صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 11 - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست

بخش 11 - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

در آن خلوت که هستی بی نشان بود

به کنج نیستی عالم نهان بود

22

وجودی بود از نقش دویی دور

ز گفت و گوی مایی و تویی دور

33

جمال مطلق از قید مظاهر

به نور خویش هم بر خویش ظاهر

44

دلارا شاهدی در حجله غیب

مبرا دامنش از تهمت عیب

55

نه با آیینه رویش در میانه

نه زلفش را کشیده دست شانه

66

صبا از طره اش نگسسته تاری

ندیده چشمش از سرمه غباری

77

نگشته با گلش همسایه سنبل

نبسته سبزه ای پیرایه بر گل

88

رخش ساده ز هر خطی و خالی

ندیده هیچ چشمی زو خیالی

99

نوای دلبری با خویش می ساخت

قمار عاشقی با خویش می باخت

1010

ولی زانجا که حکم خوبروییست

ز پرده خوبرو در تنگ خوییست

1111

نکو رو تاب مستوری ندارد

ببندی در ز روزن سر برآرد

1212

نظر کن لاله را در کوهساران

که چون خرم شود فصل بهاران

1313

کند شق شقه گلریز خارا

جمال خود کند زان آشکارا

1414

تو را چون معنیی در خاطر افتد

که در سلک معانی نادر افتد

1515

نیاری از خیال آن گذشتن

دهی بیرون به گفتن یا نوشتن

1616

چو هر جا هست حسن اینش تقاضاست

نخست این جنبش از حسن ازل خاست

1717

برون زد خیمه ز اقلیم تقدس

تجلی کرد بر آفاق و انفس

1818

ز هر آیینه ای بنمود رویی

به هر جا خاست از وی گفت و گویی

1919

ازو یک لمعه بر مُلک و مَلَک تافت

ملَک سرگشته خود را چون فلک یافت

2020

همه سبوحیان سبوح جویان

شدند از بیخودی سبوح گویان

2121

ز غواصان این بحر فَلَکْ فُلک

برآمد غلغل سبحان ذی الملک

2222

ازان لمعه فروغی بر گل افتاد

ز گل شوری به جان بلبل افتاد

2323

رخ خود شمع ازان آتش برافروخت

به هر کاشانه صد پروانه را سوخت

2424

ز نورش تافت بر خورشید یک تاب

برون آورد نیلوفر سر از آب

2525

ز رویش روی خویش آراست لیلی

به هر مویش ز مجنون خاست میلی

2626

لب شیرین به شکرریز بگشاد

دل از پرویز برد و جان ز فرهاد

2727

سر از جیب مه کنعان برآورد

زلیخا را دمار از جان برآورد

2828

جمال اوست هر جا جلوه کرده

ز معشوقان عالم بسته پرده

2929

به هر پرده که بینی پردگی اوست

قضا جنبان هر دل بردگی اوست

3030

به عشق اوست دل را زندگانی

به عشق اوست جان را کامرانی

3131

دلی کو عاشق خوبان دلجوست

اگر داند وگر نی عاشق اوست

3232

هلا تا نغلطی ناگه نگویی

که از ما عاشقی وز وی نکویی

3333

که همچون نیکویی ، عشقِ ستوده

ازو سر برزده در تو نموده

3434

تویی آیینه ، او آیینه آرا

تویی پوشیده و او آشکارا

3535

چو نیکو بنگری آیینه هم اوست

نه تنها گنجْ او گنجینه هم اوست

3636

من و تو در میان کاری نداریم

بجز بیهوده پنداری نداریم

3737

خمش کین قصه پایانی ندارد

زبانی و زبان دانی ندارد

3838

همان بهتر که هم در عشق پیچیم

که بی این گفت و گو هیچیم هیچیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جهان یکسر چه ارواح و چه اجسام

بود شخص معین عالمش نام

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 10 - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امان

اگلی نظم

دل فارغ ز درد عشق دل نیست

تن بی درد دل جز آب و گل نیست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 12 - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور