صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 73 - در پند دادن و بند نهادن فرزند ارجمند که دست ادراک در فتراک اکتساب کمالات استوار دارد و پای میل در ذیل اجتناب از جهالات برقرار وفقه الله لما یحبه و یرضاه

بخش 73 - در پند دادن و بند نهادن فرزند ارجمند که دست ادراک در فتراک اکتساب کمالات استوار دارد و پای میل در ذیل اجتناب از جهالات برقرار وفقه الله لما یحبه و یرضاه

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تولاک الله ای فرزانه فرزند

نگهدار تو باد از بد خداوند

22

ز هر پندت دهاد آن بهره مندی

که وقت حاجت آن را کار بندی

33

مرا هفتاد شد سال و تو را هفت

تو را می آید اقبال و مرا رفت

44

پریشانم ز عمر رفته خویش

ملول از سال و ماه و هفته خویش

55

ز من کشتی که کار آید نیامد

گلی کافزون ز خار آید نیامد

66

چه سود اکنون که کار از دست رفته ست

عنان اختیار از دست رفته ست

77

تو جهدی کن چو در کف مایه داری

به فرق از چتر دولت سایه داری

88

بکن کاری که سودی دارد آخر

به سر باران جودی بارد آخر

99

نخست از کسب دانش بهره ور شو

زجهل آباد نادانان بدر شو

1010

بود معلوم هر آزاد و بنده

که نادان مرده و داناست زنده

1111

کسی کو دعوی فرزانگی کرد

کجا با مردگان همخانگی کرد

1212

ولیکن پا به دانش نه درین راه

که علم آمد فراوان عمر کوتاه

1313

نیابد هیچ کس عمر دوباره

به علمی رو کز آنت نیست چاره

1414

چو کسب علم کردی در عمل کوش

که علم بی عمل زهریست بی نوش

1515

چه حاصل زانکه دانی کیمیا را

مس خود را نکرده زر سارا

1616

ز توفیق عمل چون خلعت خاص

رسد آن را مطرز کن به اخلاص

1717

عمل کز معنی اخلاص عاریست

به ذوق پخته کاران خام کاریست

1818

ز کار خام کس سودی ندارد

چو حلوا خام باشد علت آرد

1919

چواخلاص آوری می باش آگاه

که باشد صد خطر ز اخلاص در راه

2020

به خوش پوشی و خوش خواری مکن خوی

بتاب از راحت پشت و شکم روی

2121

غرض از جامه دفع حرو برد است

ندارد میل زینت هر که مرد است

2222

گر افتد بر خشن پوشی قرارت

بود ز آفات چون قنفد حصارت

2323

چو روبه گر شوی از نرم شادان

کشندت پوست از سر سگ نهادان

2424

به شیرینی مکن همچون مگس جهد

که آخر بند بر پایت نهد شهد

2525

به تلخی شاد زی زین بحر خونخوار

که تا گنج گهر گردی صدف وار

2626

ز خوان هر کسی کآلایی انگشت

در آزار وی انگشتان مکن مشت

2727

نمک را چون کنی در خورد خود صرف

نمکدان را منه انگشت بر حرف

2828

به احسان بر احبا دست بگشای

منه در تنگنای مدخلی پای

2929

مده شان قرض و مستان نیم حبه

فان القرض مقراض المحبت

3030

به بخشش باش از ایشان بار بردار

مساز از وامداریشان گرانبار

3131

چنان زن لیک در بخششگری گام

که بر گردن نیاید بارت از وام

3232

برای دوستان جان را فدا کن

ولیکن دوست از دشمن جدا کن

3333

که باشد دوست آن یار خدایی

دلش روشن به نور آشنایی

3434

کشد بار تو چون باشی گرانبار

کند کار تو چون گردی زیانکار

3535

به ناخوش کارها گیرد خوشت دست

کند ز آب نصیحت آتشت پست

3636

ز آلایش چو گردد دستگیرت

برآرد پاک چون موی از خمیرت

3737

به کار نیک گردد یاور تو

به کوی نیکنامی رهبر تو

3838

چنین یاری چو یابی خاک او شو

اسیر حلقه فتراک او شو

3939

وگرنه روی در دیوار خود باش

ببر ز اغیار و یار غار خود باش

4040

ز غم های زمانه شاد بنشین

ز اندوه جهان آزاد بنشین

4141

فراوان شغل ها را اندکی کن

ز عالم روی شغل اندر یکی کن

4242

اگر باشد شب تاریک اگر روز

به هر وقتی که باشد دل در او دوز

4343

وگر ناید تو را این دولت از دست

نشاید عار بیکاری به خود بست

4444

بکن زین کارخانه در کتب روی

خیال خویش را ده با کتب خوی

4545

ز دانایان بود این نکته مشهور

که دانش در کتب داناست در گور

4646

انیس کنج تنهایی کتاب است

فروغ صبح دانایی کتاب است

4747

بود بی مزد و منت اوستادی

ز دانش بخشدت هر دم گشادی

4848

ندیمی مغز داری پوست پوشی

به سر کار گویایی خموشی

4949

درونش همچو غنچه از ورق پر

به قیمت هر ورق زان یک طبق در

5050

عماری کرده از رنگین ادیم است

دو صل گل پیرهن در وی مقیم است

5151

همه مشکین عذاران توی بر توی

ز بس رقت نهاده روی بر روی

5252

ز یکرنگی همه هم روی و هم پشت

گر ایشان را زند کس بر لب انگشت

5353

به تقریر لطایف لب گشایند

هزاران گوهر معنی نمایند

5454

گهی اسرار قرآن باز گویند

گه از قول پیمبر راز گویند

5555

گهی باشند چون صافی درونان

به انواع حقایق رهنمونان

5656

گهی آرند در طی عبارات

به حکمت های یونانی اشارات

5757

گهت از رفتگان تاریخ خوانند

گه از آینده اخبارت رسانند

5858

گهی ریزندت از دریای اشعار

به جیب عقل گوهرای اسرار

5959

به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش

مکن از مقصد اصلی فراموش

6060

گرت نبود به کلی سوی آن روی

مکن خالی ازان باری تک و پوی

6161

به راز دل چو بگشایی لب خویش

نخست از خیر و شر آن بیندیش

6262

چو آید از قفس مرغی به پرواز

دگر مشکل بود آوردنش باز

6363

درون تیره از از میل زخارف

زبان مگشای در شرح معارف

6464

معارف گر چو مور باریک باشد

چه حاصل زان چو دل تاریک باشد

6565

مکن با صوفیان خام یاری

که باشد کار خامان خامکاری

6666

طریق پخته کاری را ندانند

به خامی میوه از باغت فشانند

6767

ز اصل خویش آن میوه بریده

بماند تا قیامت نارسیده

6868

منه دست تهی از سیم و از زر

به جز در دست پیر پیرپرور

6969

چو در دستش نهی دست ارادت

به دست آید تو را گنج سعادت

7070

چو عیسی تا توانی خفت بی جفت

مده نقد تجرد را ز کف مفت

7171

ز دیده خواب راحت دور کردن

به از همخوابگی با حور کردن

7272

به گلخن پشت بر خاکستر گرم

به از پهلوی زن بر بستر نرم

7373

اگر نرسی که ناگه نفس خود کام

به میدان خطاکاری نهد گام

7474

ز زن کردن بنه بندیش بر پای

که نتواند دگر جنبیدن از جای

7575

بدن نیت در هر زن که کوبی

صلاح نفس جوی اول نه خوبی

7676

زنی کش سرخرویی از عفاف است

همین گلگونه رویش کفاف است

7777

در آن حله جمال حور دارد

که از نامحرمش مستور دارد

7878

بود قرب سلاطین آتش تیز

ازان آتش به سان دود بگریز

7979

چو آتش برفروزد مشعل نور

ازان می گیر بهره لیک از دور

8080

ازان ترسم که چون نزدیک رانی

ز نور زندگی تاریک مانی

8181

منه پا منصبی را در میانه

که عزل و نصب را گردی نشانه

8282

ز آسودن در آن مسند بپرهیز

که گیرد دیگری دستت که برخیز

8383

ز منصب روی در بی منصبی نه

که از هر منصبی بی منصبی به

8484

ز نخوت پاک کن اندیشه خویش

تواضع کن به هر کس پیشه خویش

8585

چو خوشه خویش را از سرکشی پاس

ندارد سر نهد از ضربت داس

8686

چو خود را دانه بر خاک افکند خوار

ز خاکش مرغ بردارد به منقار

8787

طلب می کن به صدر ارجمندی

ز تعظیم فرودان سربلندی

8888

عدد را بین که چون از بخت فیروز

شد از تقدیم صفر افزونی اندوز

8989

مکن وعده و گر کردی وفا کن

طریق بی وفایی را رها کن

9090

از آن حضرت که فیاض وجود است

خطاب جمله «اوفوا بالعقود» است

9191

چو نادانان نه در بند پدر باش

پدر بگذار و فرزند هنر باش

9292

چو دود از روشنی بود نشانمند

چه حاصل زانکه آتش راست فرزند

9393

مکن یادش به جز در خلوت خاص

که سازی شادش از تکبیر و اخلاص

9494

چو پندی بشنوی از پند فرمای

چو دانا بایدش در جان کنی جای

9595

نه چون نادان ز یک گوشش درآری

به دیگر گوش بیرونش گذاری

9696

نروید بی درنگی دانه در خاک

نیابد قطره قدر گوهر پاک

9797

نباشد این مثل پوشیده بر کس

که گر در خانه کس، حرفی بود بس

9898

چو دریای قدر جنبش نماید

ز بانگ غوک بی سامان چه آید

9999

همان به کاندر این دیر مجازی

کند فضل خدایت کارسازی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فلک بر خویش پیچان اژدهاییست

پی آزار ما زور آزماییست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 72 - شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه کرده و همه را به دایره تصرف خود درآورده بر یکی زخم زند و بر دیگری زهر افکند نه هیچ از دست رفته را با وی دست ستیز و نه هیچ از پای افتاده را از وی پای گریز

اگلی نظم

به کار پختگان رو آر جامی

مکن زین بیشتر در کار خامی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 74 - در مخاطبه نفس و ترقی دادن وی از حضیض خویشتنداری و خودپسندی به ذروه دست کوتاهی و همت بلندی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور