صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 10 - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امان

بخش 10 - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امان

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جهان یکسر چه ارواح و چه اجسام

بود شخص معین عالمش نام

22

بود انسان درین شخص معین

چو عین باصره در چشم روشن

33

درین عین آن که چون انسان عین است

جهان مردمی سلطان حسین است

44

به زیر این خمیده طاق مینا

دو چشم آدمیت زوست بینا

55

خوشا چشمی که بینایی ازو یافت

به بینایی توانایی ازو یافت

66

فلک صد چشم دارد بر ره او

که چشم خود کند منزلگه او

77

ز روی اوست روشن چشم عالم

به بوی اوست گلشن خاک آدم

88

به حسن خلق و لطف خلق بی قیل

بود یوسف درین مصر فلک نیل

99

در اصلابش کرم رسمی قدیم است

کریم ابن الکریم ابن الکریم است

1010

سزد گر از کمال خوبی او

کند پیر فلک یعقوبی او

1111

ز کف بحر نوال آورده در مشت

کشیده جویباری از هر انگشت

1212

دو صد کشت امل در هر دیاری

شده سرسبز از هر جویباری

1313

ز دستش کابر و یم هستند ازان کم

خروشان باشد ابر و کف زنان یم

1414

نموده لمعه ای از زرفشان تیغ

نهفته تیغ خود خورشید در میغ

1515

چو گشته برق تیغش پرتوافکن

جهان را کرده چون خورشید روشن

1616

دو دم یک برق را گرچه بقا نیست

بقا از تیغ او یکدم جدا نیست

1717

بقای او فنای تیرگی هاست

نیاید روشنی با تیرگی راست

1818

ز عدل او به وقت خواب شبگیر

کند نطع از پلنگ خفته نخچیر

1919

ز شبگردی چو یابد گرگ مالش

نهد از دنبه میشش گرد بالش

2020

پی جذب محبت چنگل باز

شود قلاب مرغ تیز پرواز

2121

درخت بیشه ای پر شاخ و پیوند

اگر شاخ گوزنی را کند بند

2222

کند شیر ژیان مشکل گشایی

به پنجه بخشد از بندش رهایی

2323

کمینگاه بد اندیشان بی باک

بود ز اندیشه ناایمنی پاک

2424

اگر یک تن بود چون مهر انور

ز مشرق تا به مغرب طشتی از زر

2525

نیارد هیچ عور از درع پرهیز

که در طشت زر او بنگرد تیز

2626

چو صبح آنجا که لطف او بخندد

چو ظلمت ظلم از آنجا رخت بندد

2727

چو برق آنجا که قهرش بر فروزد

به یک شعله جهانی را بسوزد

2828

خداوندا به پیران جوانبخت

که تا هست آسمان چتر و زمین تخت

2929

به زیر پای تخت شاهیش باد

به تارک چتر ظل اللهیش باد

3030

فلک با چتر او در چاپلوسی

زمین با تخت او در خاکبوسی

3131

خراب آباد عالم باد معمور

به اولاد کرامش تا دم صور

3232

به تخصیص آن که چرخ آمد مطیعش

زمان را تاج سر نام بدیعش

3333

زمانش آن عجم از وی مشرف

به تعریف عرب بادا معرف

3434

جهان را تا بلندی هست و پستی

مباد این نام پاک از لوح هستی

3535

دگر شهزاده کز بخت مظفر

به طفلی شد طفیلش تخت و افسر

3636

خرد چون دید جاه و احترامش

همی کرد آرزو نقشی ز نامش

3737

درین میدان که بادا خالی از درد

فلک طاس تهی را پر فرح کرد

3838

ز بزمش خور یکی زرین قدح باد

دلش چون نام دایم پر فرح باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کتاب فقر را دیباچه راست

سواد نوک کلک خواجه ماست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 9 - در تبرک جستن به ذکر خواجه که به مقتضای عند ذکرالصالحین تنزل الرحمة ذکر او سرمایه استنزال رحمت نور شهود است و پیرایه استخلاص از رحمت ظهور وجود

اگلی نظم

در آن خلوت که هستی بی نشان بود

به کنج نیستی عالم نهان بود

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 11 - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور