صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سبحة‌الابرار
  4. »بخش 43 - عقد دوازدهم در سر فقر که برقع سواد الوجه فی الدارین بیاض چهره هستی خود نهفتن است فی مرتبتی العلم و العین

بخش 43 - عقد دوازدهم در سر فقر که برقع سواد الوجه فی الدارین بیاض چهره هستی خود نهفتن است فی مرتبتی العلم و العین

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای گرانمایه ترین گوهر پاک

وی سبک سایه ترین پیکر خاک

22

پیکر خاک طلسم است و تو گنج

گنجی از بحر ازل گوهر سنج

33

هست گنج تو ز هر گنج فره

گوهر فقر در او از همه به

44

این گهر را چو شوی قدرشناس

برهی ز آفت امید و هراس

55

خرقه کز وی نه دلت خشنود است

چشمه چشمه ز ره داوود است

66

باشد از ناوک هستیت پناه

داردت از خلش عجب نگاه

77

چون بر آن خرقه زنی بخیه مدار

چشم بر رشته کس سوزن وار

88

در غزاهات که با نفس ردیست

خود فرقت کله ترک خودیست

99

می زند بر محک آگهیت

گوه زرد زر ده دهیت

1010

بس بود وجه تو این زردی روی

سرخرویی ز زر خواجه جوی

1111

خشک نانی که شب از دریوزه

به کف آری که گشایی روزه

1212

چربد از مایده کرده خمیر

بر سر خوان شه از شکر و سیر

1313

پات بی کفش ز فقر است و فنا

کفش گویی زده بر فرق غنا

1414

بهر کفش از چه کشی منت کس

کفش تو جلد قدم های تو بس

1515

از شکاف ار قدمت مضطرب است

صد در فتحش از آن در عقب است

1616

وی ژولیده گرد آلودت

خوش کمندیست سوی مقصودت

1717

شب دی خانه تو گلخن گرم

مهد سنجاب تو خاکستر نرم

1818

روز سرمات به بالای عبا

پرتو خور شده زربفت قبا

1919

لب تو شرح تعطش گویان

شربت از جام سقاهم جویان

2020

بر تنت پوست ز کم خواری خشک

نفست عطر ده از نافه مشک

2121

چون بنفشه قد خود ساخته خم

گر سر افکنده نشینی و دژم

2222

به که افتی چو گل از خنده به پشت

غافل از سرزنش خار درشت

2323

دست خالی ز درم یا دینار

گر سرافراز شوی همچو چنار

2424

به که با خار و خس آیی همسر

مشت چون غنچه پر از خرده زر

2525

شب آسایشت از کلک حصیر

گر بود صفحه تن نقش پذیر

2626

دان ز دیبای منقش بهتر

کت بود در ته پهلو بستر

2727

کهنه ابریق سفالیت به دست

دسته و نایژه اش دیده شکست

2828

در قیامت به ترازوی حساب

چربد از مشربه های زر ناب

2929

از غم بی زریت چهره چو زر

سرخرویی دهدت در محشر

3030

بس بود بسته به خدمت کمرت

گو مرس دست به همیان زرت

3131

عقد همیان به کمرگاه لئیم

اژدهاییست درون پر زر و سیم

3232

چون تو بر دیده نهی دیناری

پیش مقصود شود دیواری

3333

هر چه محجوب پس دیوار است

دیده را دیدن او دشوار است

3434

تا ز مقصود شوی برخوردار

بکن از پیش نظر این دیوار

3535

پرده بر چشم جهان بین مپسند

هر چه پرده ست ازان دیده ببند

3636

حیف باشد که بود از تو نهان

آن که پر باشد ازو جمله جهان

3737

هر چه رویت به سوی خود کرده ست

گر همه جان تو باشد پرده ست

3838

کسب اسباب بود پرده گری

شیوه فقر و فنا پرده دری

3939

مردیی کن همه را یکسو نه

ور نه در فقر و فنا زن ز تو به

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای در رحمت تو بر همه باز

غرقه نعمت تو شیب و فراز

جامی»هفت اورنگ»سبحة‌الابرار»بخش 42 - مناجات در طلب مقام فقر بعد از تحقق به مقام زهد

اگلی نظم

بود مردانه زنی در موصل

سر جانش به حقیقت واصل

جامی»هفت اورنگ»سبحة‌الابرار»بخش 44 - حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طالب مواصلت وی بود پای توکل از پیشه فقر بیرون ننهاد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور