صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 72 - شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه کرده و همه را به دایره تصرف خود درآورده بر یکی زخم زند و بر دیگری زهر افکند نه هیچ از دست رفته را با وی دست ستیز و نه هیچ از پای افتاده را از وی پای گریز

بخش 72 - شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه کرده و همه را به دایره تصرف خود درآورده بر یکی زخم زند و بر دیگری زهر افکند نه هیچ از دست رفته را با وی دست ستیز و نه هیچ از پای افتاده را از وی پای گریز

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

فلک بر خویش پیچان اژدهاییست

پی آزار ما زور آزماییست

22

گرفتاریم در پیچ و خم او

رهیدن چون توانیم از دم او

33

نبینی کس کزو زخمی نخورده

ز صد کس بر یکی رحمی نکرده

44

ز ظلمش هیچ کس سالم نجسته ست

کدامین سینه کان ظالم نخسته ست

55

به هر اختر کزو روشن چراغیست

نهاده بر دل آزاده داغیست

66

هزاران داغ هست و مرهمی نی

وز این بی مرهمی هیچش غمی نی

77

بود پیدا در او شب های دیجور

هزاران روزن اندر عالم نور

88

چه حاصل زان چو نوری درنیفتد

به خاطرها سروری درنیفتد

99

چو شیران روز دور است از دو رنگی

ولی شب ها کند با ما پلنگی

1010

به جز آزار ما را زو چه رنگ است

که با ما روز شیر و شب پلنگ است

1111

سزد کز عیش تنگ خود بنالیم

که با شیر و پلنگ اندر جوالیم

1212

تو را با هر که رو در آشناییست

قرار کارت آخر بر جداییست

1313

بسی گردش نمود این سبز طارم

بسی تابش مه و خورشید و انجم

1414

که تا با هم طبایع رام گشتند

شکار مرغ جان را دام گشتند

1515

هنوز این مرغ تا فرخ سرانجام

نچیده دانه کامی زاین دام

1616

طبایع بگسلند از یکدگر بند

کند هر یک به اصل خویش پیوند

1717

بماند مرغ دور از آشیانه

دلی پر خون ز فقد آب و دانه

1818

مبین دور سپهر و مهر گرمش

که هیچ از کین گذاری نیست شرمش

1919

به مهرش دل کسی چون صبح کم بست

که در خون چون شفق هر شام ننشست

2020

ز سوزش کس دمی بی غم نیفتاد

کزان در عمرها ماتم نیفتاد

2121

به بستان پای نه فصل بهاران

تماشا کن که گرد جویباران

2222

چرا کرده ست غنچه پیرهن چاک

به خواری سبزه چون افتاده بر خاک

2323

چرا دراعه گل پاره پاره ست

دهان پر شعله و دل پر شراره ست

2424

که افکنده ز پا سرو روان را

که کرده غرقه در خون ارغوان را

2525

چرا سنبل پریشانست و درهم

چرا تر چشم نرگس ز اشک شبنم

2626

بنفشه در کبودی سوگواریست

به خون آغشته لاله داغداریست

2727

صنوبر با دلی گشته به صد شاخ

تنی از تیغ خور سوراخ سوراخ

2828

ز گل پر داغ پشت و روی گلبن

سمن در کندن رخ تیز ناخن

2929

درختان از صبا در رقص اندوه

غم جانکاه مرغان کوه بر کوه

3030

بود کو کو زنان قمری ز هر سو

که یعنی در جهان آسودگی کو

3131

هزاران با هزاران نغمه درد

که خوش آن کو غم این باغ کم خورد

3232

مطوق فاخته گردن به چنبر

کزین چنبر کسی نارد برون سر

3333

جهان را دیدی و فصل بهارش

بیا و از خزان گیر اعتبارش

3434

ببین دم سردی باد خزان را

ببین رخ زردی برگ رزان را

3535

دم آن سرد از درد فراق است

که یار از یار و جفت از جفت طاق است

3636

رخ این زرد از اندوه دوریست

که دوری بعد نزدکی ضروریست

3737

برفته آب و رنگ از شاهد باغ

سیه پوش آمده در ماتمش زاغ

3838

نموده عور هر شاخی به باغی

دم طاووس را پای کلاغی

3939

ز سر چادر فتاده نسترن را

ز خیمه رفته پوشش نارون را

4040

انار آن تاج تارک ناربن را

که می بخشد نوی باغ کهن را

4141

درونش را چو وقت خنده بینی

به صد پر کاله خون آگنده بینی

4242

به آن خوبان بستان را شمامه

ز رعنایی معصفر کرده جامه

4343

نشسته بر رخ زردش غباریست

همانا مانده دور از روی یاریست

4444

ز روی سختی یخ در آب منهل

شده باد از زره سازی معطل

4545

چنار ار دستبرد برد دیدی

به باغ آوازه سرما شنیدی

4646

نکردی دست خود را تابه اکنون

ز بیم از آستین شاخ بیرون

4747

بهار آنست عالم را خزان این

ازین هست آن غم افزاتر وز آن این

4848

درین غمخانه بی غم چون زید کس

دل پژمرده خرم چون زید کس

4949

به گیتی در نشان خرمی نیست

وگر باشد نصیب آدمی نیست

5050

نباشد سر پر از ناز حبیبی

نصیب آدمی جز بی نصیبی

5151

دل از اندیشه شادی تهی کن

دماغ از فکر آزادی تهی کن

5252

به داغ نامرادی شاد می باش

به غل بندگی آزاد می باش

5353

ز هر چیزی که افتد دلپسندت

کند خاطر به مهر خویش بندت

5454

به صد حسرت بریدن خواهی آخر

غم هجرش کشیدن خواهی آخر

5555

گشا دستی و از پا بند بگسل

وز این بی حاصلان پیوند بگسل

5656

وگر تو نگسلی آن کس که بسته ست

پی بگسستنش بگشاده دست است

5757

تو خفته غافل و او ایستاده

یکایک می ستاند آنچه داده

5858

در آورد از درشتی پا به سنگت

به میدان روایی ساخت لنگت

5959

عصاگیری به کف گاه روایی

که لنگی را به رهواری نمایی

6060

چو صرصر تازه شاخی را ز بن کند

به چوب خشک نتوان کرد پیوند

6161

به زورت پنجه طاقت زبون کرد

ز دستت نقد گیرایی برون کرد

6262

بری دستی سوی هر کار پیوست

ولی کاریت بر می ناید از دست

6363

چو رفت از دست بیرون زور پنجه

مکن خود را به زور پنجه رنجه

6464

ز چشمت برد نقد روشنایی

تو از بی بینشی سرمه چه سایی

6565

چو در بینش تو را اینست سیرت

مکش سرمه مگر چشم بصیرت

6666

یکی چشمانت در کوری و تنگی

چه سازی چار از چشم فرنگی

6767

ز سیمین سین که میمت را حلی بود

چو لب عقد شمارش لام و بی بود

6868

در آن عقدت چنان کسری فتاده

که کس را نیست زان کسری زیاده

6969

ز نادانی گه نطق و خموشی

کنی آن را ز لب ها پرده پوشی

7070

بدین آیین ز بس سختی و سستی

فتاده صد شکستت در درستی

7171

تو بینی هر شکستی را زجایی

به هر جا پیش گیری ماجرایی

7272

به هر چه از تن شود کم یا ز جانت

به اسباب جهان افتد گمانت

7373

ز طبعت هرگز این معنی نزاده ست

که آن کس می برد آن را که داده ست

7474

جهان را کرده ای بر خویشتن تنگ

نداری در جهان دیگر آهنگ

7575

نیی واقف که دیگر عالمی هست

کز آنجا خاست گر بیش و کمی هست

7676

ازان ترسم که چون مرگ آیدت پیش

نیاری کندن از عالم دل خویش

7777

دل و جانی پر از صد گونه وسواس

روی بیرون ز عالم ناکس الراس

7878

شود چرخت ز جام مرگ ساقی

هنوزت میل این ویرانه باقی

7979

شنیدستم که جالینوس کز دل

نزد نوریش سر در عالم گل

8080

چنین گفته ست چون جانش رسیده

به لب کای کاشکی پیش دو دیده

8181

ز فرج استرم یک فرجه بودی

که عالم زان پس از مرگم نمودی

8282

گشاد دل نبودش چون میسر

فرج را فرجه جست از فرج استر

8383

رهی بگشا در ین کاخ دل افروز

که نزهتگاه فردا بینی امروز

8484

نیاید در دلت هرگز که گاهی

کنی در حال این عالم نگاهی

8585

ادیم خاک کفشی پافشار است

در او صد کوه سختی ریگ وار است

8686

به آن کین کفش را از پا فشانی

وگرنه خسته پا در ره بمانی

8787

بر افکن پرده افلاک از پیش

مباش از پردگی محروم ازین پیش

8888

برون از پرده نامحدود نوریست

کزان هر لمعه خورشید سروریست

8989

در آن لمعه ز هر امید گم شو

به سان ذره در خورشید گم شو

9090

چو گم گشتی در او یابی رهایی

ز درد فرقت و داغ جدایی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به دیگر روز یوسف بامدادان

که شد دلها ز فیض صبح شادان

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 71 - وفات یافتن یوسف علیه السلام و هلاک شدن زلیخا از الم مفارقت وی

اگلی نظم

تولاک الله ای فرزانه فرزند

نگهدار تو باد از بد خداوند

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 73 - در پند دادن و بند نهادن فرزند ارجمند که دست ادراک در فتراک اکتساب کمالات استوار دارد و پای میل در ذیل اجتناب از جهالات برقرار وفقه الله لما یحبه و یرضاه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور