچه موی من اکنون چو شیر است

هنوز آن ذوق شیرم در ضمیر است

2525

به پیری و جوانی نیست چون عشق

دمد بر من دمادم این فسون عشق

2626

که جامی چون شدی در عاشقی پیر

سبکروحی کن و در عاشقی میر

2727

بنه در عشقبازی داستانی

که باشد از تو در عالم نشانی

2828

بکش نقشی ز کلک نکته زایت

که چون از جا روی ماند به جایت

2929

چو از عشق این صدا آمد به گوشم

به استقبال بیرون رفت هوشم

3030

به جان گشتم گرو فرمانبری را

نهادم رسم نو سحرآوری را

3131

بر آنم گر خدا توفیق بخشد

که نخلم میوه تحقیق بخشد

3232

کنم از سوز عشق آن نکته رانی

که سوزد عقل رخت نکته دانی

3333

درین فیروزه گنبد افکنم دود

کنم چشم کواکب گریه آلود

3434

سخن را پایه بر جایی رسانم

که بنوازد به احسنت آسمانم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در آن خلوت که هستی بی نشان بود

به کنج نیستی عالم نهان بود

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 11 - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست

اگلی نظم

پس از پیری و عجز و ناتوانی

چو بازش تازه شد عهد جوانی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 13 - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور