صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 71 - وفات یافتن یوسف علیه السلام و هلاک شدن زلیخا از الم مفارقت وی

بخش 71 - وفات یافتن یوسف علیه السلام و هلاک شدن زلیخا از الم مفارقت وی

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به دیگر روز یوسف بامدادان

که شد دلها ز فیض صبح شادان

22

به بر کرده لباس شهریاری

برون آمد به آهنگ سواری

33

چو پا در یک رکاب آورد جبریل

بدو گفتا مکن زین بیش تعجیل

44

امان نبود ز چرخ عمر فرسای

که ساید بر رکاب دیگرت پای

55

عنان بگسل ز آمال و امانی

بکش پا از رکاب زندگانی

66

چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش

زشادی شد بر او هستی فراموش

77

ز شاهی دامن همت برافشاند

یکی از وارثان ملک را خواند

88

به جای خود شه آن مرز کردش

به خصلت های نیک اندرز کردش

99

دگر گفتا زلیخا را بخوانید

به میعاد وداع من رسانید

1010

بگفتند او به دست غم زبون است

فتاده در میان خاک و خون است

1111

ندارد طاقت این بار جانش

به کار خویش بگذار آنچنانش

1212

بگفتا ترسم این داغ غرامت

بماند بر دل او تا قیامت

1313

بگفتند ایزدش خرسند داراد

به خرسندی قوی پیوند داراد

1414

به کف جبریل حاضر داشت سیبی

که باغ خلد ازان می داشت زیبی

1515

چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد

روان آن سیب را بویید و جان داد

1616

بلی زان نکهت باغ بقا یافت

ازان نکهت به سوی باغ بشتافت

1717

چو یوسف را ازان بو جان برآمد

ز جان حاضران افغان برآمد

1818

ز بس بالا گرفت آواز فریاد

صدا در گنبد فیروزه افتاد

1919

زلیخا گفت کین شور و فغان چیست

پر از غوغا زمین و آسمان چیست

2020

بدو گفتند کان شاه جوانبخت

به سوی تخته رو کرد از سر تخت

2121

وداع کلبه تنگ جهان کرد

وطن بر اوج کاخ لا مکان کرد

2222

چو بشنید این سخن از خویشتن رفت

فروغ نیر هوشش ز تن رفت

2323

ز هول این حدیث آن سرو چالاک

سه روز افتاد همچون سایه بر خاک

2424

چو چارم روز شد زان خواب بیدار

سماع آن ز خود بردش دگر بار

2525

سه بار اینسان سه روز از خود همی رفت

به داغ سینه سوز از خود همی رفت

2626

چهارم روز چون آمد به خود باز

ز یوسف کرد اول پرسش آغاز

2727

نه از وی بر سر بستر نشان یافت

نه تابوتش به آن عالم روان یافت

2828

جز این از وی خبر بازش ندادند

که همچون گنج در خاکش نهادند

2929

نخست از دور چرخ ناموافق

گریبان چاک زد چون صبح صادق

3030

بر آن آتش که بر دل داشت پنهان

رهی بگشاد از چاک گریبان

3131

ولی زان راه در جانش به هر دم

فزون گشت آتش سوزنده نی کم

3232

به ناخن رخنه ها در روی می کند

برای چشمه خور جوی می کند

3333

به هر جویی کز آن چشمه روان کرد

سمن را جلوه گاه ارغوان کرد

3434

شد از ناخن به رخ گلگون خط افکن

چو عرق ناخنه در چشم روشن

3535

به سینه از تغابن سنگ می زد

طپانچه بر رخ گلرنگ می زد

3636

ز سیم آنجا عقیق تر همی رست

وز این بر لاله نیلوفر همی رست

3737

به سوی فرق نازک برد پنجه

ز زور پنجه آن را ساخت رنجه

3838

ز ریحان سرو بستان را سبک کرد

به چیدن سنبلستان را تنک کرد

3939

ز دل نوحه ز جان فریاد برداشت

فغان از سینه ناشاد برداشت

4040

که یوسف کو و تخت آرایی او

به محتاجان کرم فرمایی او

4141

چو عزمش کرد زین بر بارگی تنگ

به ملک جاودانی داشت آهنگ

4242

ز بس بود اندرین رفتن شتابش

نکردم پایبوسی چون رکابش

4343

ازین کاخ غم افزا چون برون رفت

نبودم در حضور او که چون رفت

4444

سرش بنهاده بر بالین ندیدم

خویش از صفحه نسرین نچیدم

4545

چو آمد بر تن آن زخم درشتش

نکردم سینه پشتیبان پشتش

4646

چو سوی تخته برد از تختگه رخت

همایون بخت شد زو تخته چون تخت

4747

گلاب از چشم اشک افشان نجستم

به آن روشن گلاب او را نشستم

4848

کفن چون بر تن او راست کردند

به تکفینش نشست و خاست کردند

4949

نکردم رشته اندوزی فن خویش

که تا دوزم بر او لاغر تن خویش

5050

چو از غم خارها در دل شکستند

وز این سر منزلش محمل ببستند

5151

زبان پر از نوای بینوایی

نکردم محمل او را درایی

5252

چو جای خواب در خاکش گشادند

چو در پاک در خاکش نهادند

5353

زمین زیر بر و دوشش نرفتم

به کام دل به آغوشش نخفتم

5454

دریغا زین زیانکاری دریغا

دریغا زین جگرخواری دریغا

5555

بیا ای کام جان محرومیم بین

ز ظلم آسمان مظلومیم بین

5656

بریدی از من و یادم نکردی

به دیداری ز خود شادم نکردی

5757

وفادارا وفاداری نه این بود

به یاران شیوه یاری نه این بود

5858

مرا از دل برون افکندی و رفت

میان خاک و خون افکندی و رفت

5959

عجب خاری شکستی در دل من

که بیرون ناید الا از گل من

6060

نه جایی راه رفتن کرده ای ساز

کز آنجا هیچگه آید کسی باز

6161

همان بهتر کز اینجا پر گشایم

به یک پرواز کردن سویت آیم

6262

بگفت این و عماری دار را خواست

به روی خود عماری را بیاراست

6363

به یک جنبش ازان اندوه خانه

به رحلتگاه یوسف شد روانه

6464

ندید آنجا نشان زان گوهر پاک

به جز خرپشته ای از خاک نمناک

6565

بر آن خرپشته آن خورشید پایه

به خاک انداخت خود را همچو سایه

6666

ز رخسار چو خور در زر گرفتش

ز اشک لعل در گوهر گرفتش

6767

گهی فرقش همی بوسید و گه پای

فغان می زد ز دل کای وای من وای

6868

تو زیر گل چو بیخ گل نهفته

به بالا من چو شاخ گل شگفته

6969

تو زیر خاک منزل کرده چون گنج

به روی خاک من ابر گهرسنج

7070

فرو رفته تو همچون آب در خاک

به بیرون مانده من چون خار و خاشاک

7171

خیالت موج خون بر خاک من زد

فراقت شعله در خاشاک من زد

7272

زدی آتش به خاشاک وجودم

ازان پیچان رود بر چرخ دودم

7373

به دود من کسی نگشاده دیده

که نی از دیدگان آبش چکیده

7474

همی نالید و هر دم سینه چاک

به صد حسرت همی مالید بر خاک

7575

چو درد و حسرتش از حد برون شد

به رسم خاکبوسی سرنگون شد

7676

به چشمان خود انگشتان درآورد

دو نرگس را ز نرگسدان برآورد

7777

به خاک وی فکند از کاسه سر

که نرگس کاشتن در خاک بهتر

7878

چو باشد از گل رویت جدا چشم

چه کار آید درین بستان مرا چشم

7979

بود رسم مصیبت بین مبهوت

سیه بادام افشاندن به تابوت

8080

چو آن مسکین ز تابوتش جدا ماند

دو بادام سیه بر خاکش افشاند

8181

به خاکش روی خون آلود بنهاد

به مسکینی زمین بوسید و جان داد

8282

خوش آن عاشق که چون جانش برآید

به بوی وصل جانانش برآید

8383

حریفان حال او را چون بدیدند

فغان و ناله بر گردون کشیدند

8484

هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد

همی کردند بر وی با دو صد درد

8585

همی کردند نوحه نوحه گر را

به سان نوحه گر آن سیمبر را

8686

چو ساز نوحه را آهنگ شد پست

نوردیدند بهر شستنش دست

8787

بشستندش ز دیده اشکباران

چو برگ گل ز باران بهاران

8888

به سان غنچه کز شاخ سمن رست

بر او کردند زنگاری کفن چست

8989

ز گرد فرقتش رخ پاک کردند

به جنب یوسفش در خاک کردند

9090

ندیده هرگز این دولت کس از مرگ

که یابد صحبت جانان پس از مرگ

9191

ولی دانای این شیرین حکایت

که دارد از کهن پیران روایت

9292

چنین گوید که با هر جانب از نیل

که جسم پاک یوسف یافت تحویل

9393

به دیگر جانبش قحط و وبا خاست

به جای نعمت انواع بلا خاست

9494

بر این آخر قرار کار دادند

که در تابوتی از سنگش نهادند

9595

شکاف سنگ قیر اندای کردند

میان قعر نیلش جای کردند

9696

ببین حیله که چرخ بی وفا کرد

که بعد از مرگش از یوسف جدا کرد

9797

نمی دانم که با ایشان چه کین داشت

که زیر خاکشان آسوده نگذاشت

9898

یکی شد غرق بحر آشنایی

یکی لب تشنه در بر جدایی

9999

چه خوش گفت آن قدم فرسوده در عشق

ز هر سود و زیان آسوده در عشق

100100

که عشق آنجا که باشد گرم بازار

ندارد هیچ با آسودگی کار

101101

کفن بر عاشق از وی چاک باشد

اگر خود خفته زیر خاک باشد

102102

خوش آن عاشق که در هجران چنین مرد

به خلوتگاه جانان جان چنین برد

103103

نگوید کس که مردی در کفن رفت

بدین مردانگی کان شیرزن رفت

104104

نخست از غیر جانان دیده بر کند

وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند

105105

هزاران فیض بر جان و تنش باد

به جانان دیده جان روشنش باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زهی حسرت که ناگه نیکبختی

کشد تا پیشگاه وصل رختی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 70 - خواب دیدن یوسف علیه السلام مادر و پدر را و از خدای تعالی وفات خود طلبیدن و اضطراب زلیخا

اگلی نظم

فلک بر خویش پیچان اژدهاییست

پی آزار ما زور آزماییست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 72 - شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه کرده و همه را به دایره تصرف خود درآورده بر یکی زخم زند و بر دیگری زهر افکند نه هیچ از دست رفته را با وی دست ستیز و نه هیچ از پای افتاده را از وی پای گریز

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور